۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

نشستم روي صندلي هميشگي ام در كافه سر خيابان مان، آخرين جرعه قهوه ام را سرمي كشم و به قول  ر تنبلي مي كنم براي خودم. 
صبح شال و كلاه كردم كه بروم ورزش، طبيعتا همان سر خيابان مان و كمي بالاتر از همين كافه اي كه الان نشسته ام، اما بوي قهوه كه يه دماغم خورد ر كردم اينقدر گرسنه ام كه محال است صبحانه نخورده ناي ورزش داشته باشم. حالا هم كه قهوه و نان و كره و مربايم را خورده ام و تا دلم خواسته ادمهايي را كه صبح روز تعطيلي، تنهايي يا چند نفري توي كافه نشسته اند تماشا كرده ام دلم كتاب خواندن مي خواهد، شاه عباس ميلاني روي ميز برايم چشمك مي زند و خب وقتي نويسنده اي توانسته باشد تاريخي را كه ادم فكر مي كند خوب حفظش است، اينطور جذاب و با جزئيات تازه و فارسي دلنشين روايت كند، مقاومت كردن براي نخواندش اصلن اسان نيست.

آخرين باري كه صبح شنبه امدم اينجا، بساطم را پهن كرده بودم و تند و تند كار مي كردم و همان روز هم بود كه تصميم گرفتم كارم را رها كنم. نه كه قبلا فكرش را نكرده باشم اما خب اسان نبود و راست ترش هم اين بود كه از بيكار ماندن مي ترسيدم. ( بيكار به معناي نداشتن كار درامدزا، وگرنه من از همين الان تا سه سال اينده پروژه و كار نيمه تمام و شروع نشده دارم) ترسم اما بيخود بود، يك هفته نشده پيشنهاد كار گرفتم و حتي نشد كه خيلي سر صبر تنبلي كنم براي خودم. ناراضي هم نيستم، همين ٢٠ روز خيلي هم خوب بود، بهتر از همه چيز اينكه ارامش داشتم و خوشحال بودم كه بالاخره يك كاري براي خودم كردم و چيزي را كه ديگر دوست نداشتم تمام كردم. اكتبر هم كه ماه خوبي است. هنوز نيامده دارم برايش خيال مي بافم و به اين فكر مي كنم كه براي اولين بار بعد از ٥ سال بدون لپ تاپ سفر مي كنم و قرار نيست وسط سفر هم چند روزي كار كنم و نگران پيدا كردن اينترنت خوب باشم. بعدش هم كه جشنواره فيلم لندن است و ما كه امسال برنامه مان را كاملا خالي كرده ايم كه ان دو هفته را اصلا توي سينما زندگي كنيم. خوب است ديگر، ادم از زندگي چه مي خواهد جز همين دلخوشي هاي كوچك. حالا اگر اين وسطها بشود كه   شروع به نوشتن كارهاي نيمه تمامم كنم و دوباره برگردم به كار كردن روي اعدام هم كه چه بهتر. يك زناني فكر مي كردم ديگر توانش را ندارم كه يك كلمه ديگر درباره اعدام بنويسم، اما حالا كه تزم تمام شده، دلم مي خواهد دوباره برگردم سراغ فايل ها و نوشته هايم و ببينم چه كاري از من برمي ايد؟ 

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

مي خواهم به سراغ  زخم هاي قديمي ام بروم و آن پوسته بسته شده روي زخم را كه فعلا جلوي درد  مدام و هرروزه را گرفته كنار بزنم. مي دانم كه دست به زخم هايم بزنم، دوباره به خونريزي و درد مي افتند. اما اين را هم مي دانم كه يك روزي يك جايي بايد تكليفم را با اين زخمها روشن كنم و نمي شود كه هميشه همينطور دمل بسته، جلوي چشمم باشند. تكليفم با آنها روشن مي شود؟ نه. اين هم از آن خوش خيالي هاي از سر بي صبري است. همين كه بتوانم با آنها روبرو شوم كه كار را به انجا برسانم كه مثل همين ميخچه پايم بروم زير تيغ و بگذارم بتراشندش و خون بيايد و پانسمان شود، خوب است. زخم پايم دارد كم كم خوب مي شود و يك هفته اي است كه دوباره كفش مي پوشم. شايد آن زخمهاي ديگر هم خوب شوند. 
مي دانم دارم ماجرا را خيلي دراماتيزه مي كنم شايد جدي و محكم كه سراغشان روم كم كم اين نگاه احساسي كه گاه زخم مي شود توي قلبم هم كم رنگ شود و بقول خودم حرفه اي نگاهشان كنم. 


۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

حیرانی