از خوشی و ناخوشی

از رنج‌ها: کشف جدید من، تقسیم وظایفی هست که بدنم داره. بعد از چند وقت رصد کردن خودم و احوالاتم به این نتیجه رسیده ام که وقتی روزها حالم خوب است، شبها کابوس می بینم و وقتی که روزهای خوبی ندارم، از کابوس هم خبری نیست. یک تقسیم وظیفه خیلی دقیق که بشود کمی نفس بکشم. دو روز پیش به خانم گ گفتم که الان تقریبا سه هفته است که هیچ کابوسی ندیده ام و می خواستم جلسه بعد بگویم که فعلا بی خیال کابوس ها باشیم و یکی دیگر از بقچه های که چپانده بودم گوشه کمد دست بگیریم. بدنم اما آلارم داد که نچ نمی شود.
خوبی این رصد کردن خودم در طول هفته و بیانش برای خانم ش در آخر هفته این است که یاد می گیرم چطور با خودم مدارا کنم که بیشتر شاد باشم و کمتر رنج ببرم. مهمتر از ان هم اینکه رنج‌هایم را بقچه نکنم بمانند فقط برای خودم و شبها هیولا شوند. دیروز توی قطار برای ش از ماجرایی گفتم که از دو سال پیش بغض شده بود توی گلویم. باورش نمی شد  آدمهایی آنهمه نزدیک به من چنان کرده باشند و و می‌پرسید چرا هیچ وقت حتی برای او هم تعریفش نکرده ام؟ جوابش ساده بود: نمی توانستم. توانایی بیانش را نداشتم. حالا اما، حداقل اینقدر هی بقچه ها جورواجورم را باز کرده ام و ولو کرده ام توی افتاب که نمی خواهم ازشان فرار کنم و خجالت نمی کشم از رنجی که به من داده اند.

از خوشی‌ها: هفته دیگر این موقع دابلینم. کنار ر نازنینم، پای بساط صبحانه نشسته‌ام و با سرخوشی برای خودم نان و عسل لقمه می‌گیرم. دلم برایش تنگ شده. تمام این چهار سال گذشته را بیشتر از هرکسی کنارم بوده و نگذاشته گرد غم و نگرانی روی چهره ام بنشیند. هم سن هم هستیم و من حتی یک ماه و چند روز از او بزرگترم، اما انقدر مراقبم بوده که یادمان می رود من بزرگتر هستم. روز عروسی اش یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود و بیشتر از عروسی خودم هیجان زده و سرخوش بودم. اینها را هم که اینجا می نویسم یعنی دلم برایش دارد پر می کشد. برای خودش، برای دابلین، برای دوستان دابلینی‌مان که اینطور با دقت و مهربانی من را به آنها وصل کرده. یک هفته ای قرار است دابلین بمانم و از الان برای مهمانی که قرار است بگیریم و فسنجانی که قولش را داده ام و خیابان‌گردی هایمان دلم دارد پر می زند.

از سرخوشی‌ها: افسردگی‌های قبل از پریود که چند ماهی بود گم و گور شده بودند، دوباره برگشته‌اند. یاد گرفته‌ام که اگر میدان بدهم جا خوش خواهند کرد و مثل دفعه قبل جدالمان به ماه‌های متوالی می کشد. دو روز اول را کاملا آف بودم و نمی شد تکان بخورم. گزارش هفتگی ام را ننوشتم. فصل نیمه تمام هم همچنان نیمه تمام است. در عوض رفتم چهار لیوان آبجو زدم و دو تا بار جدید امتحان کردم و حالم خوب شد. هم روز حالم خوب بود و هم اینکه شب کابوس ندیدم.  دیشب هم رفتیم سینما پیک‌نیک. کنار رود تایمز یک قصر بزرگی هست که البته قبلا قصر بوده و الان یک مرکز فرهنگی بزرگ است به نام "سامرست هاوس" که حیاط بزرگش هر فصل سال هزارتا برنامه هیجان انگیز دارد. زمستان ها می شود پیست اسکیت، بهار گل کاری اش می کنند، پاییز فصل کنسرتهای جورواجور است، گاهی پر از فواره های آب می شود و بچه ها با مایو و بدون مایو وسطش آب بازی می کنند و اخرهای تابستان هم می شود سینمای سر باز.


 هوا که تاریک می شود صفحه بزرگ سفید  دیوارش را می‌پوشاند و قهرمان‌های فیلم روی آن زندگی می‌کنند. مردم هم از دو سه ساعت قبل فیلم با زیر انداز و پتو و بالش و یک سبد پر از خوراکی و نوشیدنی بساط می‌کنند و فیلم که شروع می‌شود ولو می شوند جلوی پرده سینما و برای هنرپیشه‌ها هورا می‌کشند.
از چند ماه پیش بلیط را خریده بودیم و منتظر دیدن دوباره "پاریس تگزاس" بودیم. پارسال هم "تلما و لوئیز" و "این د مود اف  لاو" را روی همان دیوار دیده بودیم. بیشتر از دیدن فیلم روی پرده به آن بزرگی و زیر آسمان فراخ، آن پیک نیک قبلش و ولو شدن برای دیدن فیلم است که مزه می دهد. 

از دلخوشی‌ها: رسیده ام به آنجایی که شاعر می گوید: هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، زمین، عشق، هوا مال من است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین