درد گاهی طوری توی وجود آدم ته نشین می شه که خلاصی ازش ممکن نیست. فرقی نمی کنه که سطح تماست با درد چقدر بوده، مهم اینه که لمسش کردی که فهمیدی چه داغه و چطور می سوزونه. مهم نیست که الان اون درد از تو هزارن فرسخ فاصله داره. مهم نیست که دیگه محاله اون درد بیافته به جونت. مهم اینه که فهمیدی چطور درد می کنه، که می دونی دردش فقط برای تو تمام شده، تمام شده؟؟؟ مگه تمام شدنیه؟ اصلا ماجرا اینه که تمام شدنی نیست لعنتی. ظاهرش اینه که مثلا نون خامه ای ته گلوت گیر می کنه چون یاد فلان حسرت فلان روز می افتی. اما این فقط ظاهرشه. اصل ماجرا یه چیز دیگه است. چیزی که نوشتنش را بلد نیستم و اگه بلد بودم شاید دردش کمتر می شد. هنوز بلد نیستم بگم پشت اون دیوارها چی دیدم که اینطور هراسیدم از زندگی. بلد نیستم بگم پشت چشم های اون زنها چی بود که اینطوری به وحشتم انداخته.


چیزی از جنس زنده بگور کردن آدم ها. آدم هایی که آرزوهاشون را ازشون گرفتن.طوری که نتونن به فردا فکر کنن. که همه زندگی صدایی باشه که روزی چند دقیقه ازپشت گوشی تلفن می شنون یا بدتر، حتی اونم نباشه. حتی اون ملاقات های کابینی هفته ای یک بار هم نباشه. که زنده باشی اما هیچ کس ندونه که زنده ای. بعد همه اینها تمام نشن هیچ وقت و خودت هم حتی اونقدر زنده نباشی که بتونی تمامش کنی. که با همه این ناامیدی و هیچی نبودن ها یه نوری، یه نور احمقانه ای اون دور دورها باشه که بکشوندت. یه خیال واهی که حتی نمی ذاره بمیری. که بعد این زنده بودن و مرده بودن هزار سال نوری طول بکشه، هی روز پشت سر روز. هی شب پشت سر شب.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین