رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
 برنامه ام در دو ماه اینده حسابی تغییر می کنه. امروز، اولین روز  یک کار نسبتا جدید بود. یک پروژه تازه که هفته ای یک روز فول تایم درگیرش خواهم بود. با غیر از دو روز اضافه کاری اون یکی پروژه، بقیه برنامه مثل قبل هست و باید تا آخر سپتامبر یک فصل ده هزار کلمه ای را تحویل بدهم تا اکتبر را برای ادیت بقیه فصل ها وقت داشته باشم. باید حداقل حداقل روزی 500 کلمه بنویسم و روزهایی که کار می کنم هم حداقل 200 تا، وگرنه محاله که برسم. ساغر می گفت که این اواخر روزی 12تا 18 ساعت درس می خونده و من هروقت خسته می شم می گم هنوز 12 ساعت نشده.
وسط اینهمه کار نمی دونم چه ام شده که یک وقتایی همچین احساس خستگی می کنم که یک ثانیه هم نمیشه چشمام را باز نگه دارم و حتی چوب کبریت هم افاقه نمی کنه. امشب قبل از اینکه به اون وضعیت برسم باید یک گزارش نصفه را هم تمام کنم. سپتامبر را که بگذارنم، اکتبر ماه راحت تری خواهد بود و از نوامبر نوشتن برای پروژه تازه ام را شروع می کنم. از همین حالا قلبم داره تند تند می زنه براش.
یک چیز دیگه هم که باید شروع کنم، زندگی لندنی هست. اینقدر این چهار سال اخیر جابجا شدم و هیچ جایی حتی یک سال هم نبودم، می ترسم از دل دادن به جایی. شاید برای همین هست که عمر اینجا موندم   از یک سال گذشته و من هنوز نه روزنامه محبوبم را دارم، نه کتابفروشی مخصوص خودم را، نه انتشاراتی های خوب اینجا را که مدل دلبخواه من باشن می شناسم. وضعیت سینما و کافه و رستوران بهتره و می تونم برای یک ماه برنامه بچینم توی این شهر، اما هنوز چم و خمش دستم نیومده.هنوز با خیابون ها رفیق نیستم و چون کار و درسم ان لاین هست ترجیح می دهم بیشتر از خانه کار کنم. 
با همه اینها باید اعتراف کنم که اینقدر رفیق شدیم باهم که دلتنگش بشم. این را هفته پیش که دابلین بودم فهمیدم. اینم منی که ایرلند بیشتر از هرجای دیگه ای برام خونه است (یا بود)، این دفعه اما توی خیابانهایش راه می رفتم و دلم برای لندن تنگ شده بود و حکایت یک دل و دو دلدار بودم.


نظرات

Acey گفت…
ترسیدن از دل بستن نه فقط به یه جا، به یه کس، به یه چیز به یه عادت... می ترسم چون فکر می کنم دل بستن نشونه ضعیف بودنه. می ترسم چون دل بستن دل شکستگی هم داره.

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.