هیجان انگیزترین اتفاق اوین برای من دیدن کبری بود. کبری رحمان پور، یکی از اولین آدمهایی بود که من را به اعدام حساس کرد. همیشه همه خبرهای مربوط به او را با دقت پیگیری می کردم و بارها با وکیلش درباره او حرف زده بودم. کبری اما  با همه آنچه درباره اش خوانده بودم متفاوت بود.
من روزنامه نگار جوانی بودم که از وقتی تازه قلم دستم گرفته بودم، داستانش را شنیده و نوشته بودم. پا به پای هرباری که گفته بودند اعدامش می کنیم اشک ریخته بودم، هربار که حکمش متوقف شده بود از شادی فریاد زده بودم و با هر امضایی که رهایی اش را می خواست، لبخند زده بودم. حالا جایی بودم که او هم بود. دلم می خواست همه این اتفاقاتی که آن بیرون درباره او در جریان است را برایش تعریف کنم. فکر می کردم شاید دانستن که این همه ادم به یادش هستند و برای ازادی اش تلاش می کنند خوشحالش کند و بارقه امیدی باشد برایش که دوام بیاورد.
اولین بار که ذوق زده توی صف خرید سوپری اوین دیدمش، تند و تند مثل همه وقت هایی که هیجان زده می شوم برایش تعریف کردم که بیرون چقدر آدم آرزوی آزادی اش را دارند و می خواهند که عدالت برایش اجرا شود. آرام و با غمی که همیشه ته نشین چشم هایش بود نگاهم کرد و گفت: "ای کاش عدالت برای همه زن ها اجرا شود."
شعار نمی داد. زیر چوبه دار بود. دیده بود که ادم ها چطور از چند قدمی اش می روند بالای چوبه دار و هیچ وقت برنمی گردند. بیشتر از آنکه از زندانی بودن خودش و سایه لعنتی آن چوبه داری که چهارشنبه ها علم می شد کلافه باشد، از این قطار اعدامی که سر ایستادن نداشت کلافه بود.
هیچ وقت نشد بیشتر از این چند کلام با او حرف بزنم. راستش آن نگاهش و همان چند کلمه کوتاهش خلع سلاحم کرد. بماند که من هیچ وقت بلد نبودم با آدم هایی که به واقعیت چوبه دار آگاهی داشتند حرف بزنم. با راحله که آنهمه سر و کله زدم برای این بود که طفلکم معنای اعدام را بلد نبود. کبری اما خوب می دانست چه در انتظارش هست، برای این بود که آنهمه با فاصله به سایه پهن شده اعدام روی زندگی اش نگاه می کرد؟ نمی دانم؟
فقط می دانم که زیر سایه سنگین مرگ که آنهمه به او نزدیک بود، درس می خواند، کتاب می خواند و برای زنهایی مثل خودش دادنامه برای دادگاه و قاضی و خانواده شاکی ها می نوشت. فقط می دانم که هنوز امید داشت، هنوز به فردای بعد از زندان فکر می کرد. هنوز آن بند زنان لعنتی اوین برایش آخر دنیا نبود.  
کبری توی کابوس های بیداری من زن جوانی بود که هیچ وقت از مه آن راهروهای تو در توی اوین بیرون نخواهد آمد. همیشه می ترسیدم وسط آن مه غلیظ سیگار زن ها گم شود. ترس گم شدنش  برای من کمتر از  حیرانی هیچ وقت برنگشتن راحله نبود.  
حالا این کابوس دارد تمام می شود.  نوشته اند که خانواده مقتول رضایت داده اند و کبری در چند قدمی آزادی است. تصور اینکه آزاد شود تپش قلبم را به هزار می رساند. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین