۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

تا چند ساعت بعد هنوز وقتی نفسم بالا و پایین می‌رفت، جای درد را توی سینه‌ام، درست همان‌جایی که لاک‌پشت نقره‌ای خواهرم جاخوش کرده، حس می‌کردم. درد دور و بر سینه‌ام نبود، خیلی پایین‌تر یک زگیل  سمج روی انگشت کوچک پای راستم اینطور نفسم را بند آورده بود. بعد از چهار ماه که فکر می کردم میخچه است  و هزار جور دوا و درمان بی فایده بالاخره رفتم کلینیک مخصوص پا و تراشیدش و پانسمان کرد و دارو داد و گفت خوب می شود.

اما من هنوز دارم به دردش فکر می کنم. به اینکه چطور ناتوان شده بودم و چهار تا قرص مسکن قوی پشت سر هم فایده نداشت و فقط زار زار گریه می‌کردم. وسط همان اشک ریزانم مدام یادم دوست جانم  هم بودم که این چند وقت چقدر درد کشیده و هی دلم فشرده‌تر می‌شد. 

بیشتر از درد انگشت پایم، از این آسیب‌پذیری‌ آدمیزاد ترسیده بودم. از اینکه آدم چطور از درد یک زگیل کوچک در خودش فشرده می‌شود و هق‌هق می‌زند و همان درد بی‌اهمیت چطور تا بالای سینه‌اش کشیده می‌شود. 

نمی دانم شاید هم همه اش مال درد نبود، یک بخشی‌اش هم شاید مال شیوه‌های درمانی باشد که دیگر به آنها دسترسی ندارم. مال آن بوسه‌های شفابخشی که اینجا در هیچ داروخانه‌ای نمی‌شود پیداشان کرد.

بابا اعتقاد دارد که هر دردی با بوسیدن خوب می‌شود. از بچگی تا همین چند وقت پیش که زن 27 ساله‌ای بودم، هر دردی که داشتم، خیلی جدی اولش دو تا  پیشانی‎ام را می‌بوسید و می گفت صبر کن تا چند دقیقه دیگر خوب می‌شوی. خوب که نمی شدم بوسه ها می شد پنج تا، کمی بعدتر هفت تا و اگر آن هم جواب نمی‌داد، هی تعداد بوسه‌ها بیشتر می‌شد  و خوب می‌شدم همیشه.

مامان از روش دست درمانی و جوشانده گیاهی به صورت همزمان استفاده می کند. هر دردی که داشتم یک چیزی توی کابینت‌های همیشه شلوغش پیدا می‌شد که دم کند برایم. از نعنا و نبات گرفته تا گل گاو زبان و بهار نارنج و توکلوجه و عناب و هزار چیز دیگر که اسمشان را نمی‌دانم. جوشانده را با نبات می‌گذاشت کنار دستم و خودش هم  آن یکی دستم را می‌گرفت توی دستش و خوب می‌شدم همیشه.

خیلی وقت بود که دلم برایشان تنگ نشده بود. با یک روش عجیب و غریبی که توضیحش طولانی و سخت است، دلتنگی را واقعا گم و گور کرده بودم، امروز که وسط گریه هایم مامان را صدا ‌می‌کردم، هرچه ریسیده بودم به باد رفت، آن هم سر همین زگیل فسقلی.  

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

از خواب و بیداری‌ها

آدم‌هایی هستند که در زندگی واقعی یک طوری از هم دور شده‌ایم و این فاصله گرفتن هم کاملا آگاهانه بوده ولی من هرچند از گاهی هنوز خواب‌شان را می‌بینم.
قبلا فکر می‌کردم که نتوانسته‌ام از آن ادم‌ها دل ببرم، دلم هنوز پیش‌شان است و هزار جور تعبیر و تفسیر از خواب‌هایم می‌کردم، همه هم در این راستا که یک جای تصمیم‌مان ایراد داشته شاید و حالا توی خواب هی دارم به خودم تلنگر می‌زنم و خب آنجا که نمی‌توانم جلوی دلم را بگیرم.
تازگی‌ها اما فهمیده‌ام که این خواب‌‌ها یک جوری ادامه آن پروسه‌ای است که در بیداری ناقص مانده. من آدم بگو و مگو و جدل و دعوا و ثابت کردن خودم و دوست‌داشتنم نیستم. نه که اگر مشکلی پیش آمد نخواهم برای دوستی‌ام تلاش کنم و بجنگم، اما یک مرز ظریفی دارم و از آن مرز که بگذریم، رها می‌کنم و بی صدا می‌روم. بعد توی خواب این پروسه دیدن آن آدم -یک زمانی نزدیک و حالا دور- در موقعیت‌های مختلف که اغلب با فاصله‌گذاری و یک خندق آشکار توی رابطه است، تکرار می‌شود.آنقدر تکرار که کم کم عادت می‌کنم به این موقعیت جدید یا بهتر بگویم آن را به عنوان یک موقعیت جدید می پذیرم. گاه حتی توی بیداری خیلی خیلی کم به آن آدم و آن رابطه فکر می کنم و گمان دارم که هرچه بوده گذشته. توی خواب اما از این انکارها خبری نیست و انگار رفته باشم یک جلسه روانکاوی قدم به قدم با واقعیت روبرو می شوم تا تمام شود.

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

دنياي وحشي

همينطوري كه داشتم چيزي را توضيح مي دادم گفتم يكي از خط قرمزهام اينه كه نذارم چيزي و كسي آزارم بده و حالا دلخورم كه خودم مسبب رنج خودم شدم. حرفم را قطع كرد و گفت فكر مي كني چيزي كه مي خواهي امكان پذيره؟ براش از رفتن هايم گفتم. از اينكه هرجا نتونستم تغيير بدم و زورم نرسيده كوله ام را جمع كرده ام و رفته ام جاي ديگر كه آزاري نباشد و يادم رفت از فراموشي هايم بگويم.از اينكه گاهي به عمد و گاهي به سهو يك چيزهايي را فراموش كرده ام و حتي گاهي كه نتوانسته ام كلش را از ياد ببرم يك چيزهايي را از وسط ماجرا، از ان دردناك ترين و فلج كننده ترين بخشش  بريده ام. حالا كه فكر مي كنم اما چيزي كه ميشه جلوش را گرفت در واقع تكرار ازار ديدن است. خيلي وقتها ضربه بدون انكه انتظارش را داشته باشي فرود مياد و اسون نيست كه هميشه جايي باشي كه مصونت كنه. مثل اون اولين و اخرين سيلي عمرم كه وقتي ١٠ سالم بود و مامان بيمارستان بود از دخترخاله ١٥ ساله ام خوردم و هاج و واج موندم وسط اتاق. تجربه كتك خوردن نداشتم و حتي نمي دونستم كه بايد مراقب باشم كسي به من سيلي نزند. 
اما اينكه تكرار نشن كافيه؟ اگه كافي بود ديشب بعد از ديدن اون صحنه چند دقيقه اي  زندان زنان و اون شوق و ذوق شون براي شكلات، وسط يك فيلم كمدي كه نبايد به كابوس ديدن مي افتادم. اين وسواس رنج نبردن هم مثل همون وسواس كابوس نديدن، بيخوده. حالا من هي چرتكه بندازم كه از دوم جون تا حالا كابوس نديدم، آخرش كه چي؟ هرقدر هم مراقب خودم باشم باز دستبند مي بينم. طناب دار مي بينم. چهارپايه زير چوبه دار مي بينم و ياد هزار تا چيز مي افتم و برمي گردم سر خونه اول. اصلا گيرم  كه من فراموشي مطلق گرفتم و گذشته تمام شد،
توي جهان وحشي و بي رحمي كه ما زندگي مي كنيم مگه ميشه رنج نبرد؟ حالا من هي همه عكس ها و خبرهاي بچه هاي سوري را رج بزنم و هايد كنم، بالاخره كه چشمم بهشون افتاد و ميخكوب شدم و مجبور شدم ببينمشون. 

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

دلم هنوز از داشتنش غنج مي رود. از اينكه مي شود روي كاناپه دراز بكشد  و چيز بخواند و من تماشايش كنم و نگران نباشم كه چه وقت است و كجا هستيم

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

اب چه جوش و خروشي داره. به خاطر باران ديشب و نسيم امروز صبحه يا كشتي كه وسط رودخونه موتورش را روشن كرده؟ نمي دانم. كاش مي شد بشينم رويش و همينطور نم نم با هم جلو بريم بدون شنا بدون قايق مثلا با يك تويوپ پلاستيكي كه كمكم كند دراز بكشم روي اب و نترسم كه غرق شوم.٠

اسمم چی بود؟