دلم براي مامانم تنگ شده اما نمي تونم تلفن كنم ، مي ترسم صداش را كه بشنوم  نتونم جلوي گريه ام را بگيرم. عوضش آهنگ تركي گوش مي دهم و قلپ قلپ براي خودم توي تاريكي  اشك مي ريزم.
دو هفته زودتر پريود شدم و همه حس هايي كه همه اش تلاش مي كنم تحت كنترل باشن زدن بيرون. مثل ادمي كه فرمون از دستش در رفته و داره ريپ مي زنه. بالا و پایین می رم و البته بیشتر پایین. الان اگه روانكاوم اينو  مي خوند هي سوال پيچم مي كرد كه چرا مي ترسم فرمون دستم نباشه و چه عيبي داره پشت تلفن براي مامانم گريه كنم. بدي اش به اينه كه جوابي هم براي سوالش ندارم تمام اين پنج سال پشت تلفن فقط خنديدم براش و خنديده برام و گريه هایم هميشه توي تنهايي و بعد از گذاشتن گوشي بوده. شايد او هم همينطوره، نمي دونم. چرا مي ترسيم از شنيدن صداي  اشكهاي همديگه؟ چون بعدش نيستيم كه همديگه را بغل كنيم؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین