پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2013
با بهانه های کوچک زندگی می توان شاد بود  و زندگی کرد و خندید.اما یک چیزهایی هست که فقط باید قورت شان داد و راه دیگری هم برایشان نیست. نگرانی هایی که حتی نمی شود درباره شان ح

خانه کجاست؟

1.م داره برمی گرده ایران. نوشته هاش را که می خونم پر از حسهای متناقضم. گاهی حسودی می کنم و لجم می گیره از اینکه جای او نیستم، گاهی فکر می کنم فعلا دلم نمی خواد این خونه کنار ایستگاه قطارم را با هیچ جای دنیا عوض کنم  و گاهی فکر می کنم  مفهوم خانه چقدر برایم عوض شده توی این سالها . دیروز که داشتم از کنار کوچه  آخرین خانه ام در دابلین  رد می شدم، یک دفعه رفتم توی کوچه، جلوی در خانه ایستادم.
نه که دلتنگی کنم برایش. مثل ردپا شده اند این خانه هایی که تند و تند از آنها کوچ کرده ام.
چراغ هایش خاموش بود و پنجره ها کشیده. می دونستم که چند ماه بعد از من استیو وکاترین هم از اون خونه رفتن و حالا حتما ادمهای دیگه ای صاحب اون خونه ان. اما چه فرقی می کنه که کی پشت اون پنجره ها است، مهم اون لحظه های خوب  و بدی هست که من توی اون خونه داشتم.مهم اون زندگی ایه که اونجا کردم. اون جمعه شب های خوبی که با شهاب از فرودگاه برمی گشتیم خونه و دوشنبه صبح های لعنتی که از دم در براش دست تکون می دادم و می رفت.

2. برای کار اداری رفته بودم سفارت. خیلی مریض گونه و الکی استرس داشتم. واقعا هیچ دلیلی برای هیچ نگرانی بود. …