رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

از زندگی

گل‌های قرمز شمعدانی  و آن برگ‌های پهن رو به آفتابش آخرسر من را تسلیم کردند. چند ماهی بود که  آبش نداده بودم٬ نه او را و نه هیچ کدام از چند تا گلدانی را که اول بهار با شور و شوق خریده بودم. از یک جایی به بعد حوصله خودم را هم نداشتم.  نه که بی‌اب بمانند٬ مرد حواسش به گلدان‌ها بود٬ اما من به بالکن هم می‌رفتم طوری می‌نشستم که هیچ‌کدام‌شان را نبینم.
 اطلسی‌ها همان دو هفته‌ای که سفر بودیم! خشک شدند و گل عروس  هم کج‌دار ومریض گاهی زنده بود و گاهی مرده. آن یکی گلی که اسمش را بلد نیستم و از سر سفره هفت سین تا به حال مانده اینقدر وضعیتش خراب بود که این آخرها اصلا آبش نمی‌دادیم. امروز اما تمام صبح را باغبانی کردم. تلنگر اول را  آن دو شاخه گل‌های قرمز شمعدانی زدند که یک هفته است هی نگاهم می کنند و می‌گویند: ببین چه زیباییم. آدمیزاد است دیگر زیبایی همیشه افسونش می‌کند. دومین تلنگر مال بنفشه‌ها بود. دستهایم را گذاشته بودم توی جیبم و می‌رفتم مثلا ورزش کنم که چشمم را گرفت. یک گلدان خیلی بزرگ بنفشه که دم غروبی حراج شده بود ۴ پوند و ۲۵ سنت. جیب‌هایم را که گشتم سه پوند و ۲۰ سنت بیشتر نداشتم. خانم گل‌فروش هم داشت جمع می‌کرد که برود. با ناامیدی محض گفتم همینقدر بیشتر پول همراهم نیست٬ تخفیف می‌دهی؟  خندید و گلدان را گذاشت توی دستم.
 اگر بالکن مثل همان اول بهار بود می‌شد خیلی راحت آویزانش کنم کنار دیوار. اما آن بازار شامی که پر از گلدان‌های خالی و خشک شده بود٬ دو روزه بنفشه‌هایم را می‌کشت. گذاشتمش روی میز و امروز٬ تا چشم باز کردم صبحانه نخورده رفتم  سراغ بیلچه باغبانی و خاک‌های از بهار مانده و آب‌پاش صورتی‌ام. بهترین جای بالکن را دادم به شمعدانی٬‌به پاس این همه جان‌سختی . پوست کلفتی و البته زیباییش. بنفشه‌ها را که در یک گلدان پلاستیکی آویز بودند٬ کاشتم توی یک گلدان سفالی بزرگ و گذاشتم گوشه رو به آفتاب بالکن. آن چندتا گلدانی که فکر می‌کردم مرده‌اند هم زنده بودند. برگ‌های خشک‌شان را که کندم٬‌هنوز یکی دو تا برگ زنده بودند و سبز سبز. خاک‌شان را عوض کردم٬ آب‌شان دادم و گذاشتم جلوی آفتاب. بعد هم کل بالکن پر از تار عنکبوت و برگ خشک را شستم٬ میز و صندلی‌ها را دستمال کشیدم. گل محبوبم که بدون آب هم زنده می‌ماند و قهر نمی‌کند را گذاشتم روی میز و کنارش دو تا کدوی کوچولوی نارنجی هالووین و گلدان اهدایی آقای نویسنده و بعد: بعد همه جا مثل  بهشت شد. مثل یک بهشت کوچک که  با یک لیوان چای  و دو تا شیرینی از قنادی ایرانی سر خیابان‌مان٬‌از هر قرص مسکنی بیشتر اثر می‌کند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.