دردی که دور است

نامجو هی می‌گه "دور ایران را تو خط بکش، بابا خط بکش، بابا خط بکش" من، هیچی برای گفتن ندارم. گوش می‌کنم فقط. به دور و برم نگاه می‌کنم، به امنیت و آزادی که دارم، به نگرانی که  از بالا و پایین شدن پولی که توی جیبم هست ندارم، به خواهرم که امروز نوشته بود "حال همه بد است" و وقتی نوشتم من خوبم، جواب داد "برای اینه که اینجا نیستی"
شده‌ام دوباره آدمی که درد می‌کشد از زخمی که مال خودش نیست. مال خودش نیست؟؟؟
نه که بخواهم بیافتم به چس‌ناله و یادم برود که مثلا شعاع عمودی آفتاب روز میز دو نفره صبحانه امروزه‌مان چقدر مزه داد و  نم نم باران دیشب برای منی که با چرخ خرید برمی‌گشتم خانه چه خوب بود. حواسم به چیزهای کوچک و خوب زندگی است اما این وسط یک جایی هم درد می‌کند، خیلی زیاد، خیلی عمیق. این نوع درد را می‌شناسم، می‌دانم که اگر مثلا دست خودم بود که زخم برداشته بود، دردش نه که کمتر باشد، مدارا کردن باهاش آسان‌تر بود یا شاید بلدترش بودم.حالا اما حتی نمی‌دانم دردش چقدر است و کجا را بیشتر هدف رفته. فقط می‌دانم درد دارد و من دورم از آن.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین