نمی‌تونم بنویسم. چند ساعته که کیبرد جلوی دستم هست و فقط نگاهش می کنم. نمی تونم بنویسم. می رم بخوابم. فردا روز دیگری است. اول صبح می رم آرایشگاه و به لیلا خانم می گم بند و ابرو کنه. دستهای خودم نای همون ابروی کج و کوله برداشتن را هم نداره. دلم هم نمی خواد اینطوری مثل عمو جغد شاخدار برم سفر. خوشگل که کنم حالم هم خوب می شه.  وقتی غذا هم دیگه حال آدم  را خوب نمی کنه باید به ارایشگاه رفت. جواب می ده حتما. یعنی باید جواب بده. بعدش شاید بشه این 500 کلمه باقی مانده تز را هم بنویسم و بیفتم به ادیت کردن. 
نوامبر هم ماه سختیه. کار دوباره شروع میشه. بیشتر از قبل حتی. نوشته هایم را باید ادیت کنم و مقدمه و موخره هم هست. ترس بیخود بودن همه اینهایی که تا حالا نوشتم هم روش. 
هیچ کدامش اما ترس نداره. یعنی قرار نیست بترسم ازشون. قراره به پروژه های جدیدم فکر کنم و روزهای خوبی که میشه داشته باشم. به مرکز تحقیقاتی که پیدا کرده ام و امید دارم به ایده های من علاقه داشته باشن. به ان جی اویی که قراره برم سراغشون. به کتابهایی که قراره جایزه تمام کردن تزم باشند.
تازه قراره تحمل کردن را هم یاد بگیرم. هنوز نمی دونم چطوری. اما یادش که بگیرم همه چی حتما راحت تر می شه و دستام از زور ناتوانی تاول نمی زنن. 
آقای ح برایم نوشته است پوست یعنی رابطه  با محیط . دست یعنی توانایی به انجام رساندن کارها و امور. کسانی به نویرودرمیتیسم به عنوان یک بیماری روان تنی مبتلا می شوند و دستهایشان اینطور تاول می زند که می خواهند محیط را تغییر دهند، اما نمی توانند و احساس درماندگی دارند. 
 نمی دانم که واقعا  تاول های ربطی به «نویرودرمیتیس» دارند یا نه. اما این  درماندگی را خوب می شناسم و خب می دانم که موقتیه. که می گذره. خیلی زود. یعنی باید که بگذره.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین