مي خواهم به سراغ  زخم هاي قديمي ام بروم و آن پوسته بسته شده روي زخم را كه فعلا جلوي درد  مدام و هرروزه را گرفته كنار بزنم. مي دانم كه دست به زخم هايم بزنم، دوباره به خونريزي و درد مي افتند. اما اين را هم مي دانم كه يك روزي يك جايي بايد تكليفم را با اين زخمها روشن كنم و نمي شود كه هميشه همينطور دمل بسته، جلوي چشمم باشند. تكليفم با آنها روشن مي شود؟ نه. اين هم از آن خوش خيالي هاي از سر بي صبري است. همين كه بتوانم با آنها روبرو شوم كه كار را به انجا برسانم كه مثل همين ميخچه پايم بروم زير تيغ و بگذارم بتراشندش و خون بيايد و پانسمان شود، خوب است. زخم پايم دارد كم كم خوب مي شود و يك هفته اي است كه دوباره كفش مي پوشم. شايد آن زخمهاي ديگر هم خوب شوند. 
مي دانم دارم ماجرا را خيلي دراماتيزه مي كنم شايد جدي و محكم كه سراغشان روم كم كم اين نگاه احساسي كه گاه زخم مي شود توي قلبم هم كم رنگ شود و بقول خودم حرفه اي نگاهشان كنم. 


نظرات

soode61 گفت…
بهشان دست دست نزن يا خيلي حرفه اي بكنشان يا بي خيالشان شو. زخم تازه خيلي دردناك است. اگذار كهنه شوند.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین