خیال بودنش.....

الان اگر اینجا بود، کلی به من می‌خندید و می‌گفت خلی به‌خدا. با همان لحن شوخ و شنگ خودش. شاید  هم٬ همین حالا جایی نشسته  و چپ چپ نگاهم می‌کند و نمی‌فهمد که یعنی‌چی بهانه سنگ سیاهی را گرفته‌ام که نشانه هیچ چیز نیست. "من" این مدلی را دوست ندارد. دلتنگی و این حرف‌ها هم توجیهش نمی‌کند٬می‌خواهد که بخندم. که مثل خیلی وقت‌ها شانه‌هایم را بالا بندازم و با لحنی که مثلا خیلی عادی است بگویم : «آدم‌ها با مرگ نمی‌میرند.» طوری که هم او باور کند و هم خودم.
 مرگ٬ برای منی که چند تجربه تلخ دست اول از آن  داشته‌ام هنوز مثل یک کلاف سردرگم است. هیچ کدام از آن‌هایی که در این سال‌ها از دست دادم٬ برای من تمام نشدند. یک جایی درست وسط قلبم زنده ماندند و روزهای خوب و بد زندگی با من بودند. توضیح منطقی ندارد. فقط یک حس است. شاید هم بازتاب آن نگاه  خودم که دلم می‌خواهد «باشند و زنده باشند و با من باشند» را در قلبم می‌بینم. مثل وقتی که عاشقی و بازتاب نگاه عاشقانه خودت را در چشمان معشوق می‌بینی و دلخوشی.
نمی‌دانم٬ در مقابل مرگ دستهایم بالا است و هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
از دیروز اینقدر دلتنگم و هوایش را کرده‌ام که به جای کلمه فقط اشک دارم. اشکهایم تمام نمی‌شوند و  اصلا یادم نمی‌آید آخرین باری که اینقدر زیاد و عمیق و طولانی گریه کرده بودم کی بوده. بهانه هیچ چیز دیگری را هم نگرفته‌ام. همه چیز خوب است در همان حدی که انتظارش را دارم. دلتنگی‌ها و رنج‌های روتین زندگی هم چیز تازه‌ای نیستند و اشکهای گاه‌گاهم  برایشان به هق هق نمی‌کشد معمولا. بهانه خودش را گرفته‌ام. مثل آدمی که فراموشی گرفته بوده و حالا سنگی به سرش خورده و حواسش برگشته و دلش تنگ شده. دلتنگی برایش را بقچه کرده بودم٬ هزارتا گره زده بودم و گذاشته بودم دور از دسترس‌ترین نقطه ممکن. باز شدن گره‌ها و قل خوردن‌شان تا دامن آدم  را اما همیشه نمی‌توان کنترل کرد. شاید اصلا نباید گرهش بزنم دوباره. باید کنار بیاییم با هم. خیره شویم توی چشم‌های همدیگر و بعدش......
بعدش را نمی‌دانم.بدی مرگ به همین است٬چه کارمی‌توان کرد بعدش؟ هیچ. باید برگردم به همان چند خط اول. به خیال بودنش و نگاهش و خنده‌هایش.  

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین