رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
آخرین روز زمستان را هم که سر کنیم بهار می رسه. عطر سنبل همه خونه را برداشته و هی یادم می اندازه که هنوز هفت سینم را نچیدم. گفتن اینکه دلم برای هفت سین های مامان تنگ شده حتمن حرف خیلی کلیشه ای هست.  کلیشه ها اما گاهی طوری قلب ادم را مچاله می کنن که جا برای هیچ حرف دیگه ای نمی مونه. 

پریشب خواب دیدم عزیز حالش خوب نیست. شعر می خونده وسط خیابان بلند بلند. فکر کرده بودن دیونه شده، می خواستن ببرنش. مامان نبود. یعنی بود اما توی خونه ای بود که نمی شد بیاد بیرون. درش بسته بود. خونه توی همون کوچه بود که عزیز کنار پیاده رویش دراز کشیده بود. یک خونه با در چوبی قرمز. شبیه خونه های کنار رودخونه گالوی. 

من، همه زورم را می زدم که عزیز را بلند کنم و با خودم ببرم. که نذارم اون مردها بذارنش توی آمبولانس. حالش خوب بود، همه را گذاشته بود سر کار فقط. باید جای مامان را می گرفتم و مراقب عزیز می بودم و تا وقتی که از خواب پریدم فقط در حال تلاش بودم. در حال تلاش بودم و مدام فکر می کردم جای مامان را پر کردن چه سخته. صبحش، برای اولین بار توی این چهار سال فکر کردم که احتمالا دیگه هیچ وقت عزیز را نمی بینم. هیچ وقت حتی بهش فکر هم نکرده بودم. جراتش را نداشتم حتما.

 از یه جایی به بعد همه راه ها بسته است.

خوبیه بهار برای من به اینه که اصلن به راه کاری نداره. هرجا که باشم نرم نرمک میاد. با همون اولین شکوفه ای که همه زورش را زده تا وسط سرمای اخرین روزهای مونده به بهار باز بشه. با بوی سنبلی که اینطور پیچیده توی خونه ام. با سبزه و سمنویی که توی سوپری آقای اصفهانی منتظرمه. با بیدمشک هایی که آقای نویسنده هدیه آورده و بیشتر از هرچیزی من را یاد مامان می اندازه . یاد مامان و بیدمشک هایی که هر سال اخرین هفته اسفند از بازار تجریش می خرید.

بهار داره میاد.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.