من آدم صفر و یکی هستم. یا باید راضی باشم و  ته دلم قرص، یا یک قیچی می گیرم دستم و شروع می کنم به کندن هرچی که آزارم می ده. گاهی اوقات هیچ نخ باریکی هم برایم باقی نمانده و الان که دارم به گذشته نگاه می کنم نمی دونم کارم را چطور ارزیابی کنم اما این را می دونم که اگه ته دلم قرص نباشه؛ اگه قرار به رنج بردنم باشه، بلد نیستم که بسوزم و بسازم و تحمل کنم. دمم را می گذارم روی کولم و  فرار می کنم.
نه که سختی کشیدن را طاقت نیارم، سختی کشیدن با رنج بردن فرق داره. من وقتی رنج می برم که ته دلم بلرزه، که زیر پاهام محکم نباشه. رنج که ببرم نه صبوری بلدم نه حتی عقلی توی کله ام می مونه، فقط می رم و می دونم که هرچی توی این دنیا کم باشه، جاده فراوانه.
فرقی نمی کنه که این موقعیت یک رابطه عاشقانه باشه، کارم باشه، یا یک رفاقت چند ساله، اصلا هرباری که همه چی را گذاشتم  و رفتم ماجرا همین بوده.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین