آدمی که گذاشته رفته

زنگ زدم مامان، سوار آژانس بود از بهشت زهرا برمی‌گشت. تاکسی گرفته بود رفته بود سرخاک پدر و برادرش، راننده تاکسی منتظرش مانده بود که فاتحه‌اش را بخونه و غبارروبی‌اش را بکنه و بعد هم رسونده بودش در خونه. دلم گرفت که تنها رفته بود. اون وقتها که بودم اگر قرار نبود که با بابا یا خاله‌ها بره، من و خواهره یکی‌مون یا دوتامون باهاش می‌رفتیم.
پول راننده تاکسی را که داد و رفت توی حیاط، با یک صدای آرام شمرده شمرده، گفت آدم بچه‌هاش که نباشن باید همین‌طوری بره سر خاک دیگه. دلم گرفت. زدم به مسخره بازی. کاش ده تا بچه داشتن که نبود من اصلا به چشمشون نمی امد

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین