یک روزهایی هست که دست بند دلفینی که بابا برام خریده دستم می کنم، شال رنگارنگی که مامان بافته را می اندازام روی دوشم،  دستبندی که خواهره فرستاده  می بندم و قلبی که پروین روز اخری بهم داد را می اندازم گردنم، تا موقع راه رفتن لق نخورم 

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین