حالم بهتره. روانکاوم می گه آوار هزارتا چیز قدیمی است که یک دفعه خراب می شود روی سرم. از  دفتر روانکاو که بیرون آمدم هنوز خوب نبودم. روی تاب چوبی روبروی کافه کنار مترو که نشستم و یک بستنی پر از کاکائو و خرده بیسکویت که خوردم اما خیلی بهتر شدم. رفته بودم که تا ساعت 11 شب روی تزم کار کنم. حال و هوایش نبود و هوا سرد بود و گرسنه ام بود و دیوار کج بود و از این حرفها. طبیعتا سوار مترو شدم که مثلا در خانه می نشینم و پای درس و ننشستم و حالا قول شرف به خودم داده ام که فردا درس را تمام کنم. حالم هم خوب است خیلی بهتر از تمام یک هفته گذشته و حتی بهتر از عصر. سه گیلاس شراب قرمز و دو ساعت حرف زدن درباره یک زخم قدیمی کار خودش را کرد و سبک شدم. خیلی سبک. شروع که کرد به حرف زدن هیچ آمادگی اش را نداشتم. خواستم بپیچانم و بگویم باشد برای بعد و بروم توی اتاق خواب به هوای لباس عوض کردن. اما نمی شد، گیر افتاده بودم و باید حرف می زدیم و زدیم و خوب هم که شد حرف زدیم.
این روزها هم می گذرند. مطمئنم که می گذرند و خوبی اش به این است که حالا خیلی قوی تر از همه روزهایی هستیم که رفته اند.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین