نوشته درخشان "یک سرخ پوست خوب"  درباره روزهای زندان را دوبار خواندم. می‌گویم درخشان٬ نه فقط به خاطر چینش کلمات و حس‌ها کنار هم که آدم را صاف پرت می‌کند توی آن روزها. بیشتر از چطور نوشتنش٬ خود نوشتن از آن روزها است که شهامت می‌خواهد و اگر این قدر خوب از آب دربیاید درخشان است.
آدمی که حبس را با همه مخلفاتش کشیده از یک جایی به بعد دلش می‌خواهد با سرعت نور از آن روزها فرار کند. تلخی‌اش یک جای خیلی عمیقی به جان نشسته است و اینطور نیست که با نگفتن و ننوشتنش چیزی از آن تلخی بی‌پایان کم شود. مسآله سر مواجهه شدن است. یک روزی اسمت را صدا زده‌اند که آزادی و با پاهایت قدم به قدم از در آن زندان لعنتی بیرون آمده‌ای اما هربار که یادت به آن روزها می‌افتد دوباره فیلم به عقب برمی‌گردد در زندان رویت قفل می‌شوند و بعد... فقط دیوار است و دیوار است و دیوار......
راحت‌ترین کار شاید این باشد که موقع تعریف٬ از اتفاق‌های خنده‌دارش بگویی که نه خودت را اذیت کنی و نه مخاطبت را ازار دهی. خود من خیلی وقتها که از زندان می‌پرسند همین کار را می‌کنم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین