امروز داشتم برای یکی تعریف می‌کردم که وقتی می‌خواستم برای اولین بار بهت بگم که دوستت دارم، چه ترسیده بودم. نه  فقط از اینکه بهم "نه" بگی. بیشتر از اون، می‌ترسیدم دوستی‌ات را از دست بدم و حتی تصورش برایم سخت بود. الان هم سخته. می‌تونم هر چیزی را تصور کنم. حتی اینکه یک روزی باشه که مثل الان دوستم نداشته باشی یا دوستت نداشته باشم. اما اینکه دیگه رفیقم نباشی؟؟؟؟ هیچ وقت نمی‌شه. 
یک چیز ساده‌ای توی دوستی با تو هست که وسط هیاهوی این دنیای پرآشوب  آدم را آرام می‌کنه.
 بلدی چطوری حال آدم را خوب کنی. بلدی به موقع حضور داشته باشی. بلدی چه جوری آدم را بخندونی که خنده فقط یه نقاب روی لبهاش نباشه. بلدی به آدم قول بدی و تا سر جون به قولت وفا کنی. بلدی از آدم قول بگیری  طوری که حتی آدم بدقولی مثل من نتونه زیرش بزنه.
بلدی آدم خوبی باشی و برای این خوب بودن و خوب‌تر شدن تلاش کنی و این آخری شاید از همه چیز برایم مهمتره. کم دیدم ادم‌هایی را که مثل تو دنبال تصحیح کردن اشتباه‌هاشون باشن و اینقدر ساده و خواستنی براشون عذر بخوان.
خوبی برات مهمه و یکی از دلخوشی‌های دوست داشتنی‌زندگی‌ام اینه که بارها از تو شنیدم که آدم خوبی هستم . شنیدنش از تو برام اطمینان می‌اره  چون به صداقتت ایمان دارم .چون توی سخت‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام هم حقیقت را هرقدر که تلخ بوده و پذیرفتنش سخت٬ مثل یک آینه گذاشتی جلوی چشمام و خواستی که ببینمش و اگه اونی نیست که باید باشه٬ درستش کنم.
چی آدم از یک رفیق می‌خواد بیشتر از اینا؟ بیشتر از اینکه خوب باشه و آینه باشه و دلت را خوش کنه؟ برای من همین‌ها کافیه  

نظرات

‏ناشناس گفت…
این طوری که تو ازش تعریف کردی من هم دوستی اش برام مهم شد چه برسه به تو :)

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین