هفته اول بهار هیچ خوب نبود.  همه زورم را زدم که به زور بنفشه و بیدمشک و سفره هفت سین روی سفره ترمه خوب باشم و نشد. تلاش بیهوده بود. 
احساس تنهایی می کردم و درگیر این بودم که چه چیز واقعیه و چه چیز ساخته ذهن خوش خیال ما.  از امروز سبک تر هستم و دلم می خواد که وسط این زمهریری که اتفاقا واقعی هست، نشونه های بهار را ببنیم. گیرم نشونه بهار همون زنبق های زردی باشن که خودشون را توی سایه شاخه های بلند رز قایم کردند که سرما نزندنشون و بمونن تا یکی دو هفته دیگه گل کنن.

اینکه زنبقها را می بینیم یعنی بهارم داره میاد کم کم. همه چی که به تقویم نیست. به مکان هم نیست گاهی. مثلن دیشب چی بیشتر از گپ زدن با خواهرک و یارش می تونست دلم را خوش کنه؟ 

زندگی لامصب یه تلاش مدامه و به امان خدا که ولش کنی، جا می مونی. امروز صبح اگه قانع می شدم به اینکه پشت میز همیشگی صبحانه همیشگی مون را بخوریم و نمی گفتم که بریم کافه فرانسوی سر خیابان،  شاید نمی تونستم حرف بزنیم با هم و نمی شد که الان بنویسم: سبکم و بهار را بو می کشم.

از دو روز پیش تازه تازه دارم تموم شدن درس و مشق و رهایی از کابوس تز را تجربه می کنم. دوشنبه بریتیش لایبرری بودم و همه اش به برنامه ریزی و  راست و ریس کردن ملات یک  مقاله جدید گذشت و امروز، روی تک صندلی رو به خیابان کافه سرکوچه نشستم و می خوام  اون داستان/گزارش  نیمه کاره را بالاخره بنویسمش.

 سر ظهری کافه تقریبا خالیه و منم و کافه دارها و زنی با کت بنفش که روی ویلچرش نشسته و قهوه اش را سر می کشه.
 






نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین