رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
چقدر الکی می‌ترسیدم. بیشتر از یک سال بود که می‌خواستم ازمایش سرطان دهانه رحم بدهم و خیلی عامدانه پشت گوش می‌انداختمش. دلیلش هم خیلی ساده بود: می‌ترسیدم.
 من کلا آستانه دردم خیلی پایینه و تجربه‌ای که از دکتر زنان در ایران داشتم افتضاح بود.اولین باری که دکتر زنان رفته بودم٬ خانم مثلا دکتر موقع معاینه کلی داعوام کرد که چرا اینقدر لوسم و تکون می‌خورم و نمی‌ذارم کارش را بکنه و من نازک بدن هم دیگه هیچ وقت نرفتم دکتر زنان.
ایرلند که بودم چند باری خواستم برم این آزمایش را بدم و خب همچنان نرفتم. اینجا اما نمی‌شد پشت گوش انداختش٬ هی نامه می‌دادن که خانم جان ۳۰ سالت شده و باید بیایی آزمایش٬ سه باری هم که وقت گرفتم نرفتم ول کن نبودن و تلفن می‌کردن که الان مشکلت چیه که وقت می‌گیری و نمی‌یایی. طبیعتا از رو رفتم و دل را به دریا زدم و گفتم باید برم.
اول کاری به خانم پرستار گفتم که من آستانه دردم شدید پایینه و این سه بار را هم برای همین نیامدم. من را نشوند روی صندلی و کلی برام همه مراحل کار را توضیح داد و گفت که دردش چطوره و  چکار کنم که راحت‌تر باشه. چند تا چیز جینگول هم آویزون کرده بودن از سقف و تا خودم را منقبض می‌کردم  با خنده می‌گفت به اون جینگول‌ها نگاه کنم. طبق پیش‌بینی‌خودم کار خیلی آسون نبود و چهار بار تلاش کرد تا موفق شد. ولی همه‌اش با خنده و خوش‌اخلاقی. طوری که دفعه بعد اگه نیازی به آزمایش مشابهی باشه خیلی راحت مثل بچه آدم وقت می‌گیرم و می‌رم.
از درمانگاه که بیرون آمدم با اینکه هنوز یک ذره درد داشتم٬ اما حالم کلی خوب بود به خاطر رفتار خوب و همدلانه‌ای که دیده بودم. می‌دونم که  رفتار قابل انتظار و نرمال همینی بود که من دیدم و جای تعجب نباید داشته باشه٬ ولی تجربه قبلی‌ام واقعا افتتضاح بود و حق دارم این‌همه خوشحال باشم الان.  تجربه‌های ایرلند و انگلیسم اما عالی بوده تا حالا٬ از اون آقای دکتر ایرلندی گرفته که وقتی برای گرفتن قرص  ضدبارداری اضطراری پیشش رفته بودم  اون همه من نگران دستپاچه را آرام کرد و هزارتا چیز را برام توضیح داد٬ تا اون خانوم دکتر خله که دو ساعت تمام برام وقت گذاشت و  آخرش گفت ببین همه چیز اوکی است و هر وقت  دیدی مشکل داری برو مست کن همه چی درست می‌شه و اینقدر حرفاش خوب بود که بدون مست کردن هم همه چیز درست شد و تا این دکترای جی پی سر کوچه‌مون که  نگرانی‌های کوچک و شاید خنده‌دار آدم را درک می‌کنن و براش وقت می‌گذارن. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.