رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
امروز داشتم برای یکی تعریف می‌کردم که وقتی می‌خواستم برای اولین بار بهت بگم که دوستت دارم، چه ترسیده بودم. نه  فقط از اینکه بهم "نه" بگی. بیشتر از اون، می‌ترسیدم دوستی‌ات را از دست بدم و حتی تصورش برایم سخت بود. الان هم سخته. می‌تونم هر چیزی را تصور کنم. حتی اینکه یک روزی باشه که مثل الان دوستم نداشته باشی یا دوستت نداشته باشم. اما اینکه دیگه رفیقم نباشی؟؟؟؟ هیچ وقت نمی‌شه. 
یک چیز ساده‌ای توی دوستی با تو هست که وسط هیاهوی این دنیای پرآشوب  آدم را آرام می‌کنه.
 بلدی چطوری حال آدم را خوب کنی. بلدی به موقع حضور داشته باشی. بلدی چه جوری آدم را بخندونی که خنده فقط یه نقاب روی لبهاش نباشه. بلدی به آدم قول بدی و تا سر جون به قولت وفا کنی. بلدی از آدم قول بگیری  طوری که حتی آدم بدقولی مثل من نتونه زیرش بزنه.
بلدی آدم خوبی باشی و برای این خوب بودن و خوب‌تر شدن تلاش کنی و این آخری شاید از همه چیز برایم مهمتره. کم دیدم ادم‌هایی را که مثل تو دنبال تصحیح کردن اشتباه‌هاشون باشن و اینقدر ساده و خواستنی براشون عذر بخوان.
خوبی برات مهمه و یکی از دلخوشی‌های دوست داشتنی‌زندگی‌ام اینه که بارها از تو شنیدم که آدم خوبی هستم . شنیدنش از تو برام اطمینان می‌اره  چون به صداقتت ایمان دارم .چون توی سخت‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام هم حقیقت را هرقدر که تلخ بوده و پذیرفتنش سخت٬ مثل یک آینه گذاشتی جلوی چشمام و خواستی که ببینمش و اگه اونی نیست که باید باشه٬ درستش کنم.
چی آدم از یک رفیق می‌خواد بیشتر از اینا؟ بیشتر از اینکه خوب باشه و آینه باشه و دلت را خوش کنه؟ برای من همین‌ها کافیه  

نظرات

‏ناشناس گفت…
این طوری که تو ازش تعریف کردی من هم دوستی اش برام مهم شد چه برسه به تو :)

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.