۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

بعد از ۲۰ روز که یک کلیک هم روی پوشه پایان نامه ام نزدم٬ برگشتم سر درس و مشق. خیلی نمونده. امیدم اینه که امروز و فردا و دوشنبه نوشتن این فصل را تمام کنم و برم سراغ مقدمه و  نتیجه گیری و بعدش هم بیافتم به ادیت چیزهایی که نوشتم. هرچند هیچ تصوری ندارم که  اجرای کامنتهایی که استاد راهنمام گذاشته و  اضافه کردن چیزهایی که ازم خواسته چقدر زمان می برن. همه امیدم اینه که تا روزی که می رم ایرلند همه چی تموم شده باشه و  اون ده روز ایرلند هم ریزه کاری هایش را تمام کنم و با دل شاد برگردم.
با این همه مثل همه وقتهایی که از درس دور بودم عذاب وجدان ندارم. این ۲۰ روز چندتا مطلب خوب نوشتم. به خودم کمک کردم که از اون گرداب وحشتناکی که هفته اول نوامبر افتاده بودم توش دربیام و بیشتر از پنج شش ماه قبل پول دراوردم و خب همه اینها کمک می کنه که عذاب وجدان نگیرم برای درس نخوندن و فقط به خودم بگم که از پسش برمیام.
الان  دلم می خواد به جای هر چیز  استرس زا و عذاب وجدان دهنده ای به ایرلند فکر کنم. به اینکه  تا چند هفته دیگه می رم پیش خانم ر و خانم س و میم‌های عزیزم را می‌بینم بعد از مدتها. به اینکه شاید یه سر برم گالوی و خودم را رها کنم توی خیابانی که به اقیانوس می رسه. که برم  ولو بشم روی چمنهای وسط بندرگاه شهر و اون خیابان فسقلی وسط شهر را که مثلا مرکز خریدش هست بیست بار برم و بیام و خوش باشم برای خودم و حتی اگه رژیمه خوب پیش رفت یه سری هم به ماهی فروشی معروفش یا حتی بدتر اون پیتزا ایتالیاییه با آشپزهای خجسته دلش بزنم و بعدش مسیر رودخونه را بگیرم و برم تا دم سینماهه. دلم برای گالوی تنگ شده و تنگ شدن دلم برای گالوی و ایرلند خیلی خوبه. خوبه برای اینکه جیره دلتنگی ام را پر می کنه و می تونم امید داشته باشم که می رم سراغش و مثل یه درد بی درمون نیست که  حتی از فکر کردن بهش هم هراسان بشم و بخوام سرم را به هزار چیز گرم کنم که یادش نیافتم. خوبه که گاهی به جای تهران دلم برای دابلین و گالوی تنگ بشه. دلتنگی که تهش امید باشه شیرینه و برای آدم هیجان و شوق دیدار میاره. دلتنگی که امید دیدار نداره و می دونی که هیچ وعده‌ای نمی تونی برای  کمتر شدنش بدی٬ فقط ادم را نابود می کنه و می اندازه توی سیاهچالی که نمیشه ازش بیرون امد وخونه اخرش میشه و کابوس و هرشب هوار می شه سرت.



۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

یاسمین لوی برای همین روزها می خواند. برای همین روزها که باید زندگی کنی و زندگی غم دارد و می دانی که برای فرار از غمش. یا نه برای زنده ماندن زور غمش باید به چیزی پناه ببری.  به چیزی که غمت را انکار نکند اما خودش از جنس زندگی باشد

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

زمین کجاست؟

از سطح زمین فاصله دارم. یک حال غریبی است که هرچه فکر کردم بهترین توصیفش همین است. پاهایم سبک هستند و انگار که مثل یکی از خوابهایم  روی مهی که زمین را پوشانده راه بروم نه روی خود زمین. تقریبا یک هفته ای هست که اینطورم. از اخرین شب استانبول. شده که اینطور باشم قبلا اما چند دقیقه. چند ساعت. نه یک هفته.
بعد وسط این پادر هوایی (که برای اولین بار در زندگی ام فقط یک اصطلاح نیست  و کاملا واقعی است و بیشتر از حال روحی ام به جسمم و پاهایم که از گوشت و استخوان و پوست است برمی‌گردد) دارم تقریبا شبیه ساعت کار می کنم و  می نویسم با همان کرختی که از پاهایم می‌اید.
امروز صبح فکر کردم شاید اصلا پا ندارم و نمی دانم. پاهایم اما سرجایشان هستند٬ مثل همیشه و همانطور که همیشه بودند. همین الان هم  لپ تاپم روی پاهایم است و اگر نبود٬ نمی شد که وسط زمین  و هوا هی ضربه بزنم روی دگمه های کیبرد و نیافتد. می‌بینی٬‌نشانه ها همه درستند. هوای لندن این روزها اصلا مه ندارد.  کفش های گِلی من یعنی اینکه روی زمین راه رفته ام. تب هم ندارم. مست هم نیستم. فقط بین من و زمین فاصله است.

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

اکتبر ماه خوبی بود. یک ماهی از کار مرخصی گرفتم و فقط یک روز در هفته کار می‌کردم و تمام وقت نشستم پای تز. تقریبا خوب جلو رفت و اگر دو  سه روز دیگر رویش کار کنم تمام است و باید بروم سراغ مقدمه و نتیجه‌گیری و صدالبته ادیت چیزهایی  که نوشته‌ام. هنوز تمام نشده اما سنگینی‌اش از روی دوشم برداشته شده.
وسط درس خواندن و از صبح تا شب نوشتن چندتایی هم فیلم دیدم. ترومن شو٬ باشگاه مشت زنی٬ مرثیه‌ای برای یک رویا٬‌کلوزر٬ قرمز٬ناتینگ‌هیل٬ ماداگاسکار ٬ صحرای سرخ. لئون. عضو این سایت «لاو فیلم» شده‌ایم و با ماهی ۱۰ پوند هر قدر فیلم بخواهیم برایمان می‌فرستند. فیلم‌ها را پست می‌کنند به خانه و وقتی فیلم دیده شده را توی پاکت بگذاریم و بیاندازیم توی صندوق پست٬ فردایش فیلم جدید توی صندوق پستی است.
ده روز اول نوامبر را یک جایی وسط آسمان و زمین بودم. همه چیز خیلی تند بود و من انگار وسط مه راه بروم یا روی بند. نمی‌دانم. دستم ولی روی فرمان نبود. فرمانی نبود اصلا. یک جاهایی کم اوردم  و تا ته دره ناامیدی رفتم. بعد آرام آرام خوب شدم. بیشتر به خاطر دوست‌هایی بود که کم کم دارم اینجا٬ توی این شهر پیدا می‌کنم. حواسشان بود به من. پای تلفن آرامم کردند. ناهار با هم رفتیم بیرون. با ایمیل هوایم را داشتند و من٬ آرام آرام دستم را گذاشتم روی زانویم و بلند شدم. آدم گاهی اوقات احساس می‌کند که دستانش دیگر توان هیچ کاری را ندارند. ناامید می‌شود و امید که نباشد اصلا زندگی به چه دردی می‌خورد.یک مقدار هم خوب شدم چون دارم تحمل کردن را یاد می‌گیرم. یاد می‌گیرم که خیلی چیزها را نه می‌شود حذف کرد٬ نه فراموش کرد٬ نه تغییر داد. فقط باید با همه تلخی که دارند بپذیرمشان و تحمل کردنشان را یاد بگیرم. آسان نیست اما همه سعی‌ام را می‌کنم. با فیلم دیدن. سفر رفتن. راه رفتن. با موسیقی. مثلا با یاسمین لوی که پریشب من را تا آسمان برد و هنوز یک جور عجیب و غریبی سبکم. انگار که  هنوز توی همان سالن باربیکن باشم و او بخواند و من مدهوش و مست٬ بالا و پایین بروم برای خودم و بچرخم.
الان چطورم؟ نمی‌دانم فقط  اینکه ان سرعت عجیب و غریب همه چیز کم شده و یک جور نرم و ملایمی به جای دویدن روی تردمیل  و به هیچ جا نرسیدن٬ نشسته‌ام. نشسته‌ام و فکر می‌کنم که ۲۰ روز دیگر را چه کنم. چه بخوانم. چه بنویسم. چه ببنیم. کجا بروم. یک مرضی به جانم افتاده که تقویم می‌گذارم جلویم و می‌خواهم همه چیزم معلوم باشد. مرض تازه‌ای نیست اما قبلا بیشتر روی ذهنم و کلی بود و الان هی ریزتر و جزئی‌تر می‌شود. وسط همه اینها افتاده‌ام به رژیم گرفتن. از آن رژیم‌های برنامه داری که همه چیزم معلوم است و غذای یک ماهم توی کابینت است و خلاصه برای همه چیز تقویم دارم این روزها. لیست فیلم‌هایی که یک ماه آینده باید ببنیم جلوی رویم است. غذاهایی که باید بخورم. گزارش‌هایی که باید بنویسم. دلم می‌خواهد لیست کتاب هم داشته باشم٬ اما نمی‌شود٬ شده‌ام از آن آدم‌هایی که فقط  و فقط در مورد موضوع کارشان چیز می‌خوانند و چقدر اینطوری بودن را دوست ندارم. فعلا چاره‌ای نیست چون وقت کم دارم. اما امیدوارم قرار نباشد چند سال آینده را هم این شکلی طی کنم.


۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

می‌شد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم


هی شبیه زن هایی می‌شم که نمی فهمیدمشون. که تعجب می‌کردم ازشون. حتی اینقدر شبیه‌شون که نمی‌تونم بنویسمش.
دستام دوباره می‌لرزن. اما دلم نمی‌خواد حرف بزنم. حاضرم بمیرم اما حتی یک کلمه هم حرف نزنم. می‌دونم دهنم را که باز کنم طوفان شروع می‌شه. برای همینه که این نقابه را اینطور سفت بستم؟ اینقدر سفت که یک ذره از این طوفان هم ازش درز نکنه؟ از طوفان می ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا خفه شدم؟ همه‌اش از ترس نیست. نمی‌دونم چی می‌خوام اصلا. نمی‌دونم حتی چی درسته و چی غلط. زخمی‌ام فقط. شر و شر داره خون ازم میاد و من هی پنبه می‌چپونم توی جای زخمم.
دلم می‌خواد برگردم گالوی. همون اتاق کوچولوی خونه مری. یه جور امنیتی اونجا داشتم که هیچ وقت دیگه توی زندگی‌ام تجربه‌اش نکردم. هیچ کس من را نمی‌شناخت. تنهای تنهای تنها بودم و می‌شد ساعت‌ها و ساعت‌ها، گوشه اتاق خود، مچاله بشم و کسی نخواد از اون گوشه بیرون بیاردم. حتی کسی نبینه که اونجا مچاله شدم. می‌شد وقتی در حال جنون بودم برم برای خودم مست کنم. کنار اب راه برم و راه برم و راه برم. می‌شد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم.

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

نمی‌تونم بنویسم. چند ساعته که کیبرد جلوی دستم هست و فقط نگاهش می کنم. نمی تونم بنویسم. می رم بخوابم. فردا روز دیگری است. اول صبح می رم آرایشگاه و به لیلا خانم می گم بند و ابرو کنه. دستهای خودم نای همون ابروی کج و کوله برداشتن را هم نداره. دلم هم نمی خواد اینطوری مثل عمو جغد شاخدار برم سفر. خوشگل که کنم حالم هم خوب می شه.  وقتی غذا هم دیگه حال آدم  را خوب نمی کنه باید به ارایشگاه رفت. جواب می ده حتما. یعنی باید جواب بده. بعدش شاید بشه این 500 کلمه باقی مانده تز را هم بنویسم و بیفتم به ادیت کردن. 
نوامبر هم ماه سختیه. کار دوباره شروع میشه. بیشتر از قبل حتی. نوشته هایم را باید ادیت کنم و مقدمه و موخره هم هست. ترس بیخود بودن همه اینهایی که تا حالا نوشتم هم روش. 
هیچ کدامش اما ترس نداره. یعنی قرار نیست بترسم ازشون. قراره به پروژه های جدیدم فکر کنم و روزهای خوبی که میشه داشته باشم. به مرکز تحقیقاتی که پیدا کرده ام و امید دارم به ایده های من علاقه داشته باشن. به ان جی اویی که قراره برم سراغشون. به کتابهایی که قراره جایزه تمام کردن تزم باشند.
تازه قراره تحمل کردن را هم یاد بگیرم. هنوز نمی دونم چطوری. اما یادش که بگیرم همه چی حتما راحت تر می شه و دستام از زور ناتوانی تاول نمی زنن. 
آقای ح برایم نوشته است پوست یعنی رابطه  با محیط . دست یعنی توانایی به انجام رساندن کارها و امور. کسانی به نویرودرمیتیسم به عنوان یک بیماری روان تنی مبتلا می شوند و دستهایشان اینطور تاول می زند که می خواهند محیط را تغییر دهند، اما نمی توانند و احساس درماندگی دارند. 
 نمی دانم که واقعا  تاول های ربطی به «نویرودرمیتیس» دارند یا نه. اما این  درماندگی را خوب می شناسم و خب می دانم که موقتیه. که می گذره. خیلی زود. یعنی باید که بگذره.

بند