اکتبر ماه خوبی بود. یک ماهی از کار مرخصی گرفتم و فقط یک روز در هفته کار می‌کردم و تمام وقت نشستم پای تز. تقریبا خوب جلو رفت و اگر دو  سه روز دیگر رویش کار کنم تمام است و باید بروم سراغ مقدمه و نتیجه‌گیری و صدالبته ادیت چیزهایی  که نوشته‌ام. هنوز تمام نشده اما سنگینی‌اش از روی دوشم برداشته شده.
وسط درس خواندن و از صبح تا شب نوشتن چندتایی هم فیلم دیدم. ترومن شو٬ باشگاه مشت زنی٬ مرثیه‌ای برای یک رویا٬‌کلوزر٬ قرمز٬ناتینگ‌هیل٬ ماداگاسکار ٬ صحرای سرخ. لئون. عضو این سایت «لاو فیلم» شده‌ایم و با ماهی ۱۰ پوند هر قدر فیلم بخواهیم برایمان می‌فرستند. فیلم‌ها را پست می‌کنند به خانه و وقتی فیلم دیده شده را توی پاکت بگذاریم و بیاندازیم توی صندوق پست٬ فردایش فیلم جدید توی صندوق پستی است.
ده روز اول نوامبر را یک جایی وسط آسمان و زمین بودم. همه چیز خیلی تند بود و من انگار وسط مه راه بروم یا روی بند. نمی‌دانم. دستم ولی روی فرمان نبود. فرمانی نبود اصلا. یک جاهایی کم اوردم  و تا ته دره ناامیدی رفتم. بعد آرام آرام خوب شدم. بیشتر به خاطر دوست‌هایی بود که کم کم دارم اینجا٬ توی این شهر پیدا می‌کنم. حواسشان بود به من. پای تلفن آرامم کردند. ناهار با هم رفتیم بیرون. با ایمیل هوایم را داشتند و من٬ آرام آرام دستم را گذاشتم روی زانویم و بلند شدم. آدم گاهی اوقات احساس می‌کند که دستانش دیگر توان هیچ کاری را ندارند. ناامید می‌شود و امید که نباشد اصلا زندگی به چه دردی می‌خورد.یک مقدار هم خوب شدم چون دارم تحمل کردن را یاد می‌گیرم. یاد می‌گیرم که خیلی چیزها را نه می‌شود حذف کرد٬ نه فراموش کرد٬ نه تغییر داد. فقط باید با همه تلخی که دارند بپذیرمشان و تحمل کردنشان را یاد بگیرم. آسان نیست اما همه سعی‌ام را می‌کنم. با فیلم دیدن. سفر رفتن. راه رفتن. با موسیقی. مثلا با یاسمین لوی که پریشب من را تا آسمان برد و هنوز یک جور عجیب و غریبی سبکم. انگار که  هنوز توی همان سالن باربیکن باشم و او بخواند و من مدهوش و مست٬ بالا و پایین بروم برای خودم و بچرخم.
الان چطورم؟ نمی‌دانم فقط  اینکه ان سرعت عجیب و غریب همه چیز کم شده و یک جور نرم و ملایمی به جای دویدن روی تردمیل  و به هیچ جا نرسیدن٬ نشسته‌ام. نشسته‌ام و فکر می‌کنم که ۲۰ روز دیگر را چه کنم. چه بخوانم. چه بنویسم. چه ببنیم. کجا بروم. یک مرضی به جانم افتاده که تقویم می‌گذارم جلویم و می‌خواهم همه چیزم معلوم باشد. مرض تازه‌ای نیست اما قبلا بیشتر روی ذهنم و کلی بود و الان هی ریزتر و جزئی‌تر می‌شود. وسط همه اینها افتاده‌ام به رژیم گرفتن. از آن رژیم‌های برنامه داری که همه چیزم معلوم است و غذای یک ماهم توی کابینت است و خلاصه برای همه چیز تقویم دارم این روزها. لیست فیلم‌هایی که یک ماه آینده باید ببنیم جلوی رویم است. غذاهایی که باید بخورم. گزارش‌هایی که باید بنویسم. دلم می‌خواهد لیست کتاب هم داشته باشم٬ اما نمی‌شود٬ شده‌ام از آن آدم‌هایی که فقط  و فقط در مورد موضوع کارشان چیز می‌خوانند و چقدر اینطوری بودن را دوست ندارم. فعلا چاره‌ای نیست چون وقت کم دارم. اما امیدوارم قرار نباشد چند سال آینده را هم این شکلی طی کنم.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین