حس‌های لحظه‌ای. بالا و پایین رفتن‌هایی که فاصله‌شان به ساعت نمی‌کشد. کدامشان واقعی هستند؟ 
خودخواهی‌ام این روزها پررنگ‌تر از همیشه است. اصلا توان اینکه زیر بار هیچ چیزی بروم ندارم. نه که نخواهم، توانش را ندارم.  اگر به خودم باشد شاید اصلا دلم بخواهد یکی از همان‌هایی باشم که یک کوله پشتی دارند و یک کیسه خواب و هرجا بشود بساطشان را پهن می کنند. یکی از شادها و دلخوش‌هاشان که وسط خیابان نشسته‌اند بستنی‌شان را می‌خورند و کل دنیا به تخم چپشان هم نیست. غمگین نیستم، فقط  این همه بند و بساط و قانونی که زندگی دارد خسته‌ام کرده. بگیر و ببندهای بزرگ هم نه، همین دست و پاگیری‌های کوچکش که هرکاری کنی باید به یک حداقلش تن بدهی.  اینجور وقتها دلم می‌خواهد تنها باشم. تنها تر از همینی که هستم و خوشحال و خوشنودم که نه بچه‌ای دارم و نه سگ و گربه‌ای که مجبور باشم حواسم بهشان باشد. اصلا هر وقت احساساتم قلمبه شده و بچه و سگ و گربه خواسته‌ام یاد همین روزهای خودم افتاده‌ام و بی‌خیالش شده‌ام.
دلم می خواهد این روزها همه چیز سرعت داشته باشد که چشم باز کنم و ببینم تمام شده، که ننشسته‌ام به حساب و کتاب و شمردن.
دلم می‌خواهد بعدش خودم را بسپرم به یک روند هرچه پیش آید خوش آید. برای منی که سخت می‌گیرم گاهی و اهل کنترل کردن همه چیز زندگی‌ام هستم آسان نیست. اما چیزی که الان دلم می‌خواهد این است. این که در موقعیتی باشم که تغییرهایی که ناگزیر زندگی هستند خیلی برایم فرق نکند. 
چند روز پیش دلم می‌خواست یکی مواظبم باشد چند وقتی، خسته بودم خیلی خسته. الان هم خسته‌ام هنوز. خسته کوه‌هایی که نکنده‌ام. اما حتی مراقبت هم نمی‌خواهم دیگر. همین که کسی کاری به کارم نداشته باشد بس است. هی دارم بندهای دور و برم را باز می‌کنم و هربندی که گره‌اش شل می‌شود لبخندم گشادتر می‌شود. 
بیخود تعجب می‌کردم که در این وضعیت چرا چسبیده‌ام به رژیم؟ این هم احتمالا در راستای شل کردن گره‌ها است. برای همین است که بیشتر از اینکه چقدر وزنم کمتر شده از اینکه چقدر ساده تر می خورم  و بند و بساط میز چیدنم سبک تر شده خوشحالم.
کلا این روند را دوست دارم. خیلی خیلی سال بود که فقط حرفش را می زدم و حالا دارد عملی می شود. فقط باید تلاش کنم کسی بار اضافه روی دوشم نگذارد. الان باری به اندازه یک بال مگس که بخواهد من را به طرف ماشین حساب و ورق زدن تقویم ببرد، این  آدم بودا مسلک علف‌خوار آرام شادان را تبدیل به الاغ چموشی می کند که فقط جفتک می پراند.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین