ریشه‌های بدون رنگ

ددلاینم چهار روز دیگه تمام می شه. تزم اما تمام نشده هنوز. ایمیل زدم دانشگاه، گفتم هم اینکه من دو ماه دیرتر از بقیه شروع کردم و هم کمی حالم خوش نبوده این مدت. گفتن اوکی است فقط یک نامه می تونی بیاری که حالت خوش نبوده؟
به روانکاوم که گفتم، توصیه کرد برم جی پی، اینجا وقتی مستقر می شی باید بری نزدیک ترین مرکز درمانی  ثبت نام کنی و همه امور پزشکی ات را از از اونجا پیگیر کنی. رفتم وقت گرفتم. مترجم هم خواستم. ترسیدم نتونم  کابوس‌ها و ناخوش احوالی‌این دوران را به انگلیسی توضیح بدم.
فقط هم ناخوش احوالی روحی نبود. احساس می کردم هرمونهایم هم ایراد پیدا کرده اند و هی بالا و پایین می شوند و حتما یک بخشی اش هم کاملا فیزیکی است.
همه چیز اما خیلی بد بود. یک طور عجیب و غریب و لوسی اذیت شدم و الان هم که یادش می افتم دارم ناخودآگاه دندان‌هام را به هم فشار می دم.
مهمترین چیزی که تجربه کردم اینه که  هیچ وقت در یک همچین موقعیت هایی سراغ مترجم نمی رم. بودن یک آدم دیگه که درکی از دشواریهای احساسی من نداره، بیشتر اذیتم می کنه. ضمن اینکه خودم هم از پسش برامدم و  واقعا نیازی به مترجم نبود و فقط نشسته بود کامنت های نامرتبط می داد.
دومی اش هم اینکه دفعه بعد که لازم بود برای یک همچین چیزی دکتر برم، برم و بگم که روانپزشک می خواهم نه یک دکتر معمولی که با مشکل من مثل سرما خوردگی برخورد می کنه و خیلی  عادی از من  درباره چیزی می پرسه که بعد شش ماه هنوز نتونستم  در موردش با روانکاو خودم حرف بزنم و هردفعه موکولش می کنم به بعد.الان واقعا نمی دونم جلسه بعد دلم می خواهد به جلسه امن و مطمئن روانکاوی خودم برگردم یا نه؟ در این شش ماهی که ماهی دو بار پیش روانکاو می روم کم کم داشتم یخ های دور و برم را می شکوندم و این برای من که آدمی با مرزهای مرئی و نامرئی فراوان است، قدمی بزرگ بود. الان ازخودم عصبانی هستم.
 
ایرلند که بروم، شاید لازم داشته باشم یک سر سراغ همان دکتر خله خودم بروم که فقط با ادم حرف می زند و حرفهایش  حتما از قرص‌هایی که این خانم دکتر اینجا بعد 15 دقیقه ویزیت نوشت، موثرترند. طبیعتا قرص ها را نمی خورم. حداقل تا وقتی که با یک دکتر دیگر چک کنم.
 
از مطبش که بیرون آمدم اینقدر عصبانی بودم که فکر کردم شاید یک بند و ابروی حسابی حالم را بهتر کند. رفتم ارایشگاه ایرانی سر خیابانمان و چهار ساعت بعد با یک جفت ابروی خوشگل، یک کله رنگ کرده و ناخنهای مانیکور شده بیرون آمدم. کلا این دومین بار در عمرم بود که موهایم را رنگ می کنم. اولین بار که مانیکور می کنم و بعد از یک سال و دو ماه لندن بودن، سومین باری که ابرو دست آرایشگر می دهم. ولی تاثیر داشت. هم خوشگلتر شدنم تاثیر داشت و هم چهار ساعت معاشرت کردن با زنهایی که می آمدند آرایشگاه وحتی خود آرایشگرها. یک طوری از دنیای خودم که پر از کلمه و صدا است و تصویرهایش اغلب توی مانیتور هستند، پرت شده بودم جایی که نه خبری از خبر  و گزارش بود و نه صدای آدمها از توی جعبه بیرون می آمد.
شهین خانوم، بهم گفته که ماهی یک بار باید بروم ریشه موهایم را رنگ کنم...... اگر  رنگ کردن ریشه‌ها، ترس‌ها و ناامنی‌ها را از  یادم ببرد  حتما می روم.
 


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین