خودم را هیچ وقت اینجوری ندیده بودم. به خوبی یا بدی حالم برنمی‌گردد. یک چیزی دارد تغییر می‌کند٬ پوست می‌اندازد.خیلی عمیق و خیلی جدی. نشانه واقعی‌‌اش برای من پوست کف دستم است که اول تاول زد و دانه‌های ریز و بهم پیوسته تاولش تا روی انگشتانم هم رفت  تاول‌های آب دار و شفاف بی‌شمارشی که حالا یکی یکی خشک می‌شوند و با خشک شدنشان پوست دستم کم کم کنده می‌شود و پوست جدید نرم نرمک جایش را می‌گیرد. با درد. هر چند ساعت یکبار باید دستانم را چرب کنم که در کشاکش پوست‌اندازی‌اش کمتر درد بکشد. 
خودم٬ انجایی که مرکز فرماندهی زن‌های درونم است هم با همین پروسه درگیر است. فقط با چشم غیر مسلح  چیزی دیده نمی‌شود. مراقبش هستم هیچ چیز اما دردش را تمام نمی‌کند. انگار این بار را (مثل خیلی وقت‌های دیگر) باید درد بکشد تا رد شود. بقول روانکاوم باید تحمل کردن را یاد بگیرم. بدون انکه دنبال فراموشی باشم یا حتی دنبال حل کردنش.
دستهای ادم هرقدر که پر زور باشند یک روزهایی به هیچ جا نمی‌رسند. به هیچ که نمی‌رسند هیچ٬ بند بند انگشتانش تیر می‌کشد از درد. راهش هم فقط تیمار است. باید یاد بگیرم بیشتر از همیشه خودم را دوست داشته باشم. بیشتر از همیشه با خودم مهربان باشم. بیشتر از همیشه حواسم به خودم باشد. تلاش کنم که بخندم. بیشتر از همیشه. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین