خداحافظ کاناپه شکلاتی من

برای منی که  صبح خروسخون می زدم بیرون و  بعد از بوق سگ برمی گشتم خونه، هیچ آسون نبود که صبح ها چشمهام را که باز می کنم بشینم روی  کاناپه شکلاتی و بساط لپ تاپ و کاغذهام را باز کنم و تا آخر شب یا گزارش و خبر  و مقاله بنویسم و یا روی تزم کار کنم. اما از وقتی امدم لندن برنامه تقریبا همین. کار آن لاین.  دانشگاه ایرلند. کجا می مونه برام جز همون کاناپه خودم. درس و کار البته  خوب بودن و هستن اما اینکه  صبح تا غروب روی کاناپه شکلاتی باشم خوب نبود. خیلی چیزها را امتحان کردم اما جواب نمی داد. راحت نبودم. ظاهرش این بود که «تنبل کدو» هستم و نمی‌خوام به هیچ قیمتی پایم را از خانه بیرون بگذارم. اما واقعیتش این نبود. حجم کار و درس زیاده و نیاز به تمرکز و آرامش دارم.

کار توی کافه خوبه اما برای چند ساعت. نمیشه از صبح تا شب کافه بود. اینکه کنترل صدای موزیک را ندارم. اینکه گرما و سرماش میزون نیست. اینکه گاهی لازمه هیچ صدایی نیاد. اینکه بوی غذا یا حتی بوی قهوه گاهی در فاصله زمانی طولانی آزار دهنده میشه. اینکه نمیشه کاغذهام رااونطوری که می خوام ولو کنم. اینکه وسط یک کار جدی یا یک فصل مهم نمیشه سه٬ چهار ساعت برم کافه و بعد بیام خونه ادامه کار را بگیرم  چون رشته کار از دستم در میره.... همه اینها هلم می دادن به طرف کاناپه شکلاتی خودم وخب حالا یک کم «تنبل کدویی» هم بود.
اولش که ادم اینجا، بعد از یکی دوماه رفتم کتابخانه یکی از دانشگاه‌ها ثبت نام کردم و ۱۵۰پوند هم پول ثبت نام برای یک سال دادم. اما اونجا هم اونی نبود که می خواستم. نمی تونستم با لپ تاپ خودم به اینترنت وصل بشم چون دانشجوی اونجا نبودم. یک کم دل گیر بود (از سلسله بهانه های بنی اسرائیلی) و توی حوزه کار من  کتابهاش خیلی زیاد نبود که ذوق زده ام کنه و بکشوندم توی کتابخانه و در واقع  نیازهام با مقاله هایی که آن لاین پیدا می کردم حل می شد و چون لپ تاپم به اینترنت وصل نمی شد فقط باید  در کتابخانه و آن هم در اتاق مطالعه و آن هم در اتاق کامپیوترش می نشستم و بیشتر وقت ها اگر  می رفتم ناهار  یا چای باید صف می ایستادم تا کامپیوتر خالی شود. همه اینها روی همدیگه من را هل داد به طرف کاناپه مذکور. به حدی که چند روزه از بس راه نرفتم پادرد گرفتم :)

همین پادرد باعث شد که دنبال راهکار باشم برای خودم. هفته پیش دوستی که برای یک کار تحقیقی کوتاه مدت آمده اینجا، تعریف کتابخانه ملی بریتانیا (بریتیش لایبرری) را کرد. قبلا دیده بودمش اما خیلی جدی نبود برایم. دیروز که رفتم سراغ سایتش و امکاناتش و آرشیو کم نظیرش ( حداقل در حوزه کاری من) ماجرا برایم جدی شد و امروز خیلی آسان و سریع با نشون دادن یک قبض که ادرس خونه را تایید کنه و یک کارت بانکی امضا شده برای تایید امضا، عضو شدم.

می دونم که روز اول هست و من مثل همه روزهای اول دوز شور و هیجانم کمی بالا است . ولی  فکر می کنم   کتابخانه ای  که  فقط نیم ساعت تا خونه فاصله داره، یک منبع خیلی غنی ارشیو و کتاب هست و توی حوزه خودم تا حالا هرچی خواستم را داشته، پنج شش تا اتاق مطالعه  بزرگ مدرن دلباز داره و می تونم هر وقت خسته شدم  تغییر مکان بدهم. سه چهار تا کافه و رستوران داره به اضافه دسترسی به اینترنت در همه جای ساختمان و دسترسی بسیار بسیار آسان به پریز برق (این مشکل پریز برق من را از خیلی جاها فراری داده) به اضافه اینکه کت وکیف ادم را همون اول کار تحویل می گیرن و نمی خواد هی بکشی‌شون دنبال خودت و ..... انگیزه کافی برای جدا شدن از کاناپه شکلاتی مذکور را به من بده.

کلا اینجا را برای ادمهای بهانه گیری مثل من ساختن که از درس خوندن توی اتاق مطالعه خسته می شم بیام کافه بشینم. بهانه هوای ازاد را می گیرم برم یه چایی از کافه داخل حیاط بگیرم و بشینم اونجا کار کنم. فضای شلوغ خواستم بیام بشینم روی یکی از اون صندلی بزرگ های توی راهرو که جلوش هم میز مخصوص لپ تاپ گذاشتن  و حتی اگه دلم کاناپه خواست برم روی کاناپه هایی که توی راهروها هست بشینم و همه جا هم اینترنت باشه و هم پریز برق.

فقط اینکه سرعت اینترنتش خیلی خوب نیست و گاهی قطع و وصل میشه که خب می تونه توفیق اجباری باشه برای شیطونی نکردن و سراغ وب گردی نرفتن. برای درس خوندن همین میزان اینترنت کافی هست و ولی برای کار نمی دونم؟ باید امتحان کنم.

 خوشحالم و حال خوشم فقط برای پیدا کردن این کتابخانه نیست، دارم توی شهر جا می افتم و دل می بندم بهش. چه چیزی بهتر از یک کتابخونه  خوب  و راحت، می تونه آدم را دل بسته یک شهر کنه؟؟ یک بار باید از کتابخانه های زندگی ام بنویسم. از کتابخانه باغ فردوس که سرور همه شون بود  یک سوم رمان های زندگیم را اونجا خوندم و فقط دستشویی نداشت و باید تمام مدت هیچی نمی خوردی که دووم بیاری. از کتابخانه دانشگاهمون که اولین کتابخانه خیلی بزرگی بود که توی عمرم دیده بودم و وقتی رفتم توی بخش آرشیوش تا یک ماه هیجان زده بودم. از کتابخانه ملی که این اخرها چقدر سر کوتاه و بلند بودن مانتو و مقنعه اذیت می کردند. از کتابخانه دانشگاه هایم در ایرلند و حتی کتابخانه فسقلی محله مون.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین