رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

عیش مدامی که جا مانده

چرا اینطوری لق می‌زنم؟ انگار که گربه‌ای باشم که یکی از سیبل‌هایش را کنده‌اند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه می‌رود. حق دارم خب. ادم یک چیزهایی لازم دارد که وقتی تعادلش بهم می‌خورد. وقتی که به خاطر گرمی و سردی هوا و ترک دیوار و بهم خوردن کا‍یٔنات بهانه می‌گیرد برود سراغ‌شان و آرام شود یا حتی فراموش کند٬ گیرم برای چند روز و چند ساعت حتی. من  اما٬ چوب‌ دستی‌هایم را جاگذاشته‌ام و مثل بچه‌های لجباز هیچ‌وقت نخواستم که دوباره داشته باشم‌شان. شاید هم نشد. نمی‌دانم.
از اینکه آنطور به‌شان وابسته باشم ترسیدم شاید. مثل مریض بدحالی که قرص ضدافسردگی نمی‌خورد که معتادش نشود. اول‌ها نداشتم‌شان و توی چمدان بیست کیلویی‌ام جا نبود. بعدتر که جایم بیشتر شد٬ خودم نخواستم‌شان. یکی از آن چوب دستی‌ها کتابخانه ام بود. از ۱۰ سالگی٬ جدی‌ترین و مهم‌ترین  و  با ارزش‌ترین دارایی من کتابخانه‌ام بود. اول‌ها یک قفسه از کتابخانه مامان بابا بود. بعد کم کم هی از کتاب‌هایشان کش می‌رفتم و می‌گفتم فلان کتاب‌تان مال من. می‌خندیدند و می‌گفتنند مال ما ومال تو ندارد و آن جمله کلیدی بابا که هرچه در این خانه است مال همه مان است. 
برای من این مالکیت. اینکه کتابهای خودم را داشته باشم مهم بود. مهم بود که تابستان‌ها کتاب‌ها را از کتابخانه آهنی اتاق نشیمن کوچ بدهم به کتابخانه چوبی  سه طبقه‌ای خودم  و توی ساختمان  ۵۰ واحدی‌مان  کتابخانه کودکان و نوجوانان راه بندازم.  کتابخانه را  مامان به نجاری سفارش داده بود و من با رنگ صورتی رویش نقش و نگار کشیده بودم. مثل یک کتابخانه واقعی دفتر و دستک داشتم و برای بچه‌های ساختمان کارت عضویت صادر می‌کردم. خیلی از کتاب‌های مامان بابا را همان روزها صاحب شدم به بهانه اینکه باید مال خودم باشد تا با خاطر جمع امانت بدهمشان. اوریانافالاچی‌های مامان و صادق‌هدایت‌های بابا را همان سال‌ها مال خودم کردم. عزیز نسین‌ها را هم می‌خواستم اما ندادند. گفتند مناسب سن تو نیست. خبر نداشتند که همه شان را چند بار خوانده بودم قبلا.
بعدتر که دبیرستان رفتم بهانه‌ام برای صاحب شدن کتاب‌ها این بود که لازم دارم زیرشان خط بکشم و در حاشیه‌شان یادداشت بنویسم. همان روزها بود که کم کم بیشتر کتاب‌ها را بردم اتاق خودم. چه عیشی داشتم هر روز و هر شب. همه چیز نظم خودش راداشت و می‌شد که چشم بسته جای هر کتابی راپیدا کنم. بعدتر که دانشگاه رفتم٬ همه کتابفروشی‌های شهر جولانگاه من بود و هرچه پول داشتم همان اول ماه کتاب می‌خریدم. نشر باغ روبروی باغ فرودس و  کتابفروشی فردوسی سر پل تجریش اولین‌ کتابفروشي‌های محبوبم بودند. بعدتر مشتری داروک و لارستان شدم که چند قدمی همدیگر بودند و این آخری‌ها هم نشر ثالث و چشمه.  راسته کتابفروشی‌های انقلاب که  عیش مدام بود. عیش واقعی‌تر ومستدام‌تر آن شب‌هایی بود که با چند کیسه کتاب  می‌رسیدم خانه و یکی یکی ورق می‌زدم و توی کتابخانه برایشان جا پیدا می‌کردم و تصمیم می‌گرفتم که از کدامشان شروع کنم.
همه اینها برایم یک جشن بی‌انتها بود همیشه٬ اما مهمترش آن وقتهایی بود که بی دلیل و با دلیل پریشان می‌شدم و می‌رفتم جلوی کتابخانه٬ یکی یکی نگاهشان می‌کردم که بیبنم الان کدامشان دوای دردم است و همیشه یکی بود که مستم کند.
حالا نه که کتابخانه نداشته باشیم توی خانه‌مان. یک قفسه شش طبقه‌ای هست. با کتاب‌های خوب و نسبتا خوب و حتی چندتایی عالی. اما کتابخانه من نیست. بیشترشان کتاب‌های مرد است که یا دوباره خریده یا کم کم برایش پست کرده‌اند. من به غیر از فروغ و مادام بواری و موج‌های ویرجینا ولف و یک مجموعه داستان کوتاه و یادداشت‌های ویرجینا وولف که تازگی برایم فرستاده‌اند٬ چیزی اینجا ندارم. اگر هم هست کتاب‌هایی هستند که به درسم و کارم مربوط می‌شوند٬ نه به خودم و دلم.
خیلی بی‌منطق٬ از آوردن کتاب‌هایم  طفره می‌روم. نمی دانم چرا؟ شاید هم خیالم از خودم جمع نیست که اینجا هم ماندنی باشم. فکر می‌کنم شاید پیش بیاید و دوباره مثل همه این چهار سال هی در کوچ مداوم باشم و آن موقع کتابهایم را چه کنم؟ آنجا حداقل جایشان خوب است. شاید هم جرات دل کندن یا شاید هم دل بستن ندارم. 
نمی دانم. فقط این را می‌دانم که  کتاب‌خانه خودم که از ده سالگی با عشق ساخته‌ام و برای هر دردم درمانی دارد را می‌خواهم. کتاب‌خانه خودم را و حتی همان کتاب‌ها را که رد زندگی‌‌ام را می‌شود در آنها دید.
مثلا من اینجا هم کتاب عادت می‌کنیم زویا پیرزاد را دارم٬ یکی بهمان هدیه داده بگمانم اما یان کتاب کجا و آن کتابی که دوتایی با هم افتادیم  توی یک جوب پر از آب در نوبنیاد  کجا. لابلای ورق‌های مچاله شده  کتاب خودم می‌شود آن روزهایی که می شد تا گردن توی جوی آب فرو بروم و حالی‌ام نشود را ببنیم. این یکی اما سفید  و نو و بدون خط است و برای منی که دلم نمی‌خواهد دوباره بخوانمش هیچ چیز تازه‌ای ندارد.
دلم شاملو‌هایم را می‌خواهد. سید علی صالحی‌هایم را. مانداران‌ها را. کتاب‌های گلی ترقی را. دلم سمفونی مردگانم را می‌خواهد. زندگی جنگ و دیگر هیچ را. دلم گزیده غزل‌های شمس را می‌خواهد. همانی که دو تا خریدم یکی برای خودم و یکی برای مریم. وقتی که  گفت بالاخره تصمیم گرفته با رضا ازدواج کند. دلم آنهایی را می خواهد که یکی برای خودم می‌خریدم یکی برای بهار. دلم غاده السمان می‌خواهد. نزار قبانی٬ همان کتاب جلد قرمز خودم که از دست دوم فروشی سر تخت طاووس خریده بودم.
دلم همسایه‌هایم را می‌خواهد. همسایه‌ های خودم که دنبال شماره صفحه نگردم و کتاب را که دست بگیرم بدانم کجایش را باید باز کنم.دلم کوندراهایم را می‌خواهد. ناتالیا گینزبرگ‌هایم  را.نسخه های کاغذی‌شان را. نه اینهایی که توی کامپیوترم دارم.
 دلم می‌خواهد پول بفرستم که همه‌شان را برایم پست کنند و بنشینم وسط‌شان به عیاشی. نمی‌شود اما. یک زنی درون من است که دلش می‌خواهد بشود همه زندگی‌اش را جا کند توی یک کوله پشتی و برود. کودک درونم است؟ باشد.... الان. همین امروز با چند ساعت وقت گذاشتن می‌توانم همه زندگی‌ام را توی یک کوله بیست کوله‌ای از اینها که مسافر‌های حرفه‌ای دارند٬‌جا دهم. کتاب‌هایم که بیایند... پاگیر می‌شوم و رفتن برایم می‌شود یک عذاب الیم. حتی اگر تا آخر عمرم توی همین شهری که خیلی دوستش دارم و خانه‌ای که دارد جای آن خانه بهارشیراز را برایم می‌گیرد بمانمُ دلم می‌خواهد گزینه جمع کردن همه زندگی‌ام توی یک کوله پشتی همیشه جلوی دستم باشد. 
کیندل می‌خرم و تلاش می‌کنم بیشتر کتاب‌هایم را جمع کنم دوباره. تلاش می‌کنم با کتاب‌های تازه‌ای که در کیندل جا می‌شوند معاشرت کنم. مثل دوست تازه پیدا کردن باید باشد. سخت اما ممکن. همین که کتاب بنفش رنگ خودم که عکس ویرجینا وولف رویش است و پر از های لایت‌‌ها و نت‌های خودم است را دارم٬ خوب است. دیوانگی این روزهایم را همین کفایت می‌کند. اصلا شاید یک روزی  همین کتاب را بردارم و بروم همان‌جاهایی که این یادداشت‌ها را نوشته بنشینم به خواندنشان. شاید جای نبود بقیه‌شان را بگیرد و مست شوم  و یادم بروم که چه شد بی ‌بهانه لگد می‌زدم به خودم دوباره.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.