پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2012

عیش مدامی که جا مانده

چرا اینطوری لق می‌زنم؟ انگار که گربه‌ای باشم که یکی از سیبل‌هایش را کنده‌اند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه می‌رود. حق دارم خب. ادم یک چیزهایی لازم دارد که وقتی تعادلش بهم می‌خورد. وقتی که به خاطر گرمی و سردی هوا و ترک دیوار و بهم خوردن کا‍یٔنات بهانه می‌گیرد برود سراغ‌شان و آرام شود یا حتی فراموش کند٬ گیرم برای چند روز و چند ساعت حتی. من  اما٬ چوب‌ دستی‌هایم را جاگذاشته‌ام و مثل بچه‌های لجباز هیچ‌وقت نخواستم که دوباره داشته باشم‌شان. شاید هم نشد. نمی‌دانم. از اینکه آنطور به‌شان وابسته باشم ترسیدم شاید. مثل مریض بدحالی که قرص ضدافسردگی نمی‌خورد که معتادش نشود. اول‌ها نداشتم‌شان و توی چمدان بیست کیلویی‌ام جا نبود. بعدتر که جایم بیشتر شد٬ خودم نخواستم‌شان. یکی از آن چوب دستی‌ها کتابخانه ام بود. از ۱۰ سالگی٬ جدی‌ترین و مهم‌ترین  و  با ارزش‌ترین دارایی من کتابخانه‌ام بود. اول‌ها یک قفسه از کتابخانه مامان بابا بود. بعد کم کم هی از کتاب‌هایشان کش می‌رفتم و می‌گفتم فلان کتاب‌تان مال من. می‌خندیدند و می‌گفتنند مال ما ومال تو ندارد و آن جمله کلیدی بابا که هرچه در این خانه است مال ه…
۱. کابوس‌ها دوباره شروع شده‌اند. بیشتر از اینکه از فریاد‌های نیمه شب که صبح کاملا فراموش‌شان کرده‌ام نگران باشم به این فکر می‌کنم که چرا دوباره برگشته‌اند؟؟؟ اگر دلیل این برگشتن‌های گاه‌به‌گاهش را بدانم احتمالا آرام‌ترم. ندانستن دلیل حال و روزم همیشه گیج می‌کند و گیج که می‌شوم ناآرام‌ترم. نمی‌دانم شاید هم چون ناآرامم  و هی می‌خواهم انکارش کنم شبها داد می‌زنم. یک طوری مثل مرغ و تخم مرغ شده ماجرا کلا. هفته پیش سه تا کابوس داشتم. هر سه بار با فریاد از خواب بیدار شدم. دوبارش را هیچ هیچ یادم نیست. حتی دادزدن و از خواب پریدنش را و اگر شهاب نمی‌گفت که شب داد زده‌ام٬ اصلا خبردار نمی‌شدم و احتمالا فقط خیلی گیج از خودم می‌پرسیدم چرا امروز اینقدر سرم سنگینی می‌کنه ... بعد از مدت‌ها که مثل موش آرام و ساکت می‌خوایبدم٬ جفتک انداختن توی خواب و چرخش‌های ۱۸۰ درجه‌ای هم دوباره شروع شده...

۲. دستم درد می‌کنه. طوری که الان بستمش و تقریبا یک دستی می‌نویسم. چند ماهی هست که دردهای زودگذر داره و امروز دیگه دوش آب داغ هم کفافش را نداد. استراحت هم نمی‌تونم بکنم. باید تز عزیز را تمام کنم همین هفته‌ و بعد هم با…
نون خامه‌ای را گرفته‌ام دستم و آرام آرام مزمزه‌اش می کنم که تمام نشود. گاز سوم را که می زنم، نون خامه‌ای هنوز از گلویم پایین نرفته یاد مسعود می‌افتم و بستنی یخی خوردنش در آن چند روزه مرخصی و حس آشنایی که می‌دانم از چه جنسی است. یک دفعه٬ پرت می‌شوم به آن روزی که زن‌ها درباره حسرت گاز زدن ساندویچ حرف می‌زدند. یاد آن دختری که روز دادگاه به سربازی که مراقبش بود پول داده بود برایش ساندویچ بخرد و نمی‌دانم چرا نشده بود که به ساندویجش برسد. یاد سهیلا که سه سال تمام میوه نخورده بود. یاد خیال‌پردازی‌های شبانه زنها درباره کیک٬ درباره شربت آلبالو٬درباره کشک بادمجان. درباره خوشی‌های معمول و پیش پا افتاده زندگی‌شان. حسرت فلان غذا و فلان خوردنی را داشتن در زندان شاید فانتزی‌ترین خیال باشد وقتی  که هوا نیست٬ آسمان نیست٬ صدا نیست٬ آزادی نیست و همه درها قفل‌اند. اما همین حسرت کوچک و فانتزی٬ واقعی است. واقعی و پیش پاافتاده و معمولی. اینقدر که هنوز بعد از  پنج سال٬ طعم آن هوس شبانه برای گاز زدن ساندیچ ته گلویم هست و می‌شود که قفلش کند و ببنددش و اشک هم راهگشا نباشد.اینجور  وقتها خودم را ٬ خود الانم را …
سبزی پلو سر اجاق داره دم می‌کشه و ماهی شکم پر توی فر جلز و ولز می‌کنه، عصر خونه را کردم دسته گل، خودم را هم خیلی خوشگل و داریم فیلم «ترومن شو» را می بینیم. تلفن زنگ می زنه،  از ایران. تا مرد جواب تلفن را بده، لپ تاپ را باز می کنم که ببینم دنیا چه خبره: خانم ستوده را برده اند بهداری. نزدیک یک هفته است که اعتصاب غذا کرده. همه خوشی های کوچکم دود می شه. یاد لحظه لحظه هایی می افتم که موقع زندان و روزهای سخت بعد از آن، تمام قد کنارم بود و حالا هیچ از دست من برنمیاد. احساس ناتوانی می کنم. احساس اینکه دستهایم بسته است و بغض گلویم هیچ دردی را دوا نمی کند.

خداحافظ کاناپه شکلاتی من

برای منی که  صبح خروسخون می زدم بیرون و  بعد از بوق سگ برمی گشتم خونه، هیچ آسون نبود که صبح ها چشمهام را که باز می کنم بشینم روی  کاناپه شکلاتی و بساط لپ تاپ و کاغذهام را باز کنم و تا آخر شب یا گزارش و خبر  و مقاله بنویسم و یا روی تزم کار کنم. اما از وقتی امدم لندن برنامه تقریبا همین. کار آن لاین.  دانشگاه ایرلند. کجا می مونه برام جز همون کاناپه خودم. درس و کار البته  خوب بودن و هستن اما اینکه  صبح تا غروب روی کاناپه شکلاتی باشم خوب نبود. خیلی چیزها را امتحان کردم اما جواب نمی داد. راحت نبودم. ظاهرش این بود که «تنبل کدو» هستم و نمی‌خوام به هیچ قیمتی پایم را از خانه بیرون بگذارم. اما واقعیتش این نبود. حجم کار و درس زیاده و نیاز به تمرکز و آرامش دارم.
کار توی کافه خوبه اما برای چند ساعت. نمیشه از صبح تا شب کافه بود. اینکه کنترل صدای موزیک را ندارم. اینکه گرما و سرماش میزون نیست. اینکه گاهی لازمه هیچ صدایی نیاد. اینکه بوی غذا یا حتی بوی قهوه گاهی در فاصله زمانی طولانی آزار دهنده میشه. اینکه نمیشه کاغذهام رااونطوری که می خوام ولو کنم. اینکه وسط یک کار جدی یا یک فصل مهم نمیشه سه٬ چهار ساع…
ساعت ده و نیم شب است. نشسته ام در کافه‌ای  وسط شهر و برای خودم مشق می‌نویسم. صبح را بعد از اینکه یک ساعتی دست و رو نشسته افتادم به جان آشپزخانه‌ای که ظرف‌های کثیفش تا سقف رفته بود٬ با نان تست فرانسوی شروع کردم. بعد  وسط سر و صدای جاروبرقی و آواز مرد موقع دستمال کشیدن به شیشه‌ها و گردگیری همه جای خانه٬ نشستم به درس خواندن. ظهر یک دوست نازنین را دیدم٬ بعدتر نشستم روبروی روانکاوم  و هی حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و از عصر تا همین الان هم توی این کافه نارنجی رنگ مشغول امر خطیر مشق نوشتنم. روی همه این کارهای معمولی روزمره اما یک لایه‌ای از امنیت و خوشی و آرامش کشیده شده است. آرامشی که برای بدست آوردنش یک دور٬ دنیا را چرخیده‌ام٬ بالا و پایین رفته‌ام و حتی خیلی وقتها کم مانده بود که از یافتنش ناامید شوم.
سوپروایزرم  یک بار که خیلی ناامید و خسته و حتی درمانده بودم  و با خودم درگیری داشتم که نوشته‌هام به هیچ دردی نمی‌خورند٬ گفت: « من وقتی که تز فوق لیسانسم را می‌نوشتم فکر می‌کردم می‌تونم دنیا را تغییر بدم. اما آخرش دیدم که چیزی تغییر نکرد. من اما ناامید نشدم و از اون به بعد هر چی که نوشتم برای این بود که خودم  بیشتر بفهمم.» حالا این روزها وقتی دارم روی بخشی کار می‌کنم که فکر می‌کردم بیشتر از بقیه بخش‌ها درباره‌اش خوندم و بهش مسلطم و می‌بینم که چقدر حجم نادانسته‌هایم زیاده٬ با هر صفحه خوندن و هر خط نوشتن و فهمیدن نکات جدید توی ماجرا٬ لذت می‌برم  و حتی یادم رفته که ددلاین دارم.

از زندگی

گل‌های قرمز شمعدانی  و آن برگ‌های پهن رو به آفتابش آخرسر من را تسلیم کردند. چند ماهی بود که  آبش نداده بودم٬ نه او را و نه هیچ کدام از چند تا گلدانی را که اول بهار با شور و شوق خریده بودم. از یک جایی به بعد حوصله خودم را هم نداشتم.  نه که بی‌اب بمانند٬ مرد حواسش به گلدان‌ها بود٬ اما من به بالکن هم می‌رفتم طوری می‌نشستم که هیچ‌کدام‌شان را نبینم.
 اطلسی‌ها همان دو هفته‌ای که سفر بودیم! خشک شدند و گل عروس  هم کج‌دار ومریض گاهی زنده بود و گاهی مرده. آن یکی گلی که اسمش را بلد نیستم و از سر سفره هفت سین تا به حال مانده اینقدر وضعیتش خراب بود که این آخرها اصلا آبش نمی‌دادیم. امروز اما تمام صبح را باغبانی کردم. تلنگر اول را  آن دو شاخه گل‌های قرمز شمعدانی زدند که یک هفته است هی نگاهم می کنند و می‌گویند: ببین چه زیباییم. آدمیزاد است دیگر زیبایی همیشه افسونش می‌کند. دومین تلنگر مال بنفشه‌ها بود. دستهایم را گذاشته بودم توی جیبم و می‌رفتم مثلا ورزش کنم که چشمم را گرفت. یک گلدان خیلی بزرگ بنفشه که دم غروبی حراج شده بود ۴ پوند و ۲۵ سنت. جیب‌هایم را که گشتم سه پوند و ۲۰ سنت بیشتر نداشتم. خانم گل‌فر…

باید بنویسمت

می خواهم تو را بنویسم و نمی تونم. از کجا باید شروع کنم که واقعی باشه. چطور باید بنویسم که بشه باور کرد اون همه ماجرایی را که از سر گذراندی. آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود و پرت اسمش. زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........ اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است. می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید بنویسمت اما. ...باید باید باید باید.... به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هر…
همین که بشینی چند قدم آن‌طرف‌تر، که حواست به پر کردن جامم باشد که گاه و بیگاه و بی بهانه و بابهانه بوسه بگیرم از تو، که خاطرم جمع باشد  توی قاب چشمانم هستی.... همین‌ها را کم آورده بودم. فقط چند روز بود نبودنت؟ خب باشد!! چه فرقی می‌کند چند سال و چند روز و چند ساعت حتی. دل بهانه‌گیر که تنگ شده باشد زمان را نمی‌فهمد.
تنها هستم و تقصیر هیچ کس هم نیست
از بیرون که نگاه می‌کردی اولش زن جوانی را می‌دیدی که تند و تند همه پنجره‌ها را باز می‌کند.  بیرون ریز ریز باران می‌آمد،انگار که قطرات آب را  خیلی نرم اسپری کنند توی صورتت.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پرده‌های نیمه باز آشپزخانه  می‌شد لیوان ماست و تخم‌مرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغ‌ها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد  و  با همان پیژامه چهارخانه  و پای بی‌جوراب زد بیرون به بهانه  بند و بساطی که برای ته‌چین می‌خواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب ته‌چین بپزند نمی‌خورد٬اما گوشت و پیاز ته‌چینش واقعا داشت سر گاز قل می‌خورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتی‌اش خیس شده بود.
خودش؟  خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانه‌اش داشت تند و تند دور خانه می‌چرخید و شمع روشن می‌کرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلی‌ها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬  روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار…

خیال بودنش.....

الان اگر اینجا بود، کلی به من می‌خندید و می‌گفت خلی به‌خدا. با همان لحن شوخ و شنگ خودش. شاید  هم٬ همین حالا جایی نشسته  و چپ چپ نگاهم می‌کند و نمی‌فهمد که یعنی‌چی بهانه سنگ سیاهی را گرفته‌ام که نشانه هیچ چیز نیست. "من" این مدلی را دوست ندارد. دلتنگی و این حرف‌ها هم توجیهش نمی‌کند٬می‌خواهد که بخندم. که مثل خیلی وقت‌ها شانه‌هایم را بالا بندازم و با لحنی که مثلا خیلی عادی است بگویم : «آدم‌ها با مرگ نمی‌میرند.» طوری که هم او باور کند و هم خودم.
 مرگ٬ برای منی که چند تجربه تلخ دست اول از آن  داشته‌ام هنوز مثل یک کلاف سردرگم است. هیچ کدام از آن‌هایی که در این سال‌ها از دست دادم٬ برای من تمام نشدند. یک جایی درست وسط قلبم زنده ماندند و روزهای خوب و بد زندگی با من بودند. توضیح منطقی ندارد. فقط یک حس است. شاید هم بازتاب آن نگاه  خودم که دلم می‌خواهد «باشند و زنده باشند و با من باشند» را در قلبم می‌بینم. مثل وقتی که عاشقی و بازتاب نگاه عاشقانه خودت را در چشمان معشوق می‌بینی و دلخوشی.
نمی‌دانم٬ در مقابل مرگ دستهایم بالا است و هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
از دیروز اینقدر دلتنگم و هوایش را…
مجنون شب‌زده‌ای هستم که اسم عزیز از دست‌رفته‌اش را از زبان کسی شنیده و دیوانه شده نصفه شبی و دستش به هیچ جا بند نیست.  نه حتی یک عکس از او دارم و نه هیچ راهی که خودم را برسانم به آن سنگ سیاهی که اسم نازنینش را رویش حک کرده‌اند. خیره شده ام به فیلمی که  وقتی با خونه حرف می زدم ضبط کرده ام و آن گوشه دیوار که عکسش را قاب گرفته. تصویری دور و محو از عکسی که خودم بزرگ کردم و قاب گرفتم و هنوز آنجاست. چرا هیچ عکسی ندارم ازش؟ کی آن عکس کوچک توی کیفم را بیرون آوردم؟ حتما یکی از آن روزهایی بود که خودم را تحریم کرده بودم و سرخاکش هم نمی رفتم. می خواستم فراموش کنم که مرده. می خواستم فکر کنم رفته سفر و عکس آدم سفر رفته را که اینطور قاب نمی گیرن.  فکرش را نمی کردم که یک روزی برای داشتن یک نشانه کوچک از او بال بال بزنم و دستم به هیچ جا نرسد، جز یک تصویر کوچک محو، وسط یک فیلمی که با اوو ضبط شده..... دلم برایش تنگ شده و دلم می‌خواست که می‌شد مثل خیلی وسط هفته‌ها می‌رفتم سراغش و توی خلوتی بهشت زهرا کنارش می‌نشستم. یک زمانی بود که دلم نمی‌خواست سنگ قبرش را ببینم انگار که نبودنش را می‌زد توی صورت آدم و …
اگه بود هنوز٬الان چه شکلی بود؟ رابطه‌مون چطور بود؟ هیچ تصوری ندارم ازش دیگه... ۱۱ سال خیلی زیاده... گاهی اوقات ناخودآگاه یادش می‌افتم و خیلی زود فرار می‌کنم. هنوز نمی‌تونم فکر کنم که زندگی می‌تونه اینقدر بی‌رحم باشه. هنوز نمی‌تونم قبول کنم نداشتنش را. خیلی وقته که دوست دارم دوباره عکسش را بذارم توی کیف پولم٬ خیلی آگاهانه دست دست می‌کنم و طفره می‌رم. نمی‌دونم شاید دلم می‌خواد واقعا فراموشش کنم. شاید اینطوری راحت‌تره.
ظهر شنبه٬ آفتاب پخش شده توی اتاق٬ من  در حالت شال روی شونه و پتو روی پا نشستم روی کاناپه که بنویسم. تا الان که مراحل گرم شدن را طی می‌کردم و داشتم به یک گروه انگلیسی که از سال ۱۹۶۷ هر شنبه می‌رن پیاده‌روی، ایمیل می‌‌زدم که برم باهاشون دور لندن راه برم.
تمام راه را دویدم که سروقت به سالن تئاتر برسم، اما وسط همان دویدن‌های زیر باران هم حواسم بود شهر چقدر دلفریب شده  یا شاید هم بود و کم پیش آمده بود که یک شب پاییزی، زیر شرشر بارانی که تمامی نداشت وسط شلوغی کافه های آن بخش شهر باشم.  خیابان خیس خیس بود، نور آبی که روی پل ریخته بودند٬ تایمز را باشکوه‌تر از همیشه کرده بود٬آدم‌ها با جام شرابی در دست یا بطری آبجو کنار کافه های پر از صدا و نور و همهمه٬ زیر سایه‌بان‌های نازک کنار دیوار گپ می‌زدند  و من عین خیالم نبود که  تئاتر چند دقیقیه دیگر شروع می‌شود و هنوز دارم هی دور خودم می‌چرخم. این یک ماه که بگذرد باید آن طرف شهر را کشف کنم. روز آنطرف‌ها زیاد رفته بودم٬اما این دلفریبی شبانه را نداشت.
چقدر الکی می‌ترسیدم. بیشتر از یک سال بود که می‌خواستم ازمایش سرطان دهانه رحم بدهم و خیلی عامدانه پشت گوش می‌انداختمش. دلیلش هم خیلی ساده بود: می‌ترسیدم.  من کلا آستانه دردم خیلی پایینه و تجربه‌ای که از دکتر زنان در ایران داشتم افتضاح بود.اولین باری که دکتر زنان رفته بودم٬ خانم مثلا دکتر موقع معاینه کلی داعوام کرد که چرا اینقدر لوسم و تکون می‌خورم و نمی‌ذارم کارش را بکنه و من نازک بدن هم دیگه هیچ وقت نرفتم دکتر زنان. ایرلند که بودم چند باری خواستم برم این آزمایش را بدم و خب همچنان نرفتم. اینجا اما نمی‌شد پشت گوش انداختش٬ هی نامه می‌دادن که خانم جان ۳۰ سالت شده و باید بیایی آزمایش٬ سه باری هم که وقت گرفتم نرفتم ول کن نبودن و تلفن می‌کردن که الان مشکلت چیه که وقت می‌گیری و نمی‌یایی. طبیعتا از رو رفتم و دل را به دریا زدم و گفتم باید برم. اول کاری به خانم پرستار گفتم که من آستانه دردم شدید پایینه و این سه بار را هم برای همین نیامدم. من را نشوند روی صندلی و کلی برام همه مراحل کار را توضیح داد و گفت که دردش چطوره و  چکار کنم که راحت‌تر باشه. چند تا چیز جینگول هم آویزون کرده بودن از سقف و تا…

دردی که دور است

نامجو هی می‌گه "دور ایران را تو خط بکش، بابا خط بکش، بابا خط بکش" من، هیچی برای گفتن ندارم. گوش می‌کنم فقط. به دور و برم نگاه می‌کنم، به امنیت و آزادی که دارم، به نگرانی که  از بالا و پایین شدن پولی که توی جیبم هست ندارم، به خواهرم که امروز نوشته بود "حال همه بد است" و وقتی نوشتم من خوبم، جواب داد "برای اینه که اینجا نیستی" شده‌ام دوباره آدمی که درد می‌کشد از زخمی که مال خودش نیست. مال خودش نیست؟؟؟ نه که بخواهم بیافتم به چس‌ناله و یادم برود که مثلا شعاع عمودی آفتاب روز میز دو نفره صبحانه امروزه‌مان چقدر مزه داد و  نم نم باران دیشب برای منی که با چرخ خرید برمی‌گشتم خانه چه خوب بود. حواسم به چیزهای کوچک و خوب زندگی است اما این وسط یک جایی هم درد می‌کند، خیلی زیاد، خیلی عمیق. این نوع درد را می‌شناسم، می‌دانم که اگر مثلا دست خودم بود که زخم برداشته بود، دردش نه که کمتر باشد، مدارا کردن باهاش آسان‌تر بود یا شاید بلدترش بودم.حالا اما حتی نمی‌دانم دردش چقدر است و کجا را بیشتر هدف رفته. فقط می‌دانم درد دارد و من دورم از آن.
زن وسط دیوارهایی که به هیچ سقفی وصل نبودند، سفره انداخته بود و وسط سفره‌اش دو شاخه گل رز بود توی شیشه خالی   شیری که دیروز کنار کوچه پیدا کرده بود.
بعضی ادمها گاهی با بودنشون و فقط  و فقط با بودنشون دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنن
صدای تق تق بارون روی شیشه‌های پنجره، منی که کنار شومینه فرو رفتم توی مبل چرمی قرمزم و تند و تند می نویسم. قراره تا 30 روز دیگه این کار را تمام کنم. بعدش چه کاره‌ام؟ هیچ کس نمی دونه و قرار هم نیست که بهش فکر کنم. انگار آخر این ماه دنیا تمام می شه و من باید قببل از تمام شدنش کارم را تحویل بدم.  کم کم داره ظهر میشه و هنوز یک خط هم ننوشتم. می نویسم... باید گرم بشم. همین که نشستم اینجا و دستهام روی کیبرد می چرخه خوبه.