پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2013

تعليق

كافه پر و خالي ميشه زن همانطور نشسته ليوان ابجويش دست نخورده مانده و پنير و بادام زميني اش همان است كه بود
اون صداي پر از شادي و خنده اش حالا جايش را به سكوت داده دوباره و چشمهايي كه حتي از توي اون عكس تار و تاريك هم ميشه غمش را خوند و اشكهاش را ديد.
صدای مهربانش را شنیدم بالاخره و هنوز چیزی از جنس شادی و آرامش توی قلبم هست.  همانی است که همیشه بوده. همانی است که تمام این سه سال توی خوابهایم می‌دیدم. قبل از هرچیز می‌خواست بداند جای من خوب است و چه می‌کنم. دلم برایش تنگ شده و بارها و بارها عکس‌های تازه ‌اش را دیدم
تغييركرده ام. اون ادم صبوري كه ملاحظه همهچيزو همه كس را مي كردو به همه حق مي داد رفته يك جاي دور و از اين همه فاصله اش خشنودم. خودم و همه ادم هاي دور وبرم عادت كرده بوديم كه من بخشاينده و فراموش كننده هر چيزي باشم كه خلاف ميلم هست. حالا مدتها است صبوري نمي كنم نه كه تصميم گرفته باشم طاقتم تمام شده
شب‌ها کابوس می‌بینم دوباره. زیاد و پر و سر و صدا. خوبی‌اش به این است که صبح‌ها هیچ یادم نمی‌آید. نه کابوس را  و نه فریادهایم را. اگر مرد صبح‌ها همانطور که دارد شیر صبحانه‌اش را می‌خورد نگوید که دیشب دوباره داد می‌زدی توی خواب. من می‌توانستم اینجا بنویسم که کابوس‌هایم بالاخره تمام شدند.
یک چیزهایی هست مثل از دست دادن تماشای بزرگ شدن بچه‌هایی که عاشقشون هستی. امروز که اون سه تا پسربچه شیطون جلوی  دوربین مانیتور خواهرم یه هو بهم سلام کردن و من  توی لحظه اول نشناختمشون٬ یک چیزی توی قلبم تکون خورد. از چند ماه پیش که از پشت همین مانیتور دیده بودمشون خیلی  تغییر کردن و با اخرین باری که اون طرف مانیتور بغلشون کردم اصلا قابل مقایسه نیستند.  اولش خجالت می‌کشیدن  و برای حرف زدن با من خواهرم را واسطه می کردن و هی می‌گفتن به خاله اینو بگو. به خاله اونو بگو.  انگار بلد نباشن با منی که صدام هی قطع و وصل میشه و تصویرم شطرنجی میشه و خودم فقط دارم قربون صدقه قد و بالاشون می شم چی کار کنن. خیلی وقته ندیدمشون و به قول یکی شون ده ساله که رفتم. کلاس پنجمه و می دونم که حساب و کتابش خیلی خوبه. اما حتما توی این چهار سال اندازه ده سال ازش دور شدم که اینجوری سال ها را می شمره. هنوز نمی تونم اون سه تا پسربچه شیطونی که توی صفحه تلفنم را دیدم با آخرین تصویری که ازشون داشتم یکی کنم. اون پسربچه های ۷ ساله و ۱۱ ساله حالا شدن دو تا نوجوان ۱۱ ساله و یک تازه جوان ۱۵ ساله و من هیچی ندیدم از این همه سا…
مامان دوباره خیلی جدی گیر داده که چرا بچه‌دار نمی‌شی؟  من مدام با شوخی و خنده ماجرا را رد می‌کنم و سعی می‌کنم بحث را جایی ببرم که بی‌خیال من بشن. طبیعتا فایده نداره و سعی بیهوده است. نوه می‌خواد.  شاید باید برایش نامه بنویسم.