رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
بعد از ۲۰ روز که یک کلیک هم روی پوشه پایان نامه ام نزدم٬ برگشتم سر درس و مشق. خیلی نمونده. امیدم اینه که امروز و فردا و دوشنبه نوشتن این فصل را تمام کنم و برم سراغ مقدمه و  نتیجه گیری و بعدش هم بیافتم به ادیت چیزهایی که نوشتم. هرچند هیچ تصوری ندارم که  اجرای کامنتهایی که استاد راهنمام گذاشته و  اضافه کردن چیزهایی که ازم خواسته چقدر زمان می برن. همه امیدم اینه که تا روزی که می رم ایرلند همه چی تموم شده باشه و  اون ده روز ایرلند هم ریزه کاری هایش را تمام کنم و با دل شاد برگردم.
با این همه مثل همه وقتهایی که از درس دور بودم عذاب وجدان ندارم. این ۲۰ روز چندتا مطلب خوب نوشتم. به خودم کمک کردم که از اون گرداب وحشتناکی که هفته اول نوامبر افتاده بودم توش دربیام و بیشتر از پنج شش ماه قبل پول دراوردم و خب همه اینها کمک می کنه که عذاب وجدان نگیرم برای درس نخوندن و فقط به خودم بگم که از پسش برمیام.
الان  دلم می خواد به جای هر چیز  استرس زا و عذاب وجدان دهنده ای به ایرلند فکر کنم. به اینکه  تا چند هفته دیگه می رم پیش خانم ر و خانم س و میم‌های عزیزم را می‌بینم بعد از مدتها. به اینکه شاید یه سر برم گالوی و خودم را رها کنم توی خیابانی که به اقیانوس می رسه. که برم  ولو بشم روی چمنهای وسط بندرگاه شهر و اون خیابان فسقلی وسط شهر را که مثلا مرکز خریدش هست بیست بار برم و بیام و خوش باشم برای خودم و حتی اگه رژیمه خوب پیش رفت یه سری هم به ماهی فروشی معروفش یا حتی بدتر اون پیتزا ایتالیاییه با آشپزهای خجسته دلش بزنم و بعدش مسیر رودخونه را بگیرم و برم تا دم سینماهه. دلم برای گالوی تنگ شده و تنگ شدن دلم برای گالوی و ایرلند خیلی خوبه. خوبه برای اینکه جیره دلتنگی ام را پر می کنه و می تونم امید داشته باشم که می رم سراغش و مثل یه درد بی درمون نیست که  حتی از فکر کردن بهش هم هراسان بشم و بخوام سرم را به هزار چیز گرم کنم که یادش نیافتم. خوبه که گاهی به جای تهران دلم برای دابلین و گالوی تنگ بشه. دلتنگی که تهش امید باشه شیرینه و برای آدم هیجان و شوق دیدار میاره. دلتنگی که امید دیدار نداره و می دونی که هیچ وعده‌ای نمی تونی برای  کمتر شدنش بدی٬ فقط ادم را نابود می کنه و می اندازه توی سیاهچالی که نمیشه ازش بیرون امد وخونه اخرش میشه و کابوس و هرشب هوار می شه سرت.



نظرات

مهگل گفت…
خوش به حالت این پوله رو چجوری درآوردی تو3 هفته؟ D:

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.