مجنون شب‌زده‌ای هستم که اسم عزیز از دست‌رفته‌اش را از زبان کسی شنیده و دیوانه شده نصفه شبی و دستش به هیچ جا بند نیست.
 نه حتی یک عکس از او دارم و نه هیچ راهی که خودم را برسانم به آن سنگ سیاهی که اسم نازنینش را رویش حک کرده‌اند. خیره شده ام به فیلمی که  وقتی با خونه حرف می زدم ضبط کرده ام و آن گوشه دیوار که عکسش را قاب گرفته. تصویری دور و محو از عکسی که خودم بزرگ کردم و قاب گرفتم و هنوز آنجاست.
چرا هیچ عکسی ندارم ازش؟ کی آن عکس کوچک توی کیفم را بیرون آوردم؟ حتما یکی از آن روزهایی بود که خودم را تحریم کرده بودم و سرخاکش هم نمی رفتم. می خواستم فراموش کنم که مرده. می خواستم فکر کنم رفته سفر و عکس آدم سفر رفته را که اینطور قاب نمی گیرن.  فکرش را نمی کردم که یک روزی برای داشتن یک نشانه کوچک از او بال بال بزنم و دستم به هیچ جا نرسد، جز یک تصویر کوچک محو، وسط یک فیلمی که با اوو ضبط شده.....
دلم برایش تنگ شده و دلم می‌خواست که می‌شد مثل خیلی وسط هفته‌ها می‌رفتم سراغش و توی خلوتی بهشت زهرا کنارش می‌نشستم. یک زمانی بود که دلم نمی‌خواست سنگ قبرش را ببینم انگار که نبودنش را می‌زد توی صورت آدم و هیچ راه فراری ازش نبود. برای من هنوز زنده بود و قرار شد همه نشانه‌های مرگش را پاک کنم. نمی‌دانم چند سالی سر این قرار بودم٬ این آخرها گاهی کم می‌اوردم و می‌زدم زیر قرارم٬ عکسش را اما به دیوار نزدم دوباره٬ تحملش را نداشتم. فراموشی می‌خواستم.
 حالا٬ الان دارم باور می‌کنم یعنی؟ نمی‌دونم. دلم تنگ شده و کاش می‌شد فرار کنم و برم تا پیش همون سنگ سیاهی که ازش فرار می‌کردم یا پیش پسراش که هر روز بیشترشبیه خودش می‌شن. دستم به هیچ کدامشون نمی‌رسه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین