پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2013
هنوز نمي توانم  به اين فكر كنم كه مثلن تا ده  سال ديگر همين شهري باشم كه الان  هستم. اينجا را خيلي زياد دوست دارم، هيچ برنامه مشخصي هم براي رفتن ندارم. اما وقتي كه مثلن از يك كاناپه خوشگل يا كتابخانه بزرگ خوشم مي ايد و دلم مي خواهد داشته باشمش ناخودآگاه  فكر مي كنم شايد بند و بساطم را گذاشتم و رفتم و بهتره كه دلم گير چيزي نباشه. زندگي بلند مدت در يك شهر كه زماني برايم بديهي بود حالا يك چيز عجيب و غريب است و  عجيب تر از ان دل بستن است. خوش مي گذرانم ، لذت مي برم اما حواسم هست كه دل نبندم يا حداقل جوري دل نبندم كه بعدها پدر دلم دربيايد از دلتنگي
يه چيز خوبي توي دوستي ما سه تا هست كه بلديم كنار هم باشيم اما زندگي خودمون رو هم بكنيم مثل همه وقتهايي كه من و ر روي كاناپه مي نشينيم و هركس كار خودش را مي كنه و از همان در كنار هم ساكت بودن لذت مي بريم يا مثل همين الان كه بعد از يك روز خيلي خوب كه حسابي هم خسته شديم س داره فيلمش را مي بينه و من كتابم را مي خونم
دلم برای آقاجون تنگ شده. پیرمردی که با عینک ته استکانی اش روی صندلی روبروی من نشسته هیچ شبیه آقاجون نیست اما من را یاد آقاجون انداخته. مثل آن ماه‌های اول بعد از مرگش که هر پیرمردی را توی خیابان می دیدم آرام بغض می کردم و لب ور می چیدم و اشکها گلوله گلوله می ریختند پایین.
شهریور امسال که بیاید می شود 12 سال که از دستش داده ام. فقط از دست دادنش نبود اولین مواجه جدی ام با مرگ هم بود. اینجا قبلا نوشته ام که چه ترسیده بودم و چه باور نمی کردم و حتی تا داخل مرده شور خانه هم رفتم که ببینم همه چیز دروغ است  که خب.... نبود. 
اگر زنده بود الان 85 سالش بود و حتما به شیرینی همین پیرمردی که روبروی من نشسته. فقط پیرمرد نیست که هوایی ام کرده، بیرون باران می بارد مثل سیل و باران برای من هنوز معنای شمال را می دهد. معنای خانه همیشه زیبای آقاجون و مادرجون و صدای شرشر بارون روی ناودون و منی که می نشستم توی ایوان به تماشای مرغ و خروس های کز کرده گوشه دیوار تا باران تمام شود و من و آنها دوباره بدویم توی باغ و صدای مان همه خانه را بردارد. 
از کودکی هایم دلم فقط برای آن خانه تنگ می شود و روزهایی که آنجا پادش…
وسط همه خوشی‌ها و دردهای این دنیا عشق مثل یک ستون می‌مونه که آدم را سرپا نگه می‌داره. 
دنیا پر از درده بچه جان. دست و پا می زنی که رنج نبری و فایده نداره. خوشی های روزمره زندگی شخصی مثل همون داروی بیهوشی می مونه که خاطره درد را کم می کنه یا ازبین می بره اما خود درد همچنان هست. همانقدر قوی که از اول بوده. کافیه یک نشونه کوچک از وسط همه دیوارهایی که بهشون رنگ شادی پاشیدی رد شه تا یک دفعه بدون اراده بایستی و اشکات وسط خیابون بریزه پایین. از درد نمیشه فرار کرد. هرقدر که تند بری مثل سایه پشت سرت میاد و اگه یه لحظه سرت را برگردونی عقب می بینی که مثل همیشه دنبالته