پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2012
با فرودگاه آشتی کرده ام. نمی دونم چطور این اتفاق افتاد اما الان که داشتم برنامه قطار گرفتنم را طوری تنظیم می کردم که  قبل از پرواز، جایی رو به رفت و آمد هواپیماها یک قهوه بخورم، دیدم که دیگه از  فرودگاه نمی‌ترسم، رد شدن از گیت  مثل رخت شستن توی دلم نیست و حتی غمم هم نمی گیرد دیگر

آتش بس

من از جنگ بیزارم. فرقی نمی‌کنه که قرار باشه کشورم با یک کشور دیگه بجنگه، خودم توی خیابون با مردهایی که متلک می‌گن و دستمالی می‌کنن بجنگم یا جنگ سر چیزهای خیلی کوچکی باشه که از نگاه من فقط به خودم مربوطه و حتی نیازی به توضیح هم ندارن چه برسه به جنگ. ایران که بودم همه زندگیم جنگ بود. جنگ سر اینکه کلمه‌هام سانسور نشن. جنگ سر اینکه کارفرما حقوقم را به موقع بده. جنگ سر اینکه گشت ارشاد به پای بی جوراب و نازکی مانتویی که زیرش یقه اسکی استین بلند پوشیدم گیر نده. جنگ سر رفتن به تجمعی که خطر بازداشت داشت. جنگ سر دیربرگشتن به خونه. جنگ سر اینکه سردفتردار شروط ضمن عقد را ثبت نمی‌کرد. جنگ سر اینکه فلان فیلم را توی دانشگاه نمایش بدیم. جنگ سر اینکه نمی خوام عروسی بگیرم. جنگ سر اینکه پوششم چطور باشه. جنگ سر اینکه برگه‌ای را که بازجو گذاشته جلوم امضا نکنم.جنگ سر اینکه چطوری می خوام زندگی کنم......  مهاجرت کردن از ایران، با همه سختی‌هایی که برام داشت و همه زخم‌های که هنوز دردناکن، این خوبی را برام داشت که همه این جنگ‌ها تمام شد 
زن  وسط چارچوب در روی زمین نشسته بود، گیلاس شرابش را دو دستی نگه داشته بود و خیره شده بود به درختی که  داشت توی قاب پنجره تاب می خورد. .وسط چارچوب در که می نشست می تونست هم پاهای ادمایی که تند و تند از جلوی پنجره می گذشتند بشمره و هم درخت اقاقیای همسایه روبرویی را تمام قد جلوی چشمهایش داشته باشه. ساعت کاری اش تمام شده بود و چرتکه انداختن برای حساب و کتاب های تمام نشدنی خسته اش کرده بود. شادی گرفتن حقوق به چند لحظه هم نمی رسه. کرایه خونه و قبض‌ها و قسط‌های جورواجور را که می ده برن، اینقدری نمی مونه که بشه برایش شادی کرد. هر ماه امیدواره که ماه آینده چیزی ته حسابش بمونه و ماه آینده هیچ وقت نمیاد. راه حل جدیدش اینه که پانزدهم هر ماه، روزی که حقوقش و جیره خونریزی هر ماه، همزمان با هم می رسن، با یک بطری شراب رز وسط چارچوب در بشینه و کفش‌های رنگی آدمها را بشماره. خوبی این شهر فسقلی دم اقیانوس اینه که همه چیز رنگیه. روز اولی که هواپیما به آسمان شهر نزدیک شد از دیدن اینهمه رنگ ذوق مرگ شده بود.
زندگی یعنی  اینکه وسط هزار تا کار و ددلاین هایی که دارن جلوم رژه می‌رن، براش قیمه ریزه بپزم، چون هوس سیب‌زمینی سرخ کرده. زندگی یعنی اینکه نصف سیب‌زمینی‌ها بسوزه اما هیچ به روم نیاره و با به به چه چه بخوره و  بگه بازم هست برای فردا ناهارم ببرم.
خانم ش تا به حال چند بار ازمن پرسیده اینهایی که می‌گم چند درصدشون مال دنیای واقعی‌ان و چقدرش به نظرم مال قصه‌ها و فیلم‌ها. من راستش جوابی ندارم. یعنی برام مرز شفافی وجود نداره. زندگی خودم که هیچ، زندگی آدم‌های دور و برم هرکدامش پر از داستان‌های عجیب و غریبی است که ماجراهایش تمامی ندارد. من می‌تونم یک هفته، شاید هم یک ماه پشت  سر هم و بدون وقفه داستان آدم‌های دور و برم را تعریف کنم و باز هم داستان برای تعریف کردن داشته باشم. داستان‌هایی که مال کتاب‌ها نیست. داستان‌هایی است که داریم آنها را زندگی می‌کنیم. آن وقت خانم ش از من می خواهد بین زندگی واقعی که احتمالا باید آرام و بر اساس دو دو تا چهار تا و حساب و کتاب قابل پیش بینی باشد و زندگی که داریم زندگی اش می کنیم و بیشتر از خیلی فیلم‌ها و کتاب‌ها قصه دارد، مرز بگذارم.
دیروز و روز قبلترش وقتی داشتم در مورد دو موضوع کاملا متفاوت با دو تا آدم حرف می زدم یک دفعه احساس کردم چقدر لحن حرف زدنم عوض شده، کاملا مثلا زن‌های 32 ساله حرف می زدم، سعی داشتم حس‌ها یا ایده‌های خیلی عمیقم را تحلیل کنم و یک متانت عجیب و غریبی توی لحن صدام بود. خودم خوب می دیدم که چقدر هنوز صدام پر از احساس هست. پر از احساس ترس، نگرانی، غم ، شادی و امید. اما این را هم می دیدم که چطور این حس ها پخته شده  و چقدر خوب بلد شدم بدون اینکه صدام بلرزه و ضربان قلبم بالا بره درباره چیزهایی به اون عمیقی حرف بزنم.

زنده می مونن؟؟؟؟

به خود اون روزهام که فکر می کنم یا ازش حرف می زنم بغض می کنم هنوز و گریه ام می گیره حتی.  اون روزها چطور طاقت اوردم؟ آدمای دیگه ای که الان توی همون موقعیتن چطور طاقت میارن؟ آدمایی که سالها و سالها گیر می کنن توی اون موقعیت چطور زنده می مونن؟ زنده می مونن؟؟؟؟
اصل اول رفاقت اینه که با هم در ارتباط باشیم. طوری که کار به اونجا نرسه که گله کنیم "فلانی چرا نیستی؟" پای این گله ها که وسط بیاد یعنی رابطه خیلی وقته کار نمی‌کنه یا به روش ما کار نمی کنه و فقط نمی خواهیم کار نکردنش را با باور کنیم. من دوستی دارم که هفته ای چند بار تلفنی و اسکایپی باهاش حرف می زنم و هر بار بیشتر از نیم ساعت و دوستی هم دارم که سالی یک بار هم به هم تلفن نمی کنیم و حتی چت... اما با هم در ارتباطیم. می دونم که هست هر وقت بخوام. می دونه که هستم هر جا که باشه.  وقتی دلم براش تنگ می شه هی فکر نمی کنم که الان حوصله منو داره یا نه؟ دلتنگ یا پریشان یا خوشحال که باشم این دو تا زودتر از هرکسی می فهمن و میان سراغم تا شریک شادی یا غمم باشن.
عاشق مکالمه‌های صبحگاهی‌ام وقتی که چشمام هنوز بسته است و فقط زبونم کار می کنه
یک فصل جدید تا چند دقیقه دیگه شروع می‌شه و من هیجان زده‌ام. هیچ فکر نمی‌کردم اینی که می‌خواستم با حداکثر سرعت ممکن تمام بشه و رها بشم ازش، یک روز اینطوری من را سر شور و شوق بیاره. 
برنامه ام در دو ماه اینده حسابی تغییر می کنه. امروز، اولین روز  یک کار نسبتا جدید بود. یک پروژه تازه که هفته ای یک روز فول تایم درگیرش خواهم بود. با غیر از دو روز اضافه کاری اون یکی پروژه، بقیه برنامه مثل قبل هست و باید تا آخر سپتامبر یک فصل ده هزار کلمه ای را تحویل بدهم تا اکتبر را برای ادیت بقیه فصل ها وقت داشته باشم. باید حداقل حداقل روزی 500 کلمه بنویسم و روزهایی که کار می کنم هم حداقل 200 تا، وگرنه محاله که برسم. ساغر می گفت که این اواخر روزی 12تا 18 ساعت درس می خونده و من هروقت خسته می شم می گم هنوز 12 ساعت نشده. وسط اینهمه کار نمی دونم چه ام شده که یک وقتایی همچین احساس خستگی می کنم که یک ثانیه هم نمیشه چشمام را باز نگه دارم و حتی چوب کبریت هم افاقه نمی کنه. امشب قبل از اینکه به اون وضعیت برسم باید یک گزارش نصفه را هم تمام کنم. سپتامبر را که بگذارنم، اکتبر ماه راحت تری خواهد بود و از نوامبر نوشتن برای پروژه تازه ام را شروع می کنم. از همین حالا قلبم داره تند تند می زنه براش. یک چیز دیگه هم که باید شروع کنم، زندگی لندنی هست. اینقدر این چهار سال اخیر جابجا شدم و هیچ جایی حتی یک …
خوب نیست آدم  حس‌های سانتی مانتال لحظه‌ای اش را ثبت کنه. چون فقط خودش از کیفیت  و دوام اون جمله‌ها  و حس‌ها خبر داره و بقیه زیاد جدی‌اش می‌گیرن. این جور حس‌ها  را باید یه گوشه متروکی مثل همین جا نوشت و گذاشت توی آب نمک برای روزی که به دردبخورند  و جایی به کار بیان

از ترس‌ها

قصه تو هنوز نصفه کاره مونده.  اسمش را گذاشته بودم: "بیرون چه شکلیه؟" الان اما از اینکه می‌شد اسم‌های دیگه‌ای داشته باشه، تنم می‌لرزه. خطر ظاهرا اومده و گذشته. من اما، هنوز شوک زده‌ام. بلد هم نیستم بنویسمش. برای شهاب تعریفش که می‌کردم هیچی از اون همه اندوه و ترس و امید و بهت و نگرانی و ناتوانی  هزار تا حس لعنتی دیگه که هربار در مواجه شدن با تو دارم، را نتونستم بگم.  تو یکی از اون هزاران بودی که من یک روزی از کنارت رد شده بودم، داستان اما به این سادگی نیست. نمی دونم چی من را اون طوری به تو وصل کرد؟ این که درست همسن خواهرکم بودی، اینکه عاشق فروغ بودی؟ یا اون برق امیدی که هرازگاه مثل یک شهاب از عمق چشمهات رد می شد و عمرش به ثانیه هم نمی کشید؟ نمی دونم..... هنوز وقتی یادم به تو می‌افته و لب‌های دوخته شده‌ات، ترس می‌افته توی دلم.