دردی که مال تو نیست

از زندان و زنان زندانی که حرف می زنم، همه چیز در مود مسخره بازی و خنده بازار است، به جای بدی اگر برسم ماجرا را قطع می کنم و بدترین ماجراها را با خنده تعریف می کنم.  بعد، تعریف هایم که تمام می شود، همان لحظه ای که همه دارند روده بر می شوند، یکی از زنهایم خجالت می کشد از خنده هایم، آن یکی دیگر که جنس این خنده ها را می شناسد، ترس برش می دارد و هردوتایشان  با هم می‌خواهند که من اصلا چیزی نگویم که کارم به جایی نکشد که فردا صبح، وقتی مستی از سرم پریده و بلبل زبانی یادم رفته، پرت شوم توی آن راهروی ال شکل و بچسبم به آن لوله آب گرم جلوی تلفن های بند و هی مچاله شوم توی خودم و بین خوشحالی برای خود آزادم و غصه برای آن دیگری های هنوز در بند سرگیجه بگیرم.

خیلی وقت بود که وقتی با خودم تنها بودم،همه چیز را انکار می کردم . قصه را طوری ساخته بودم که آن زن 26 ساله  پریشان و ناباور آن روزها من نبودم. بهانه ام این بود که شده ام از آنها که یک روز زندان بوده اند و اندازه ده سال داستان دارند. بهانه خوبی بود و خوب کار می کرد و من از زنی که هرجا می رفت داستان آدمهای پشت دیوار را با خودش می برد، شده بودم زنی که فقط وقتی ازش چیزی درباره آن روزها می پرسیدند حرف می زد، آن هم کوتاه  و بی داستان. می خواست که یادش برود. یادش نرفته اما و اصلا همینش عجیب است. چرا یادش نرفته؟؟؟ چرا همه چیز هنوز اینقدر جزئیات دارد؟؟

می بینی مدام در حال محاکمه خودم هستم؟ فرقی نمی کند که تعریف کنم یا نه؟ که خنده دارهایش را بگویم یا غصه دارهایش را؟ که همه چیز هنوز یادم باشد یا فراموششان کرده باشد؟ که بنویسم ازشان که دردش سبک شود یا بروم روانکاوی که خلاص شوم ازبار سنگینش... هرکاری کنم درد دارد. من چیزهایی را دیدم که دردی را مثل یک سلول سرطانی توی تنم پخش کرده. بدی اش این است که دردش مال خودم نیست که بتوانیم کنار بیاییم با هم، بدی اش این است که من فقط نظاره گر بودم. هرقدر هم که بگویم در یک سلول بودیم، بین دنیای من و دنیای آنها هزار سال نوری فاصله است. ساده ترینش اینکه الان من توی خانه امن خودم در لندن نشسته ام و آنها اگر پای دار نرفته باشند، هنوز گوشه همان جایی هستند که پنج سال پیش با هم بودیم. بیرون هم که آمده باشند وضعشان خیلی بهتر نیست.

نه می خواهم شریک دردشان باشم، نه می خواهم از آن خلاص شوم. شده مثل صلیبی که هرجا می روم روی دوشم است.گاه اینقدر به بودنش عادت می کنم که هی دنبال دلیل برای سنگینی شانه هایم می گردم و پیدا نمی کنم و نگران می شوم وباز هم یادم نمی اید که بارم را زمین نگذاشته ام.

اینجور وقتها و خیلی وقتهای دیگر دلم می خواهد فراموشی بگیرم. این نقش ادمی که یک روزی یک تجربه ای داشته و نمی شود ازش خلاص شود را دوست ندارم. از گریه هایم خجالت می کشم، لوس هستند و انگار شو باشد. شو آدمی که می خواهد بگوید من خیلی سختی کشیده ام و تجربه های دردناکی کشیده ام و ..... از خنده هایم خجالت می کشم، چون من حق ندارم زندگی آن آدم‌ها را با خنده تعریف کنم و اینکه این تنها راه گرفتن زهرش است و یعنی که زندگی حتی در انفرادی شب قبل اعدام هم جاری است و خنده گاهی تنها دیوار دفاعی آدمی است که جایی گیر کرده هم بهانه کافی برای خجالت زده بودنم نیست. از هردوتاشون می ترسم و فقط دلم می خواهد ساکت باشم و چیزی نگویم. 


پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین