پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2013
كم كم بعد از نزديك به يك سال تراپي رفتن داره از پروسه اش خوشم مياد. از اينكه مي شيني روبروي تراپيستت و جاهايي را مي بيني كه قبلن نمي ديدي. يك دليل حس خوب الانم هم حتمن براي اينكه روزهاي سخت را به سختي پشت سر گذاشتم، كه ديگه كابوس نمي بينم، توي خواب جيغ نمي زنم. اشك هام هي كمتر و سبكتر مي شن و خودم الان ادم خوشحال تري هستم. همه اينها را خيلي سخت به دست اوردم و يه روز بايد بنويسم كه چطور تراپي كمكم كرد قدم به قدم جلو بيام و كلاف هاي هزارتا گره خورده را يكي يكي باز كنم.
کسی از من ایمیلش را خواسته بود. وسوسه می شوم دگمه سرچ را فشار دهم. آخرین ایمیل‌ها..... حتی نمی خواهم دیگر بخوانم شان. نمی توانم. روز گار سپری شده. منی که باور کرده ام زمان می گذرد. زمانی که واقعن می گذرد. آدمهایی که دیگر شبیه روزگار سپری شده شان نیستند و دلتنگی هایی که کم کم در روزمره زندگی  گم می شوند.
کلمه ها سرریز شده اند . همینطوری تا بیکار می شوم می روم وسط ادمهای قصه. چرا نمی نویسم؟ فقط تنبلی و سرشلوغی نیست. می ترسم. از اینکه بیافتم وسط گرداب می ترسم. از اینکه کابوس ها دوباره شروع شوند. شاید هم بیخود می ترسم. شاید اصلن باید بنویسمشان که از من رها شوند. هفته پیش با شرم به تراپیستم گفتم که آن شب کذایی 12 دی ماه فراموش کرده ام. که از ساعت 10 شب تا ظهر روز بعدش هیچ یادم نمی اید و هرچه خاطرم هست بازسازی نوشته های خودم است، نه خاطره ای که جان دارد هنوز.  چرا شرم؟ نمی دانم. طبیعتن باید خوشحال باشم. نیستم اما. بیشتر نگرانم. می ترسم تمامش یادم برود کم کم. آن هم قبل از اینکه چیزی نوشته باشم. قبل از اینکه همه چیز را آنطور که بود، نوشته باشم. نمی دانم شاید باید از  همان جایی شروع کنم که یادم مانده. از آنجایی که دخترک چسبیده بود به آن لوله آب داغ گوشه راهرو. از آنجایی که هرچه لباس داشت تنش کرده بود و باز می لرزید. از انجایی که آدمهای می آمدند و می رفتند و او نمی فهمید چطور زندگی هنوز ادامه دارد. شاید اصلن باید دوربین را وارونه کنم و از نسیان بنویسم.

کند شده ام. خیلی کند و کمی وسواسی. مدام نشسته ام پای این لپ تاپ و نتیجه ای که می گیرم اندازه وقتی که می گذارم نیست. همیشه خدا یک عالمه کار نکرده دارم و عقبم و هرقدر هم که می دومم نمی رسم. بدی اش این است که هیچ چیزی هم راضی ام نمی کند. اینقدر توقعم از خودم بالا است و حق هم دارم که بالا باشد، کمتر به آن مرحله ای می رسم که با دل خوش بتوانم برای خودم جایزه بخرم. حالا بماند که راه را میان بر می زنم و خیلی وقتها بازی را نبرده و تمام نکرده جایزه اش را می خرم که خوش باشم بریا خودم. ولی آن مزه خط پایانی که بشود بعدش چند ساعتی را روی چمنها دراز کشید و نگران هیچ چیز نبود، خیلی سال است از من دور شده. 
١.داشتم براش تعريف مي كردم كه من هر كاري بكنم كه بدونم هزار فرسنگ با ارزش هاي "ر" فاصله داره باز مي تونم براش تعريف كنم . حتي اگه خاطر جمع باشم كه اون كارم را تاييد نمي كنه. بعدش يه دفعه براي بار هزارم يادم افتاد كه دوستي مون چه چيز كمياب و باارزشي است و چقدر خ خوبه كه دارمش

٢. اين ميز چهارگوش چوبي كه فقط جاي دوتا صندلي داره و هر چند ماه يك جاي خونه نقلي آفتاب گيرمون هست حتما بعدهاي چندين سال ديگه يه بخش شيرين خاطراتمون ميشه و هربار كه ياد صبحانه ها و عصرانه هاي دونفره چند ساعته مون دور اين ميز مي افتم حتما يك لبخند شيرين بزرگ مي شينه روي لبم
٣. ياسمن فردا مياد و من سرشار از شوق ديدارم هيچ كلمه ديگه اي هم براي بيان حسم ندارم. فقط سرشار از شوق ديدارم
٤. داره توي حمام مستانه اواز مي خونه و من؟ فقط كيف مي كنم از بودنش
تزم تمام شد بالاخره. امروز نسخه اي كه اخرين كامنت ها را داشت برايم فرستادند و احتمالا يك روز كامل رويش كار كنم تمام است و مي شود كه پرينت بگيرم و بفرستم دانشگاه و خلاص. خودم هيچ ارزيابي از كارم ندارم. نه از اينكه چقدر خوب نوشته ام و نه از اينكه چقدر به درد مي خورد. كلن اين روزها شاغول هاي ارزيابي ام را كنار گذاشته ام و شايد از دست داده ام. هر كاري را كه دست مي گيرم همه تلاشم را مي كنم بهترين باشد ( در حد زماني كه براي انجامش دارم) و بعد كه تمام شد رهايش مي كنم برود و هيچ دلم نمي خواهد برگردم بهش. از آنهايي شده ام كه تند تند مي روند و پشت سرشان را نگاه نمي كنند.