هنوز نمي توانم  به اين فكر كنم كه مثلن تا ده  سال ديگر همين شهري باشم كه الان  هستم. اينجا را خيلي زياد دوست دارم، هيچ برنامه مشخصي هم براي رفتن ندارم. اما وقتي كه مثلن از يك كاناپه خوشگل يا كتابخانه بزرگ خوشم مي ايد و دلم مي خواهد داشته باشمش ناخودآگاه  فكر مي كنم شايد بند و بساطم را گذاشتم و رفتم و بهتره كه دلم گير چيزي نباشه. زندگي بلند مدت در يك شهر كه زماني برايم بديهي بود حالا يك چيز عجيب و غريب است و  عجيب تر از ان دل بستن است. خوش مي گذرانم ، لذت مي برم اما حواسم هست كه دل نبندم يا حداقل جوري دل نبندم كه بعدها پدر دلم دربيايد از دلتنگي

نظرات

anfaas گفت…
من از اول موقتي زندگي كرده ام. تمام بيست و پنج سالي كه ايران بودم و شش سالي كه كابلم . خودم را درگيز خريدن و وسيله و دلبستگي نميكنم براي روزي كه ميخواهم ترك كنم اينجارا. گاهي دلم ميخواهد ريشه دار بشوم يك جا. كاش!

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین