...

دیروز هی با خودم فکر می کردم چطوری باید بهش بگم که چی می خواهم؟ نمی خواستم ناراحت بشه یا فکر کنه شرایطش را نمی فهمم و فقط به فکر خودم هستم. کلی برای خودم داد و بیداد کردم. فکر کردم. عصبانی شدم. غر زدم. ولی وقتی دیدمش هیچی نگفتم. نمی دونستم چی باید بگم. چند روز پیش حرف زده بودیم و من راضی شده بودم که  انجامش بدهیم. ولی واقعا حس می کردم از پسش برنمیاییم و دل آشوبه گرفته بودم دوباره. شب که اومد، قبل از اینکه بهش بگم من خیلی خسته ام و فقط هرکاری می خواهی بکنی مسئولیتش با خودت و من کلا آف هستم یه چند وقت. خودش گفت کلی فکر کرده و به همون چیزی رسیده که من بهش فکر می کردم. راضی ام ازش. 
وسط این خر تو خر این دو هفته و اون همه بالا و پایین رفتن‌های سینوسی‌مون، هنوز بودن روزهایی که توی اوج هزارتا چیز، زیرچشمی نگاهش می کردم و قند توی دلم آب می شد. 

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین