کلمه ها سرریز شده اند . همینطوری تا بیکار می شوم می روم وسط ادمهای قصه. چرا نمی نویسم؟ فقط تنبلی و سرشلوغی نیست. می ترسم. از اینکه بیافتم وسط گرداب می ترسم. از اینکه کابوس ها دوباره شروع شوند. شاید هم بیخود می ترسم. شاید اصلن باید بنویسمشان که از من رها شوند.
هفته پیش با شرم به تراپیستم گفتم که آن شب کذایی 12 دی ماه فراموش کرده ام. که از ساعت 10 شب تا ظهر روز بعدش هیچ یادم نمی اید و هرچه خاطرم هست بازسازی نوشته های خودم است، نه خاطره ای که جان دارد هنوز. 
چرا شرم؟ نمی دانم. طبیعتن باید خوشحال باشم. نیستم اما. بیشتر نگرانم. می ترسم تمامش یادم برود کم کم. آن هم قبل از اینکه چیزی نوشته باشم. قبل از اینکه همه چیز را آنطور که بود، نوشته باشم. نمی دانم شاید باید از  همان جایی شروع کنم که یادم مانده. از آنجایی که دخترک چسبیده بود به آن لوله آب داغ گوشه راهرو. از آنجایی که هرچه لباس داشت تنش کرده بود و باز می لرزید. از انجایی که آدمهای می آمدند و می رفتند و او نمی فهمید چطور زندگی هنوز ادامه دارد. شاید اصلن باید دوربین را وارونه کنم و از نسیان بنویسم.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین