رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
نشستم روي صندلي هميشگي ام در كافه سر خيابان مان، آخرين جرعه قهوه ام را سرمي كشم و به قول  ر تنبلي مي كنم براي خودم. 
صبح شال و كلاه كردم كه بروم ورزش، طبيعتا همان سر خيابان مان و كمي بالاتر از همين كافه اي كه الان نشسته ام، اما بوي قهوه كه يه دماغم خورد ر كردم اينقدر گرسنه ام كه محال است صبحانه نخورده ناي ورزش داشته باشم. حالا هم كه قهوه و نان و كره و مربايم را خورده ام و تا دلم خواسته ادمهايي را كه صبح روز تعطيلي، تنهايي يا چند نفري توي كافه نشسته اند تماشا كرده ام دلم كتاب خواندن مي خواهد، شاه عباس ميلاني روي ميز برايم چشمك مي زند و خب وقتي نويسنده اي توانسته باشد تاريخي را كه ادم فكر مي كند خوب حفظش است، اينطور جذاب و با جزئيات تازه و فارسي دلنشين روايت كند، مقاومت كردن براي نخواندش اصلن اسان نيست.

آخرين باري كه صبح شنبه امدم اينجا، بساطم را پهن كرده بودم و تند و تند كار مي كردم و همان روز هم بود كه تصميم گرفتم كارم را رها كنم. نه كه قبلا فكرش را نكرده باشم اما خب اسان نبود و راست ترش هم اين بود كه از بيكار ماندن مي ترسيدم. ( بيكار به معناي نداشتن كار درامدزا، وگرنه من از همين الان تا سه سال اينده پروژه و كار نيمه تمام و شروع نشده دارم) ترسم اما بيخود بود، يك هفته نشده پيشنهاد كار گرفتم و حتي نشد كه خيلي سر صبر تنبلي كنم براي خودم. ناراضي هم نيستم، همين ٢٠ روز خيلي هم خوب بود، بهتر از همه چيز اينكه ارامش داشتم و خوشحال بودم كه بالاخره يك كاري براي خودم كردم و چيزي را كه ديگر دوست نداشتم تمام كردم. اكتبر هم كه ماه خوبي است. هنوز نيامده دارم برايش خيال مي بافم و به اين فكر مي كنم كه براي اولين بار بعد از ٥ سال بدون لپ تاپ سفر مي كنم و قرار نيست وسط سفر هم چند روزي كار كنم و نگران پيدا كردن اينترنت خوب باشم. بعدش هم كه جشنواره فيلم لندن است و ما كه امسال برنامه مان را كاملا خالي كرده ايم كه ان دو هفته را اصلا توي سينما زندگي كنيم. خوب است ديگر، ادم از زندگي چه مي خواهد جز همين دلخوشي هاي كوچك. حالا اگر اين وسطها بشود كه   شروع به نوشتن كارهاي نيمه تمامم كنم و دوباره برگردم به كار كردن روي اعدام هم كه چه بهتر. يك زناني فكر مي كردم ديگر توانش را ندارم كه يك كلمه ديگر درباره اعدام بنويسم، اما حالا كه تزم تمام شده، دلم مي خواهد دوباره برگردم سراغ فايل ها و نوشته هايم و ببينم چه كاري از من برمي ايد؟ 

نظرات

soode61 گفت…
كاش من هم بتوانم كارم را ول كنم و به پروژه هاي نيمه تمامم برسم.
soode61 گفت…
نمبدانم نوشته ام اينجا يا نه. كاش كارم را ول كنم براي مدتي و هر وقت خواستم كاري پيدا كنم. حيف كه ميترسم. ميترسم ديگه كار نيابم و بي پول شوم

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.