كم كم بعد از نزديك به يك سال تراپي رفتن داره از پروسه اش خوشم مياد. از اينكه مي شيني روبروي تراپيستت و جاهايي را مي بيني كه قبلن نمي ديدي. يك دليل حس خوب الانم هم حتمن براي اينكه روزهاي سخت را به سختي پشت سر گذاشتم، كه ديگه كابوس نمي بينم، توي خواب جيغ نمي زنم. اشك هام هي كمتر و سبكتر مي شن و خودم الان ادم خوشحال تري هستم. همه اينها را خيلي سخت به دست اوردم و يه روز بايد بنويسم كه چطور تراپي كمكم كرد قدم به قدم جلو بيام و كلاف هاي هزارتا گره خورده را يكي يكي باز كنم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین