دنياي وحشي

همينطوري كه داشتم چيزي را توضيح مي دادم گفتم يكي از خط قرمزهام اينه كه نذارم چيزي و كسي آزارم بده و حالا دلخورم كه خودم مسبب رنج خودم شدم. حرفم را قطع كرد و گفت فكر مي كني چيزي كه مي خواهي امكان پذيره؟ براش از رفتن هايم گفتم. از اينكه هرجا نتونستم تغيير بدم و زورم نرسيده كوله ام را جمع كرده ام و رفته ام جاي ديگر كه آزاري نباشد و يادم رفت از فراموشي هايم بگويم.از اينكه گاهي به عمد و گاهي به سهو يك چيزهايي را فراموش كرده ام و حتي گاهي كه نتوانسته ام كلش را از ياد ببرم يك چيزهايي را از وسط ماجرا، از ان دردناك ترين و فلج كننده ترين بخشش  بريده ام. حالا كه فكر مي كنم اما چيزي كه ميشه جلوش را گرفت در واقع تكرار ازار ديدن است. خيلي وقتها ضربه بدون انكه انتظارش را داشته باشي فرود مياد و اسون نيست كه هميشه جايي باشي كه مصونت كنه. مثل اون اولين و اخرين سيلي عمرم كه وقتي ١٠ سالم بود و مامان بيمارستان بود از دخترخاله ١٥ ساله ام خوردم و هاج و واج موندم وسط اتاق. تجربه كتك خوردن نداشتم و حتي نمي دونستم كه بايد مراقب باشم كسي به من سيلي نزند. 
اما اينكه تكرار نشن كافيه؟ اگه كافي بود ديشب بعد از ديدن اون صحنه چند دقيقه اي  زندان زنان و اون شوق و ذوق شون براي شكلات، وسط يك فيلم كمدي كه نبايد به كابوس ديدن مي افتادم. اين وسواس رنج نبردن هم مثل همون وسواس كابوس نديدن، بيخوده. حالا من هي چرتكه بندازم كه از دوم جون تا حالا كابوس نديدم، آخرش كه چي؟ هرقدر هم مراقب خودم باشم باز دستبند مي بينم. طناب دار مي بينم. چهارپايه زير چوبه دار مي بينم و ياد هزار تا چيز مي افتم و برمي گردم سر خونه اول. اصلا گيرم  كه من فراموشي مطلق گرفتم و گذشته تمام شد،
توي جهان وحشي و بي رحمي كه ما زندگي مي كنيم مگه ميشه رنج نبرد؟ حالا من هي همه عكس ها و خبرهاي بچه هاي سوري را رج بزنم و هايد كنم، بالاخره كه چشمم بهشون افتاد و ميخكوب شدم و مجبور شدم ببينمشون. 

نظرات

soode61 گفت…
حرف دلم را گفتي حوا! تمامش را! اما نميشود نميشود در اين دنياي وحشي و حيواني با دستمال به چشم و انگشت در گوش راه رفت. تا بازش كني ميبيني! اين روزها... طفلك هاي كوچولويي كه بي خبر از همه جا قرباني اهداف مقدس و نا مقدس اند. قلب آدم را به آتش ميكشند.
...... گفت…
رفتم سراغ وبلاگت و همه آرشیوت را خواندم. تو که خودت در قلب ماجرایی و این دنیای وحشی که هر روز یک جایی اش منفجر می شود درست جلوی چشمانت....

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین