۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

عیش مدامی که جا مانده

چرا اینطوری لق می‌زنم؟ انگار که گربه‌ای باشم که یکی از سیبل‌هایش را کنده‌اند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه می‌رود. حق دارم خب. ادم یک چیزهایی لازم دارد که وقتی تعادلش بهم می‌خورد. وقتی که به خاطر گرمی و سردی هوا و ترک دیوار و بهم خوردن کا‍یٔنات بهانه می‌گیرد برود سراغ‌شان و آرام شود یا حتی فراموش کند٬ گیرم برای چند روز و چند ساعت حتی. من  اما٬ چوب‌ دستی‌هایم را جاگذاشته‌ام و مثل بچه‌های لجباز هیچ‌وقت نخواستم که دوباره داشته باشم‌شان. شاید هم نشد. نمی‌دانم.
از اینکه آنطور به‌شان وابسته باشم ترسیدم شاید. مثل مریض بدحالی که قرص ضدافسردگی نمی‌خورد که معتادش نشود. اول‌ها نداشتم‌شان و توی چمدان بیست کیلویی‌ام جا نبود. بعدتر که جایم بیشتر شد٬ خودم نخواستم‌شان. یکی از آن چوب دستی‌ها کتابخانه ام بود. از ۱۰ سالگی٬ جدی‌ترین و مهم‌ترین  و  با ارزش‌ترین دارایی من کتابخانه‌ام بود. اول‌ها یک قفسه از کتابخانه مامان بابا بود. بعد کم کم هی از کتاب‌هایشان کش می‌رفتم و می‌گفتم فلان کتاب‌تان مال من. می‌خندیدند و می‌گفتنند مال ما ومال تو ندارد و آن جمله کلیدی بابا که هرچه در این خانه است مال همه مان است. 
برای من این مالکیت. اینکه کتابهای خودم را داشته باشم مهم بود. مهم بود که تابستان‌ها کتاب‌ها را از کتابخانه آهنی اتاق نشیمن کوچ بدهم به کتابخانه چوبی  سه طبقه‌ای خودم  و توی ساختمان  ۵۰ واحدی‌مان  کتابخانه کودکان و نوجوانان راه بندازم.  کتابخانه را  مامان به نجاری سفارش داده بود و من با رنگ صورتی رویش نقش و نگار کشیده بودم. مثل یک کتابخانه واقعی دفتر و دستک داشتم و برای بچه‌های ساختمان کارت عضویت صادر می‌کردم. خیلی از کتاب‌های مامان بابا را همان روزها صاحب شدم به بهانه اینکه باید مال خودم باشد تا با خاطر جمع امانت بدهمشان. اوریانافالاچی‌های مامان و صادق‌هدایت‌های بابا را همان سال‌ها مال خودم کردم. عزیز نسین‌ها را هم می‌خواستم اما ندادند. گفتند مناسب سن تو نیست. خبر نداشتند که همه شان را چند بار خوانده بودم قبلا.
بعدتر که دبیرستان رفتم بهانه‌ام برای صاحب شدن کتاب‌ها این بود که لازم دارم زیرشان خط بکشم و در حاشیه‌شان یادداشت بنویسم. همان روزها بود که کم کم بیشتر کتاب‌ها را بردم اتاق خودم. چه عیشی داشتم هر روز و هر شب. همه چیز نظم خودش راداشت و می‌شد که چشم بسته جای هر کتابی راپیدا کنم. بعدتر که دانشگاه رفتم٬ همه کتابفروشی‌های شهر جولانگاه من بود و هرچه پول داشتم همان اول ماه کتاب می‌خریدم. نشر باغ روبروی باغ فرودس و  کتابفروشی فردوسی سر پل تجریش اولین‌ کتابفروشي‌های محبوبم بودند. بعدتر مشتری داروک و لارستان شدم که چند قدمی همدیگر بودند و این آخری‌ها هم نشر ثالث و چشمه.  راسته کتابفروشی‌های انقلاب که  عیش مدام بود. عیش واقعی‌تر ومستدام‌تر آن شب‌هایی بود که با چند کیسه کتاب  می‌رسیدم خانه و یکی یکی ورق می‌زدم و توی کتابخانه برایشان جا پیدا می‌کردم و تصمیم می‌گرفتم که از کدامشان شروع کنم.
همه اینها برایم یک جشن بی‌انتها بود همیشه٬ اما مهمترش آن وقتهایی بود که بی دلیل و با دلیل پریشان می‌شدم و می‌رفتم جلوی کتابخانه٬ یکی یکی نگاهشان می‌کردم که بیبنم الان کدامشان دوای دردم است و همیشه یکی بود که مستم کند.
حالا نه که کتابخانه نداشته باشیم توی خانه‌مان. یک قفسه شش طبقه‌ای هست. با کتاب‌های خوب و نسبتا خوب و حتی چندتایی عالی. اما کتابخانه من نیست. بیشترشان کتاب‌های مرد است که یا دوباره خریده یا کم کم برایش پست کرده‌اند. من به غیر از فروغ و مادام بواری و موج‌های ویرجینا ولف و یک مجموعه داستان کوتاه و یادداشت‌های ویرجینا وولف که تازگی برایم فرستاده‌اند٬ چیزی اینجا ندارم. اگر هم هست کتاب‌هایی هستند که به درسم و کارم مربوط می‌شوند٬ نه به خودم و دلم.
خیلی بی‌منطق٬ از آوردن کتاب‌هایم  طفره می‌روم. نمی دانم چرا؟ شاید هم خیالم از خودم جمع نیست که اینجا هم ماندنی باشم. فکر می‌کنم شاید پیش بیاید و دوباره مثل همه این چهار سال هی در کوچ مداوم باشم و آن موقع کتابهایم را چه کنم؟ آنجا حداقل جایشان خوب است. شاید هم جرات دل کندن یا شاید هم دل بستن ندارم. 
نمی دانم. فقط این را می‌دانم که  کتاب‌خانه خودم که از ده سالگی با عشق ساخته‌ام و برای هر دردم درمانی دارد را می‌خواهم. کتاب‌خانه خودم را و حتی همان کتاب‌ها را که رد زندگی‌‌ام را می‌شود در آنها دید.
مثلا من اینجا هم کتاب عادت می‌کنیم زویا پیرزاد را دارم٬ یکی بهمان هدیه داده بگمانم اما یان کتاب کجا و آن کتابی که دوتایی با هم افتادیم  توی یک جوب پر از آب در نوبنیاد  کجا. لابلای ورق‌های مچاله شده  کتاب خودم می‌شود آن روزهایی که می شد تا گردن توی جوی آب فرو بروم و حالی‌ام نشود را ببنیم. این یکی اما سفید  و نو و بدون خط است و برای منی که دلم نمی‌خواهد دوباره بخوانمش هیچ چیز تازه‌ای ندارد.
دلم شاملو‌هایم را می‌خواهد. سید علی صالحی‌هایم را. مانداران‌ها را. کتاب‌های گلی ترقی را. دلم سمفونی مردگانم را می‌خواهد. زندگی جنگ و دیگر هیچ را. دلم گزیده غزل‌های شمس را می‌خواهد. همانی که دو تا خریدم یکی برای خودم و یکی برای مریم. وقتی که  گفت بالاخره تصمیم گرفته با رضا ازدواج کند. دلم آنهایی را می خواهد که یکی برای خودم می‌خریدم یکی برای بهار. دلم غاده السمان می‌خواهد. نزار قبانی٬ همان کتاب جلد قرمز خودم که از دست دوم فروشی سر تخت طاووس خریده بودم.
دلم همسایه‌هایم را می‌خواهد. همسایه‌ های خودم که دنبال شماره صفحه نگردم و کتاب را که دست بگیرم بدانم کجایش را باید باز کنم.دلم کوندراهایم را می‌خواهد. ناتالیا گینزبرگ‌هایم  را.نسخه های کاغذی‌شان را. نه اینهایی که توی کامپیوترم دارم.
 دلم می‌خواهد پول بفرستم که همه‌شان را برایم پست کنند و بنشینم وسط‌شان به عیاشی. نمی‌شود اما. یک زنی درون من است که دلش می‌خواهد بشود همه زندگی‌اش را جا کند توی یک کوله پشتی و برود. کودک درونم است؟ باشد.... الان. همین امروز با چند ساعت وقت گذاشتن می‌توانم همه زندگی‌ام را توی یک کوله بیست کوله‌ای از اینها که مسافر‌های حرفه‌ای دارند٬‌جا دهم. کتاب‌هایم که بیایند... پاگیر می‌شوم و رفتن برایم می‌شود یک عذاب الیم. حتی اگر تا آخر عمرم توی همین شهری که خیلی دوستش دارم و خانه‌ای که دارد جای آن خانه بهارشیراز را برایم می‌گیرد بمانمُ دلم می‌خواهد گزینه جمع کردن همه زندگی‌ام توی یک کوله پشتی همیشه جلوی دستم باشد. 
کیندل می‌خرم و تلاش می‌کنم بیشتر کتاب‌هایم را جمع کنم دوباره. تلاش می‌کنم با کتاب‌های تازه‌ای که در کیندل جا می‌شوند معاشرت کنم. مثل دوست تازه پیدا کردن باید باشد. سخت اما ممکن. همین که کتاب بنفش رنگ خودم که عکس ویرجینا وولف رویش است و پر از های لایت‌‌ها و نت‌های خودم است را دارم٬ خوب است. دیوانگی این روزهایم را همین کفایت می‌کند. اصلا شاید یک روزی  همین کتاب را بردارم و بروم همان‌جاهایی که این یادداشت‌ها را نوشته بنشینم به خواندنشان. شاید جای نبود بقیه‌شان را بگیرد و مست شوم  و یادم بروم که چه شد بی ‌بهانه لگد می‌زدم به خودم دوباره.

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

۱. کابوس‌ها دوباره شروع شده‌اند. بیشتر از اینکه از فریاد‌های نیمه شب که صبح کاملا فراموش‌شان کرده‌ام نگران باشم به این فکر می‌کنم که چرا دوباره برگشته‌اند؟؟؟ اگر دلیل این برگشتن‌های گاه‌به‌گاهش را بدانم احتمالا آرام‌ترم. ندانستن دلیل حال و روزم همیشه گیج می‌کند و گیج که می‌شوم ناآرام‌ترم. نمی‌دانم شاید هم چون ناآرامم  و هی می‌خواهم انکارش کنم شبها داد می‌زنم. یک طوری مثل مرغ و تخم مرغ شده ماجرا کلا.
هفته پیش سه تا کابوس داشتم. هر سه بار با فریاد از خواب بیدار شدم. دوبارش را هیچ هیچ یادم نیست. حتی دادزدن و از خواب پریدنش را و اگر شهاب نمی‌گفت که شب داد زده‌ام٬ اصلا خبردار نمی‌شدم و احتمالا فقط خیلی گیج از خودم می‌پرسیدم چرا امروز اینقدر سرم سنگینی می‌کنه ... بعد از مدت‌ها که مثل موش آرام و ساکت می‌خوایبدم٬ جفتک انداختن توی خواب و چرخش‌های ۱۸۰ درجه‌ای هم دوباره شروع شده...

۲. دستم درد می‌کنه. طوری که الان بستمش و تقریبا یک دستی می‌نویسم. چند ماهی هست که دردهای زودگذر داره و امروز دیگه دوش آب داغ هم کفافش را نداد. استراحت هم نمی‌تونم بکنم. باید تز عزیز را تمام کنم همین هفته‌ و بعد هم باید برگردم به کار بعد از یک ماه مرخصی و البته ادیت فصل‌های نوشته شده هم است. امیدوارم ماجرای دستم جدی نباشد و مثلا دلیلش این باشد که دیشب روی دستم خوابیده‌ام.

۳. این رشته‌ای که هر روز محکم‌تر و محکم‌تر می‌شود گاهی می‌ترساندم. ترسی شیرین که فقط تماشایش می‌کنم. با لبخند.



۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

نون خامه‌ای را گرفته‌ام دستم و آرام آرام مزمزه‌اش می کنم که تمام نشود. گاز سوم را که می زنم، نون خامه‌ای هنوز از گلویم پایین نرفته یاد مسعود می‌افتم و بستنی یخی خوردنش در آن چند روزه مرخصی و حس آشنایی که می‌دانم از چه جنسی است. یک دفعه٬ پرت می‌شوم به آن روزی که زن‌ها درباره حسرت گاز زدن ساندویچ حرف می‌زدند. یاد آن دختری که روز دادگاه به سربازی که مراقبش بود پول داده بود برایش ساندویچ بخرد و نمی‌دانم چرا نشده بود که به ساندویجش برسد. یاد سهیلا که سه سال تمام میوه نخورده بود. یاد خیال‌پردازی‌های شبانه زنها درباره کیک٬ درباره شربت آلبالو٬درباره کشک بادمجان. درباره خوشی‌های معمول و پیش پا افتاده زندگی‌شان.
حسرت فلان غذا و فلان خوردنی را داشتن در زندان شاید فانتزی‌ترین خیال باشد وقتی  که هوا نیست٬ آسمان نیست٬ صدا نیست٬ آزادی نیست و همه درها قفل‌اند. اما همین حسرت کوچک و فانتزی٬ واقعی است. واقعی و پیش پاافتاده و معمولی. اینقدر که هنوز بعد از  پنج سال٬ طعم آن هوس شبانه برای گاز زدن ساندیچ ته گلویم هست و می‌شود که قفلش کند و ببنددش و اشک هم راهگشا نباشد.اینجور  وقتها خودم را ٬ خود الانم را که هرچه بخواهم با فاصله چند دقیقه و چند قدم در دستم است فراموش می‌کنم. می‌شوم یکی از زن‌هایی که هنوز پشت آن دیوارها هستند. که دستشان به هیچ جا نمی‌رسد٬ که درها به رویشان قفل است٬ بعد٬ آن حسرت٬ آن حسرت ساده و پیش‌پا افتاده گاز زدن ساندیچ یا لیسیدن بستنی٬ می‌نشیند ته گلویم. خیلی واقعی. انگار که آن‌جا هستم. نه که یاد آنها باشم و به‌خاطر آن‌ها بغض بخواهد خفه‌ام کند. به خاطر خودم است. به خاطر آن زنی که هنوز آنجا است. که چسبیده به آن لوله آب‌گرم گوشه راهرو٬ زل زده به رفت و آمد زن‌ها و هیاهوشان و هی به خودش می‌گوید همه چیز فقط یک کابوس است. نترس. الان بیدار می‌شوی.....

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

سبزی پلو سر اجاق داره دم می‌کشه و ماهی شکم پر توی فر جلز و ولز می‌کنه، عصر خونه را کردم دسته گل، خودم را هم خیلی خوشگل و داریم فیلم «ترومن شو» را می بینیم. تلفن زنگ می زنه،  از ایران. تا مرد جواب تلفن را بده، لپ تاپ را باز می کنم که ببینم دنیا چه خبره: خانم ستوده را برده اند بهداری. نزدیک یک هفته است که اعتصاب غذا کرده. همه خوشی های کوچکم دود می شه. یاد لحظه لحظه هایی می افتم که موقع زندان و روزهای سخت بعد از آن، تمام قد کنارم بود و حالا هیچ از دست من برنمیاد. احساس ناتوانی می کنم. احساس اینکه دستهایم بسته است و بغض گلویم هیچ دردی را دوا نمی کند.

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

خداحافظ کاناپه شکلاتی من

برای منی که  صبح خروسخون می زدم بیرون و  بعد از بوق سگ برمی گشتم خونه، هیچ آسون نبود که صبح ها چشمهام را که باز می کنم بشینم روی  کاناپه شکلاتی و بساط لپ تاپ و کاغذهام را باز کنم و تا آخر شب یا گزارش و خبر  و مقاله بنویسم و یا روی تزم کار کنم. اما از وقتی امدم لندن برنامه تقریبا همین. کار آن لاین.  دانشگاه ایرلند. کجا می مونه برام جز همون کاناپه خودم. درس و کار البته  خوب بودن و هستن اما اینکه  صبح تا غروب روی کاناپه شکلاتی باشم خوب نبود. خیلی چیزها را امتحان کردم اما جواب نمی داد. راحت نبودم. ظاهرش این بود که «تنبل کدو» هستم و نمی‌خوام به هیچ قیمتی پایم را از خانه بیرون بگذارم. اما واقعیتش این نبود. حجم کار و درس زیاده و نیاز به تمرکز و آرامش دارم.

کار توی کافه خوبه اما برای چند ساعت. نمیشه از صبح تا شب کافه بود. اینکه کنترل صدای موزیک را ندارم. اینکه گرما و سرماش میزون نیست. اینکه گاهی لازمه هیچ صدایی نیاد. اینکه بوی غذا یا حتی بوی قهوه گاهی در فاصله زمانی طولانی آزار دهنده میشه. اینکه نمیشه کاغذهام رااونطوری که می خوام ولو کنم. اینکه وسط یک کار جدی یا یک فصل مهم نمیشه سه٬ چهار ساعت برم کافه و بعد بیام خونه ادامه کار را بگیرم  چون رشته کار از دستم در میره.... همه اینها هلم می دادن به طرف کاناپه شکلاتی خودم وخب حالا یک کم «تنبل کدویی» هم بود.
اولش که ادم اینجا، بعد از یکی دوماه رفتم کتابخانه یکی از دانشگاه‌ها ثبت نام کردم و ۱۵۰پوند هم پول ثبت نام برای یک سال دادم. اما اونجا هم اونی نبود که می خواستم. نمی تونستم با لپ تاپ خودم به اینترنت وصل بشم چون دانشجوی اونجا نبودم. یک کم دل گیر بود (از سلسله بهانه های بنی اسرائیلی) و توی حوزه کار من  کتابهاش خیلی زیاد نبود که ذوق زده ام کنه و بکشوندم توی کتابخانه و در واقع  نیازهام با مقاله هایی که آن لاین پیدا می کردم حل می شد و چون لپ تاپم به اینترنت وصل نمی شد فقط باید  در کتابخانه و آن هم در اتاق مطالعه و آن هم در اتاق کامپیوترش می نشستم و بیشتر وقت ها اگر  می رفتم ناهار  یا چای باید صف می ایستادم تا کامپیوتر خالی شود. همه اینها روی همدیگه من را هل داد به طرف کاناپه مذکور. به حدی که چند روزه از بس راه نرفتم پادرد گرفتم :)

همین پادرد باعث شد که دنبال راهکار باشم برای خودم. هفته پیش دوستی که برای یک کار تحقیقی کوتاه مدت آمده اینجا، تعریف کتابخانه ملی بریتانیا (بریتیش لایبرری) را کرد. قبلا دیده بودمش اما خیلی جدی نبود برایم. دیروز که رفتم سراغ سایتش و امکاناتش و آرشیو کم نظیرش ( حداقل در حوزه کاری من) ماجرا برایم جدی شد و امروز خیلی آسان و سریع با نشون دادن یک قبض که ادرس خونه را تایید کنه و یک کارت بانکی امضا شده برای تایید امضا، عضو شدم.

می دونم که روز اول هست و من مثل همه روزهای اول دوز شور و هیجانم کمی بالا است . ولی  فکر می کنم   کتابخانه ای  که  فقط نیم ساعت تا خونه فاصله داره، یک منبع خیلی غنی ارشیو و کتاب هست و توی حوزه خودم تا حالا هرچی خواستم را داشته، پنج شش تا اتاق مطالعه  بزرگ مدرن دلباز داره و می تونم هر وقت خسته شدم  تغییر مکان بدهم. سه چهار تا کافه و رستوران داره به اضافه دسترسی به اینترنت در همه جای ساختمان و دسترسی بسیار بسیار آسان به پریز برق (این مشکل پریز برق من را از خیلی جاها فراری داده) به اضافه اینکه کت وکیف ادم را همون اول کار تحویل می گیرن و نمی خواد هی بکشی‌شون دنبال خودت و ..... انگیزه کافی برای جدا شدن از کاناپه شکلاتی مذکور را به من بده.

کلا اینجا را برای ادمهای بهانه گیری مثل من ساختن که از درس خوندن توی اتاق مطالعه خسته می شم بیام کافه بشینم. بهانه هوای ازاد را می گیرم برم یه چایی از کافه داخل حیاط بگیرم و بشینم اونجا کار کنم. فضای شلوغ خواستم بیام بشینم روی یکی از اون صندلی بزرگ های توی راهرو که جلوش هم میز مخصوص لپ تاپ گذاشتن  و حتی اگه دلم کاناپه خواست برم روی کاناپه هایی که توی راهروها هست بشینم و همه جا هم اینترنت باشه و هم پریز برق.

فقط اینکه سرعت اینترنتش خیلی خوب نیست و گاهی قطع و وصل میشه که خب می تونه توفیق اجباری باشه برای شیطونی نکردن و سراغ وب گردی نرفتن. برای درس خوندن همین میزان اینترنت کافی هست و ولی برای کار نمی دونم؟ باید امتحان کنم.

 خوشحالم و حال خوشم فقط برای پیدا کردن این کتابخانه نیست، دارم توی شهر جا می افتم و دل می بندم بهش. چه چیزی بهتر از یک کتابخونه  خوب  و راحت، می تونه آدم را دل بسته یک شهر کنه؟؟ یک بار باید از کتابخانه های زندگی ام بنویسم. از کتابخانه باغ فردوس که سرور همه شون بود  یک سوم رمان های زندگیم را اونجا خوندم و فقط دستشویی نداشت و باید تمام مدت هیچی نمی خوردی که دووم بیاری. از کتابخانه دانشگاهمون که اولین کتابخانه خیلی بزرگی بود که توی عمرم دیده بودم و وقتی رفتم توی بخش آرشیوش تا یک ماه هیجان زده بودم. از کتابخانه ملی که این اخرها چقدر سر کوتاه و بلند بودن مانتو و مقنعه اذیت می کردند. از کتابخانه دانشگاه هایم در ایرلند و حتی کتابخانه فسقلی محله مون.

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

ساعت ده و نیم شب است. نشسته ام در کافه‌ای  وسط شهر و برای خودم مشق می‌نویسم. صبح را بعد از اینکه یک ساعتی دست و رو نشسته افتادم به جان آشپزخانه‌ای که ظرف‌های کثیفش تا سقف رفته بود٬ با نان تست فرانسوی شروع کردم. بعد  وسط سر و صدای جاروبرقی و آواز مرد موقع دستمال کشیدن به شیشه‌ها و گردگیری همه جای خانه٬ نشستم به درس خواندن. ظهر یک دوست نازنین را دیدم٬ بعدتر نشستم روبروی روانکاوم  و هی حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و از عصر تا همین الان هم توی این کافه نارنجی رنگ مشغول امر خطیر مشق نوشتنم. روی همه این کارهای معمولی روزمره اما یک لایه‌ای از امنیت و خوشی و آرامش کشیده شده است. آرامشی که برای بدست آوردنش یک دور٬ دنیا را چرخیده‌ام٬ بالا و پایین رفته‌ام و حتی خیلی وقتها کم مانده بود که از یافتنش ناامید شوم. 

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

سوپروایزرم  یک بار که خیلی ناامید و خسته و حتی درمانده بودم  و با خودم درگیری داشتم که نوشته‌هام به هیچ دردی نمی‌خورند٬ گفت: « من وقتی که تز فوق لیسانسم را می‌نوشتم فکر می‌کردم می‌تونم دنیا را تغییر بدم. اما آخرش دیدم که چیزی تغییر نکرد. من اما ناامید نشدم و از اون به بعد هر چی که نوشتم برای این بود که خودم  بیشتر بفهمم.»
حالا این روزها وقتی دارم روی بخشی کار می‌کنم که فکر می‌کردم بیشتر از بقیه بخش‌ها درباره‌اش خوندم و بهش مسلطم و می‌بینم که چقدر حجم نادانسته‌هایم زیاده٬ با هر صفحه خوندن و هر خط نوشتن و فهمیدن نکات جدید توی ماجرا٬ لذت می‌برم  و حتی یادم رفته که ددلاین دارم.

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

از زندگی

گل‌های قرمز شمعدانی  و آن برگ‌های پهن رو به آفتابش آخرسر من را تسلیم کردند. چند ماهی بود که  آبش نداده بودم٬ نه او را و نه هیچ کدام از چند تا گلدانی را که اول بهار با شور و شوق خریده بودم. از یک جایی به بعد حوصله خودم را هم نداشتم.  نه که بی‌اب بمانند٬ مرد حواسش به گلدان‌ها بود٬ اما من به بالکن هم می‌رفتم طوری می‌نشستم که هیچ‌کدام‌شان را نبینم.
 اطلسی‌ها همان دو هفته‌ای که سفر بودیم! خشک شدند و گل عروس  هم کج‌دار ومریض گاهی زنده بود و گاهی مرده. آن یکی گلی که اسمش را بلد نیستم و از سر سفره هفت سین تا به حال مانده اینقدر وضعیتش خراب بود که این آخرها اصلا آبش نمی‌دادیم. امروز اما تمام صبح را باغبانی کردم. تلنگر اول را  آن دو شاخه گل‌های قرمز شمعدانی زدند که یک هفته است هی نگاهم می کنند و می‌گویند: ببین چه زیباییم. آدمیزاد است دیگر زیبایی همیشه افسونش می‌کند. دومین تلنگر مال بنفشه‌ها بود. دستهایم را گذاشته بودم توی جیبم و می‌رفتم مثلا ورزش کنم که چشمم را گرفت. یک گلدان خیلی بزرگ بنفشه که دم غروبی حراج شده بود ۴ پوند و ۲۵ سنت. جیب‌هایم را که گشتم سه پوند و ۲۰ سنت بیشتر نداشتم. خانم گل‌فروش هم داشت جمع می‌کرد که برود. با ناامیدی محض گفتم همینقدر بیشتر پول همراهم نیست٬ تخفیف می‌دهی؟  خندید و گلدان را گذاشت توی دستم.
 اگر بالکن مثل همان اول بهار بود می‌شد خیلی راحت آویزانش کنم کنار دیوار. اما آن بازار شامی که پر از گلدان‌های خالی و خشک شده بود٬ دو روزه بنفشه‌هایم را می‌کشت. گذاشتمش روی میز و امروز٬ تا چشم باز کردم صبحانه نخورده رفتم  سراغ بیلچه باغبانی و خاک‌های از بهار مانده و آب‌پاش صورتی‌ام. بهترین جای بالکن را دادم به شمعدانی٬‌به پاس این همه جان‌سختی . پوست کلفتی و البته زیباییش. بنفشه‌ها را که در یک گلدان پلاستیکی آویز بودند٬ کاشتم توی یک گلدان سفالی بزرگ و گذاشتم گوشه رو به آفتاب بالکن. آن چندتا گلدانی که فکر می‌کردم مرده‌اند هم زنده بودند. برگ‌های خشک‌شان را که کندم٬‌هنوز یکی دو تا برگ زنده بودند و سبز سبز. خاک‌شان را عوض کردم٬ آب‌شان دادم و گذاشتم جلوی آفتاب. بعد هم کل بالکن پر از تار عنکبوت و برگ خشک را شستم٬ میز و صندلی‌ها را دستمال کشیدم. گل محبوبم که بدون آب هم زنده می‌ماند و قهر نمی‌کند را گذاشتم روی میز و کنارش دو تا کدوی کوچولوی نارنجی هالووین و گلدان اهدایی آقای نویسنده و بعد: بعد همه جا مثل  بهشت شد. مثل یک بهشت کوچک که  با یک لیوان چای  و دو تا شیرینی از قنادی ایرانی سر خیابان‌مان٬‌از هر قرص مسکنی بیشتر اثر می‌کند.

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

باید بنویسمت


 می خواهم تو را بنویسم و نمی تونم. از کجا باید شروع کنم که واقعی باشه. چطور باید بنویسم که بشه باور کرد اون همه ماجرایی را که از سر گذراندی.
آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود و پرت اسمش.
زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........
اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است.
می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید بنویسمت اما. ...باید باید باید باید....
به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هرچی که می گفتم احمقانه بود. آدم وقتی حققیت را می دونه و نمی تونه بگه و لال هم نمیشه مدام حرفهای احمقانه می زنه.
تو تنها ته خطی ای نبودی که اونجا دیدم، پس چرا نمیشه فراموشت کنم؟ چرا نمیشه بنویسمت و خلاص شم از تصویر تو با اون ابروهای تراشیده و دستای پر از رد تیغ و نگاه پر از زندگی ات که موقع فروغ خوندن برق می زد.
می خوام بنویسمت اما کلمه ها را هر جور کنار هم ردیف می کنم نمی تونن زنی را که در ته ته ته دنیا، بین امید و ناامیدی دست و پا می زند و هنوز خیلی خیلی برای مردن جوان است تصویر کند.
کلمه ها نمی توانند بگویند چرا من بعد از شبی که تو را دیدم تا خود صبح زار زدم و نفسم بند امده بود و آن بغض لعنتی هنوز خیلی وقتها راه نفسم را می بندد.
باید بنویسمت.باید بنویسمت.

همین که بشینی چند قدم آن‌طرف‌تر، که حواست به پر کردن جامم باشد که گاه و بیگاه و بی بهانه و بابهانه بوسه بگیرم از تو، که خاطرم جمع باشد  توی قاب چشمانم هستی.... همین‌ها را کم آورده بودم. فقط چند روز بود نبودنت؟ خب باشد!! چه فرقی می‌کند چند سال و چند روز و چند ساعت حتی. دل بهانه‌گیر که تنگ شده باشد زمان را نمی‌فهمد.

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

از بیرون که نگاه می‌کردی اولش زن جوانی را می‌دیدی که تند و تند همه پنجره‌ها را باز می‌کند.  بیرون ریز ریز باران می‌آمد،انگار که قطرات آب را  خیلی نرم اسپری کنند توی صورتت.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پرده‌های نیمه باز آشپزخانه  می‌شد لیوان ماست و تخم‌مرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغ‌ها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد  و  با همان پیژامه چهارخانه  و پای بی‌جوراب زد بیرون به بهانه  بند و بساطی که برای ته‌چین می‌خواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب ته‌چین بپزند نمی‌خورد٬اما گوشت و پیاز ته‌چینش واقعا داشت سر گاز قل می‌خورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتی‌اش خیس شده بود.
خودش؟  خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانه‌اش داشت تند و تند دور خانه می‌چرخید و شمع روشن می‌کرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلی‌ها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬  روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار وان حمام٬ هرجا که دستش می‌رسید. خانه مثل خودش آشفته بود. همه جا پر از کوسن‌های رنگی و کاغذهای جورواجور و کتاب و لباس و ماژیک و روزنامه. ساعت هشت شب بود. باران هنوز می‌بارید. جرات نداشت بنشیند. می‌ترسید مثل تمام روز میخ‌کوب شود روی کاناپه.
 صدا می‌خواست. صدایی که هیچ نگوید. زوربا. زوربای یونانی ر از وسط  سی‌دی‌ها پیدا کرد. صدا که پیچید وسط خانه٬مثل چند دقیقه پیش شد که کبریت و شمع به دست دور خانه می‌چرخید. اول روی کاناپه‌ها را خالی کرد. کوسن‌های رنگی را چید کنار هم. رومیزی اصفهانی را توی بالکن تکاند٬ گلدان گذاشت روی میز. کنارش دو تا کدوی کوچک هالوینش را. بعد شراب قرمز. با دو جام کوچک.  جا شمعی آبی کنار شراب و گلدان. اینطرف اتاق ترمه‌ها را جمع کرد. سنگین بودند. لیز می‌خوردند و هی باید مراقبشان باشی. سبکی می ‌خواست فقط. حالا اتاق پر از نور و صدا و آرامش و بود. خودش هنوز گیج می‌خورد. باید می‌رفت اتاق خواب. می‌ترسید اما٬ نه که از کوه لباس‌های  پهن شده روی زمین بترسد. از اینکه چراغ را خاموش کند و بخوابد می‌ترسید. پرده را کنار زد. حالا اتاق با همه آشفتگی‌اش از زیر مه ملایمی که روی شیشه‌ها نشسته بود هم دیده می‌شد. وسط لباس‌ها روی زمین نشسته بود و تا می‌زد و کنار می‌گذاشت. تند و تند تخت را مرتب می‌کرد٬ کاغذها را می‌انداخت توی سطل٬ سیم‌ها را از وسط زمین جمع می‌کرد٬ می‌خواست نشانه‌های آشفتگی‌اش را پنهان کند. باید می رفت سراغ کتاب‌ها و نوشتن٬اما نمی‌شد٬ این ظاهر آشفته خانه یادش می‌انداخت که همه چیز آتش زیر خاکستر است.
فکر می‌کرد شاید لباس‌های تا شده توی کشو٬ عودی که روی تاقچه بسوزد٬ ماتیک بنفشی که  بنشیند روی لبهایش و حتی آن رژ گونه صورتی که رویش خاک نشسته٬  کمک کنند تا عقب بزند آن دلتنگی‌ را٬ پریشانی را٬ ترس را و  آن حفره عمیق وسط قلبش را. مثل وقت‌هایی که با یک قرمه سبزی پختن نجات پیدا می‌کند و یک بستنی مگنوم راه جلوی  پایش می‌گذارد. 
حالا از بیرون که نگاه می‌کردی٬ زن جوانی را می‌دیدی با دامن گل گلی و بلوز سبز٬ که موهایش را تل بنفش بسته٬ فنجان چای بدست روی صندلی چوبی بالکنش نشسته٬ همه پرده‌ها را کنار زده و خانه انگار که آماده رسیدن مهمان باشد٬تمیز و مرتب و پر از عطر غذا و نور شمع و صدای موسیقی است. انگار که همه چیز همینی است که از پشت شیشه‌های کمی مه گرفته می‌شود دید. انگار نه انگار که از صبح تا همین چند دقیقه پیش دور خودش چرخیده٬ گریه کرده٬‌داد زده٬‌لرزیده٬ با موهای وز وزی شانه نکرده خزیده زیر پتو و از معده درد به خودش پیچیده. 

۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

خیال بودنش.....

الان اگر اینجا بود، کلی به من می‌خندید و می‌گفت خلی به‌خدا. با همان لحن شوخ و شنگ خودش. شاید  هم٬ همین حالا جایی نشسته  و چپ چپ نگاهم می‌کند و نمی‌فهمد که یعنی‌چی بهانه سنگ سیاهی را گرفته‌ام که نشانه هیچ چیز نیست. "من" این مدلی را دوست ندارد. دلتنگی و این حرف‌ها هم توجیهش نمی‌کند٬می‌خواهد که بخندم. که مثل خیلی وقت‌ها شانه‌هایم را بالا بندازم و با لحنی که مثلا خیلی عادی است بگویم : «آدم‌ها با مرگ نمی‌میرند.» طوری که هم او باور کند و هم خودم.
 مرگ٬ برای منی که چند تجربه تلخ دست اول از آن  داشته‌ام هنوز مثل یک کلاف سردرگم است. هیچ کدام از آن‌هایی که در این سال‌ها از دست دادم٬ برای من تمام نشدند. یک جایی درست وسط قلبم زنده ماندند و روزهای خوب و بد زندگی با من بودند. توضیح منطقی ندارد. فقط یک حس است. شاید هم بازتاب آن نگاه  خودم که دلم می‌خواهد «باشند و زنده باشند و با من باشند» را در قلبم می‌بینم. مثل وقتی که عاشقی و بازتاب نگاه عاشقانه خودت را در چشمان معشوق می‌بینی و دلخوشی.
نمی‌دانم٬ در مقابل مرگ دستهایم بالا است و هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
از دیروز اینقدر دلتنگم و هوایش را کرده‌ام که به جای کلمه فقط اشک دارم. اشکهایم تمام نمی‌شوند و  اصلا یادم نمی‌آید آخرین باری که اینقدر زیاد و عمیق و طولانی گریه کرده بودم کی بوده. بهانه هیچ چیز دیگری را هم نگرفته‌ام. همه چیز خوب است در همان حدی که انتظارش را دارم. دلتنگی‌ها و رنج‌های روتین زندگی هم چیز تازه‌ای نیستند و اشکهای گاه‌گاهم  برایشان به هق هق نمی‌کشد معمولا. بهانه خودش را گرفته‌ام. مثل آدمی که فراموشی گرفته بوده و حالا سنگی به سرش خورده و حواسش برگشته و دلش تنگ شده. دلتنگی برایش را بقچه کرده بودم٬ هزارتا گره زده بودم و گذاشته بودم دور از دسترس‌ترین نقطه ممکن. باز شدن گره‌ها و قل خوردن‌شان تا دامن آدم  را اما همیشه نمی‌توان کنترل کرد. شاید اصلا نباید گرهش بزنم دوباره. باید کنار بیاییم با هم. خیره شویم توی چشم‌های همدیگر و بعدش......
بعدش را نمی‌دانم.بدی مرگ به همین است٬چه کارمی‌توان کرد بعدش؟ هیچ. باید برگردم به همان چند خط اول. به خیال بودنش و نگاهش و خنده‌هایش.  

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

مجنون شب‌زده‌ای هستم که اسم عزیز از دست‌رفته‌اش را از زبان کسی شنیده و دیوانه شده نصفه شبی و دستش به هیچ جا بند نیست.
 نه حتی یک عکس از او دارم و نه هیچ راهی که خودم را برسانم به آن سنگ سیاهی که اسم نازنینش را رویش حک کرده‌اند. خیره شده ام به فیلمی که  وقتی با خونه حرف می زدم ضبط کرده ام و آن گوشه دیوار که عکسش را قاب گرفته. تصویری دور و محو از عکسی که خودم بزرگ کردم و قاب گرفتم و هنوز آنجاست.
چرا هیچ عکسی ندارم ازش؟ کی آن عکس کوچک توی کیفم را بیرون آوردم؟ حتما یکی از آن روزهایی بود که خودم را تحریم کرده بودم و سرخاکش هم نمی رفتم. می خواستم فراموش کنم که مرده. می خواستم فکر کنم رفته سفر و عکس آدم سفر رفته را که اینطور قاب نمی گیرن.  فکرش را نمی کردم که یک روزی برای داشتن یک نشانه کوچک از او بال بال بزنم و دستم به هیچ جا نرسد، جز یک تصویر کوچک محو، وسط یک فیلمی که با اوو ضبط شده.....
دلم برایش تنگ شده و دلم می‌خواست که می‌شد مثل خیلی وسط هفته‌ها می‌رفتم سراغش و توی خلوتی بهشت زهرا کنارش می‌نشستم. یک زمانی بود که دلم نمی‌خواست سنگ قبرش را ببینم انگار که نبودنش را می‌زد توی صورت آدم و هیچ راه فراری ازش نبود. برای من هنوز زنده بود و قرار شد همه نشانه‌های مرگش را پاک کنم. نمی‌دانم چند سالی سر این قرار بودم٬ این آخرها گاهی کم می‌اوردم و می‌زدم زیر قرارم٬ عکسش را اما به دیوار نزدم دوباره٬ تحملش را نداشتم. فراموشی می‌خواستم.
 حالا٬ الان دارم باور می‌کنم یعنی؟ نمی‌دونم. دلم تنگ شده و کاش می‌شد فرار کنم و برم تا پیش همون سنگ سیاهی که ازش فرار می‌کردم یا پیش پسراش که هر روز بیشترشبیه خودش می‌شن. دستم به هیچ کدامشون نمی‌رسه.

اگه بود هنوز٬الان چه شکلی بود؟ رابطه‌مون چطور بود؟ هیچ تصوری ندارم ازش دیگه... ۱۱ سال خیلی زیاده... گاهی اوقات ناخودآگاه یادش می‌افتم و خیلی زود فرار می‌کنم. هنوز نمی‌تونم فکر کنم که زندگی می‌تونه اینقدر بی‌رحم باشه. هنوز نمی‌تونم قبول کنم نداشتنش را. خیلی وقته که دوست دارم دوباره عکسش را بذارم توی کیف پولم٬ خیلی آگاهانه دست دست می‌کنم و طفره می‌رم. نمی‌دونم شاید دلم می‌خواد واقعا فراموشش کنم. شاید اینطوری راحت‌تره.
ظهر شنبه٬ آفتاب پخش شده توی اتاق٬ من  در حالت شال روی شونه و پتو روی پا نشستم روی کاناپه که بنویسم. تا الان که مراحل گرم شدن را طی می‌کردم و داشتم به یک گروه انگلیسی که از سال ۱۹۶۷ هر شنبه می‌رن پیاده‌روی، ایمیل می‌‌زدم که برم باهاشون دور لندن راه برم.
تمام راه را دویدم که سروقت به سالن تئاتر برسم، اما وسط همان دویدن‌های زیر باران هم حواسم بود شهر چقدر دلفریب شده  یا شاید هم بود و کم پیش آمده بود که یک شب پاییزی، زیر شرشر بارانی که تمامی نداشت وسط شلوغی کافه های آن بخش شهر باشم.
 خیابان خیس خیس بود، نور آبی که روی پل ریخته بودند٬ تایمز را باشکوه‌تر از همیشه کرده بود٬آدم‌ها با جام شرابی در دست یا بطری آبجو کنار کافه های پر از صدا و نور و همهمه٬ زیر سایه‌بان‌های نازک کنار دیوار گپ می‌زدند  و من عین خیالم نبود که  تئاتر چند دقیقیه دیگر شروع می‌شود و هنوز دارم هی دور خودم می‌چرخم. این یک ماه که بگذرد باید آن طرف شهر را کشف کنم. روز آنطرف‌ها زیاد رفته بودم٬اما این دلفریبی شبانه را نداشت.

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

چقدر الکی می‌ترسیدم. بیشتر از یک سال بود که می‌خواستم ازمایش سرطان دهانه رحم بدهم و خیلی عامدانه پشت گوش می‌انداختمش. دلیلش هم خیلی ساده بود: می‌ترسیدم.
 من کلا آستانه دردم خیلی پایینه و تجربه‌ای که از دکتر زنان در ایران داشتم افتضاح بود.اولین باری که دکتر زنان رفته بودم٬ خانم مثلا دکتر موقع معاینه کلی داعوام کرد که چرا اینقدر لوسم و تکون می‌خورم و نمی‌ذارم کارش را بکنه و من نازک بدن هم دیگه هیچ وقت نرفتم دکتر زنان.
ایرلند که بودم چند باری خواستم برم این آزمایش را بدم و خب همچنان نرفتم. اینجا اما نمی‌شد پشت گوش انداختش٬ هی نامه می‌دادن که خانم جان ۳۰ سالت شده و باید بیایی آزمایش٬ سه باری هم که وقت گرفتم نرفتم ول کن نبودن و تلفن می‌کردن که الان مشکلت چیه که وقت می‌گیری و نمی‌یایی. طبیعتا از رو رفتم و دل را به دریا زدم و گفتم باید برم.
اول کاری به خانم پرستار گفتم که من آستانه دردم شدید پایینه و این سه بار را هم برای همین نیامدم. من را نشوند روی صندلی و کلی برام همه مراحل کار را توضیح داد و گفت که دردش چطوره و  چکار کنم که راحت‌تر باشه. چند تا چیز جینگول هم آویزون کرده بودن از سقف و تا خودم را منقبض می‌کردم  با خنده می‌گفت به اون جینگول‌ها نگاه کنم. طبق پیش‌بینی‌خودم کار خیلی آسون نبود و چهار بار تلاش کرد تا موفق شد. ولی همه‌اش با خنده و خوش‌اخلاقی. طوری که دفعه بعد اگه نیازی به آزمایش مشابهی باشه خیلی راحت مثل بچه آدم وقت می‌گیرم و می‌رم.
از درمانگاه که بیرون آمدم با اینکه هنوز یک ذره درد داشتم٬ اما حالم کلی خوب بود به خاطر رفتار خوب و همدلانه‌ای که دیده بودم. می‌دونم که  رفتار قابل انتظار و نرمال همینی بود که من دیدم و جای تعجب نباید داشته باشه٬ ولی تجربه قبلی‌ام واقعا افتتضاح بود و حق دارم این‌همه خوشحال باشم الان.  تجربه‌های ایرلند و انگلیسم اما عالی بوده تا حالا٬ از اون آقای دکتر ایرلندی گرفته که وقتی برای گرفتن قرص  ضدبارداری اضطراری پیشش رفته بودم  اون همه من نگران دستپاچه را آرام کرد و هزارتا چیز را برام توضیح داد٬ تا اون خانوم دکتر خله که دو ساعت تمام برام وقت گذاشت و  آخرش گفت ببین همه چیز اوکی است و هر وقت  دیدی مشکل داری برو مست کن همه چی درست می‌شه و اینقدر حرفاش خوب بود که بدون مست کردن هم همه چیز درست شد و تا این دکترای جی پی سر کوچه‌مون که  نگرانی‌های کوچک و شاید خنده‌دار آدم را درک می‌کنن و براش وقت می‌گذارن. 

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

دردی که دور است

نامجو هی می‌گه "دور ایران را تو خط بکش، بابا خط بکش، بابا خط بکش" من، هیچی برای گفتن ندارم. گوش می‌کنم فقط. به دور و برم نگاه می‌کنم، به امنیت و آزادی که دارم، به نگرانی که  از بالا و پایین شدن پولی که توی جیبم هست ندارم، به خواهرم که امروز نوشته بود "حال همه بد است" و وقتی نوشتم من خوبم، جواب داد "برای اینه که اینجا نیستی"
شده‌ام دوباره آدمی که درد می‌کشد از زخمی که مال خودش نیست. مال خودش نیست؟؟؟
نه که بخواهم بیافتم به چس‌ناله و یادم برود که مثلا شعاع عمودی آفتاب روز میز دو نفره صبحانه امروزه‌مان چقدر مزه داد و  نم نم باران دیشب برای منی که با چرخ خرید برمی‌گشتم خانه چه خوب بود. حواسم به چیزهای کوچک و خوب زندگی است اما این وسط یک جایی هم درد می‌کند، خیلی زیاد، خیلی عمیق. این نوع درد را می‌شناسم، می‌دانم که اگر مثلا دست خودم بود که زخم برداشته بود، دردش نه که کمتر باشد، مدارا کردن باهاش آسان‌تر بود یا شاید بلدترش بودم.حالا اما حتی نمی‌دانم دردش چقدر است و کجا را بیشتر هدف رفته. فقط می‌دانم درد دارد و من دورم از آن.
 زن وسط دیوارهایی که به هیچ سقفی وصل نبودند، سفره انداخته بود و وسط سفره‌اش دو شاخه گل رز بود توی شیشه خالی   شیری که دیروز کنار کوچه پیدا کرده بود.

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

بعضی ادمها گاهی با بودنشون و فقط  و فقط با بودنشون دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنن

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

صدای تق تق بارون روی شیشه‌های پنجره، منی که کنار شومینه فرو رفتم توی مبل چرمی قرمزم و تند و تند می نویسم. قراره تا 30 روز دیگه این کار را تمام کنم. بعدش چه کاره‌ام؟ هیچ کس نمی دونه و قرار هم نیست که بهش فکر کنم. انگار آخر این ماه دنیا تمام می شه و من باید قببل از تمام شدنش کارم را تحویل بدم. 
کم کم داره ظهر میشه و هنوز یک خط هم ننوشتم. می نویسم... باید گرم بشم. همین که نشستم اینجا و دستهام روی کیبرد می چرخه خوبه.

بند