باید بنویسمت


 می خواهم تو را بنویسم و نمی تونم. از کجا باید شروع کنم که واقعی باشه. چطور باید بنویسم که بشه باور کرد اون همه ماجرایی را که از سر گذراندی.
آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود و پرت اسمش.
زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........
اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است.
می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید بنویسمت اما. ...باید باید باید باید....
به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هرچی که می گفتم احمقانه بود. آدم وقتی حققیت را می دونه و نمی تونه بگه و لال هم نمیشه مدام حرفهای احمقانه می زنه.
تو تنها ته خطی ای نبودی که اونجا دیدم، پس چرا نمیشه فراموشت کنم؟ چرا نمیشه بنویسمت و خلاص شم از تصویر تو با اون ابروهای تراشیده و دستای پر از رد تیغ و نگاه پر از زندگی ات که موقع فروغ خوندن برق می زد.
می خوام بنویسمت اما کلمه ها را هر جور کنار هم ردیف می کنم نمی تونن زنی را که در ته ته ته دنیا، بین امید و ناامیدی دست و پا می زند و هنوز خیلی خیلی برای مردن جوان است تصویر کند.
کلمه ها نمی توانند بگویند چرا من بعد از شبی که تو را دیدم تا خود صبح زار زدم و نفسم بند امده بود و آن بغض لعنتی هنوز خیلی وقتها راه نفسم را می بندد.
باید بنویسمت.باید بنویسمت.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین