پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2012
بعد از ۲۰ روز که یک کلیک هم روی پوشه پایان نامه ام نزدم٬ برگشتم سر درس و مشق. خیلی نمونده. امیدم اینه که امروز و فردا و دوشنبه نوشتن این فصل را تمام کنم و برم سراغ مقدمه و  نتیجه گیری و بعدش هم بیافتم به ادیت چیزهایی که نوشتم. هرچند هیچ تصوری ندارم که  اجرای کامنتهایی که استاد راهنمام گذاشته و  اضافه کردن چیزهایی که ازم خواسته چقدر زمان می برن. همه امیدم اینه که تا روزی که می رم ایرلند همه چی تموم شده باشه و  اون ده روز ایرلند هم ریزه کاری هایش را تمام کنم و با دل شاد برگردم. با این همه مثل همه وقتهایی که از درس دور بودم عذاب وجدان ندارم. این ۲۰ روز چندتا مطلب خوب نوشتم. به خودم کمک کردم که از اون گرداب وحشتناکی که هفته اول نوامبر افتاده بودم توش دربیام و بیشتر از پنج شش ماه قبل پول دراوردم و خب همه اینها کمک می کنه که عذاب وجدان نگیرم برای درس نخوندن و فقط به خودم بگم که از پسش برمیام.
الان  دلم می خواد به جای هر چیز  استرس زا و عذاب وجدان دهنده ای به ایرلند فکر کنم. به اینکه  تا چند هفته دیگه می رم پیش خانم ر و خانم س و میم‌های عزیزم را می‌بینم بعد از مدتها. به اینکه شاید یه سر برم…
اون ادمی که هی صبور بود و تحمل می کرد و مدارا هر روز داره کمرنگ‌تر می‌شه
یاسمین لوی برای همین روزها می خواند. برای همین روزها که باید زندگی کنی و زندگی غم دارد و می دانی که برای فرار از غمش. یا نه برای زنده ماندن زور غمش باید به چیزی پناه ببری.  به چیزی که غمت را انکار نکند اما خودش از جنس زندگی باشد

زمین کجاست؟

از سطح زمین فاصله دارم. یک حال غریبی است که هرچه فکر کردم بهترین توصیفش همین است. پاهایم سبک هستند و انگار که مثل یکی از خوابهایم  روی مهی که زمین را پوشانده راه بروم نه روی خود زمین. تقریبا یک هفته ای هست که اینطورم. از اخرین شب استانبول. شده که اینطور باشم قبلا اما چند دقیقه. چند ساعت. نه یک هفته. بعد وسط این پادر هوایی (که برای اولین بار در زندگی ام فقط یک اصطلاح نیست  و کاملا واقعی است و بیشتر از حال روحی ام به جسمم و پاهایم که از گوشت و استخوان و پوست است برمی‌گردد) دارم تقریبا شبیه ساعت کار می کنم و  می نویسم با همان کرختی که از پاهایم می‌اید. امروز صبح فکر کردم شاید اصلا پا ندارم و نمی دانم. پاهایم اما سرجایشان هستند٬ مثل همیشه و همانطور که همیشه بودند. همین الان هم  لپ تاپم روی پاهایم است و اگر نبود٬ نمی شد که وسط زمین  و هوا هی ضربه بزنم روی دگمه های کیبرد و نیافتد. می‌بینی٬‌نشانه ها همه درستند. هوای لندن این روزها اصلا مه ندارد.  کفش های گِلی من یعنی اینکه روی زمین راه رفته ام. تب هم ندارم. مست هم نیستم. فقط بین من و زمین فاصله است.
اکتبر ماه خوبی بود. یک ماهی از کار مرخصی گرفتم و فقط یک روز در هفته کار می‌کردم و تمام وقت نشستم پای تز. تقریبا خوب جلو رفت و اگر دو  سه روز دیگر رویش کار کنم تمام است و باید بروم سراغ مقدمه و نتیجه‌گیری و صدالبته ادیت چیزهایی  که نوشته‌ام. هنوز تمام نشده اما سنگینی‌اش از روی دوشم برداشته شده. وسط درس خواندن و از صبح تا شب نوشتن چندتایی هم فیلم دیدم. ترومن شو٬ باشگاه مشت زنی٬ مرثیه‌ای برای یک رویا٬‌کلوزر٬ قرمز٬ناتینگ‌هیل٬ ماداگاسکار ٬ صحرای سرخ. لئون. عضو این سایت «لاو فیلم» شده‌ایم و با ماهی ۱۰ پوند هر قدر فیلم بخواهیم برایمان می‌فرستند. فیلم‌ها را پست می‌کنند به خانه و وقتی فیلم دیده شده را توی پاکت بگذاریم و بیاندازیم توی صندوق پست٬ فردایش فیلم جدید توی صندوق پستی است. ده روز اول نوامبر را یک جایی وسط آسمان و زمین بودم. همه چیز خیلی تند بود و من انگار وسط مه راه بروم یا روی بند. نمی‌دانم. دستم ولی روی فرمان نبود. فرمانی نبود اصلا. یک جاهایی کم اوردم  و تا ته دره ناامیدی رفتم. بعد آرام آرام خوب شدم. بیشتر به خاطر دوست‌هایی بود که کم کم دارم اینجا٬ توی این شهر پیدا می‌کنم. حواسشان …
نمی‌تونم بنویسم. چند ساعته که کیبرد جلوی دستم هست و فقط نگاهش می کنم. نمی تونم بنویسم. می رم بخوابم. فردا روز دیگری است. اول صبح می رم آرایشگاه و به لیلا خانم می گم بند و ابرو کنه. دستهای خودم نای همون ابروی کج و کوله برداشتن را هم نداره. دلم هم نمی خواد اینطوری مثل عمو جغد شاخدار برم سفر. خوشگل که کنم حالم هم خوب می شه.  وقتی غذا هم دیگه حال آدم  را خوب نمی کنه باید به ارایشگاه رفت. جواب می ده حتما. یعنی باید جواب بده. بعدش شاید بشه این 500 کلمه باقی مانده تز را هم بنویسم و بیفتم به ادیت کردن.  نوامبر هم ماه سختیه. کار دوباره شروع میشه. بیشتر از قبل حتی. نوشته هایم را باید ادیت کنم و مقدمه و موخره هم هست. ترس بیخود بودن همه اینهایی که تا حالا نوشتم هم روش.  هیچ کدامش اما ترس نداره. یعنی قرار نیست بترسم ازشون. قراره به پروژه های جدیدم فکر کنم و روزهای خوبی که میشه داشته باشم. به مرکز تحقیقاتی که پیدا کرده ام و امید دارم به ایده های من علاقه داشته باشن. به ان جی اویی که قراره برم سراغشون. به کتابهایی که قراره جایزه تمام کردن تزم باشند. تازه قراره تحمل کردن را هم یاد بگیرم. هنوز نمی دونم چ…