۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

از کابوس‌ها

نمی‌دانم کجا بودیم و کی بود؟ چند تا آدم بزرگ بودیم و ده پانزده تا بچه. بچه‌ها که بدو بدو می‌رسیدند به طبقه دوم ساختمان سیمانی نیمه تاریک٬ مردها هم با تفنگ‌هایشان می‌رسیدند و همه را می‌کشتند. ما را و بچه‌ها را. من٬ چند دقیقه بعد از مردنم٬ زمان را برمی‌گرداندم عقب٬‌بچه‌ها که می‌رسیدند آنها را توی کابینت‌ها و کمدها و پشت‌درها قایم می‌کردم که تیرنخورند. فایده نداشت اما. مردها می‌امدند و همه را یکی یکی می‌کشتند. مستاصل شده‌ بودم. هرکاری می‌کردم بازبچه‌ها یکی یکی جلوی چشم‌هایم کشته می‌شدند. دفعه آخر کف اشپزخانه جا انداختم بچه‌ها را ردیف خواباندم٬ رویشان را پوشاندم و گفتم جیک‌ نزنید. چشم‌هایتان را محکم ببندید که مردهای تفنگ بدست نفهمند اینجایید. تا خود صبح هی چشم هایم را با ترس باز می‌کردم که مطمین شوم بچه‌ها زنده‌اند. که پیدایمان نکرده‌اند. هی می‌ترسیدم مردها برگردند و دوباره بچه‌ها را بکشند. چشم‌هایم را در بیداری صبح ۳۰ دسامبر لندن که باز کردم و دیدم همه چیزکابوس بود٬ تازه نفسم بالا آمد.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

ادم چطور دلتنگي را طاقت مياره؟ چند سال پيش حتي تصورش را هم نمي تونستم بكنم زماني مي رسه كه پنج سال تمام پدرم را نديده باشم، نبوسيده باشمش، در آغوش نگرفته باشمش. حتي تصورش هم برايم سخت بود. حالا، روز به روز با اين دلتنگي كه هي بزرگتر و پرزورتر مي شود زندگي مي كنم و قدم به قدم با هم جلو مي رويم.

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

زندگی با آهنگ آرامی جلو می‌رود. بیشتر صبح‌ها  با هم از خانه بیرون می‌زنیم. ایستگاه مترویی که در دو دقیقه‌ای خانه‌مان است شبیه ایستگاه‌های قطار شهرهای کوچک است. پل چوبی٬ کوچه باغی که از پشت ایستگاه می‌گذرد٬ نیمکت‌های سفید٬ کافه قاهره دم ایستگاه که صبح‌ها قهوه داغ و ساندویج خانگی و موز می‌فروشد. قطاری که در ایستگاه ما از روی زمین می‌گذرد و قبل از سه ایستگاهی که داخل تونل‌های تودرتوی زیرزمین شهر بزرگ برود٬ می‌شود چشم دوخت به منظره‌های رنگارنگ شهر.
من ایستگاه پنجم پیاده می‌شوم. قبل از پیاده شدن٬ ایمیلم را چک کرده‌ام٬ سری به فیس بوک زده‌ام٬ سیبم را خورده‌ام٬ خواب‌های دیشبم را تعریف کرده‌ام٬ بوسه‌ام را گرفته‌ام  و حواسم هم بوده که موقع خداحافظی خوب نگاهش کنم. آدمی که بارها و بارها از دیدن محبوبش محروم مانده٬ اولین چیزی که یاد می‌گیرد از دست ندادن هیچ فرصتی برای نگاه کردنش است.
 زود که برسم٬ به جای چای کیسه‌ای پشت میز کار٬ سر راه چند دقیقه‌ای در کافه کوچک و دنجی که تازه پیدا کرده‌ام می‌نشینم قهوه و کروسانت داغم را می‌خورم و با چشم‌هایی که حالا خوب باز شده‌اند کار را شروع می‌کنم. 
تا عصر٬ کار می کنم٬ گاهی وسطش با خواهرم چت می‌کنم و با مرد حرف می‌زنم. وسط قهوه‌ گرفتن ساعت ۱۱ یا بعد از ناهار او. یا وقتی که در راه باشگاه است.
ظهرها اگر ناهار از خانه نبرده باشم٬ معمولا می روم مغازه ترکی که پنج دقیقه تا دفتر فاصله دارد و گوزلمه تازه می‌خرم. خانمی که گوزلمه می‌پزد همان جلوی مغازه بساطش را پهن کرده. خمیر را باز می کند٬ رویش پنیر و اسفناج می ریزد و با بقیه خمیر می‌پوشاند و می‌گذارد روی سینی بزرگی داغی که  روی تنور آجری‌اش است.
کار چطور است؟ خوب. بعد از پنج سالی که آنلاین و از خانه کار می‌کردم. زدم بیرون و راضی‌ام. آسان نبود. کارم را دوست  نداشتم دیگر و اذیت می‌شدم از شرایطی که به من تحمیل می‌کرد. اما می‌ترسیدم بیکار بمانم. بالاخره زدم زیر و میز  و خودم را برای چند ماه بیکاری آماده کردم. اما خب ۱۰ روز نشده کار پیدا کردم. در حوزه ای که دوست دارم و با آدم‌های مشارکتی و جدی و حرفه‌ای. 
عصرها٬ اگر خیلی دیر نباشد٬ یک ساعتی می‌روم یکی از کافه‌های روبروی ایستگاه قطار. می‌نویسم. می‌خوانم. قهوه می‌خورم. فکر می‌کنم. گاهی اگر تنبلی نکنم  می‌روم ورزش. گاهی که گرسنه باشم از مغازه‌های جلوی ایستگاه بساط یک شام سبک و خوشمزه را می خرم و می‌دوم به طرف خانه بساط شام و شراب و شمع را به‌پا می‌کنم. تا من شام بپزم و او ظرف‌های دیشب را بشورد و سالاد درست کند. حرف می زنیم. زیاد. درباره کار. درباره آدم‌ها. درباره سیاست. درباره همه‌چیزهای خنده‌دار یا اعصاب‌خرد‌کن روزمان.
بیشتر شب‌ها بعد از شام٬ موقع فیلم است. به لطف لاو فیلم  همیشه یکی دوتا فیلم خوب در بساط‌مان است. ماهی ۱۰ پوند می‌دهیم و می‌توانیم از مجموعه واقعا خوب فیلم و سریالی که دارد روزی دو تا فیلم سفارش دهیم . فیلم‌ها را می‌اندازیم در صندوق پست و فیلم‌های جدید را پست می‌کنند در خانه.
آخر شب. با کیسه آب گرم می‌رویم توی تخت. چراغ خواب را روشن می‌کنیم٬ پتو را تا زیر گلو بالا می‌کشیم٬ کتابهای‌مان را باز می‌کنیم و می‌خوانیم. گاهی توی دلمان برای خودمان. گاهی بلند بلند برای همدیگر.
سینما و نمایشگاه و خیابان گردی٬ مهمانی رفتن و مهمانی دادن و کافه نشینی‌های دو نفره هم بیشتر وقتها می‌ماند برای آخر هفته. حداقل در زمستان‌ها.تابستان‌ها خیلی وقتها بعد از کار می‌رویم گردش و آخر شب برمی‌گردیم. زمستان‌ها اما از همان ساعت ۴ که هوا تاریک می‌شود آدم دلش می‌خواهد برگردد خانه. چراغ را روشن کند. پرده‌ها را کنار بزند که سایه آدم‌های رهگذر بیافتد روی دیوارش و بنشیند به چای دارچینی خوردن.
هنوز در این شهر٬ دوست صمیمی جان‌جانی نداریم٬ از آنهایی که می‌شود بعد از کار٬ بی‌دعوت به خانه‌ات بیایند و تو هم هر وقت دلت خواست٬ روی کاناپه خانه‌شان در حال چای خوردن باشی٬ اما دوست‌هایی داریم که کنارشان به ما خوش می‌گذرد و وقتی بعد از رفتن‌شان در خانه را می‌بندیم و می‌نشینم به نوشیدن چای آخر شب٬ لبخند می‌زنیم و می‌گوییم چه خوش گذشت.
همه چیز خیلی معمولی است. یک زندگی روزمره پر از لحظه‌های معمولی اما سرشار از خوشی و آرامش. نه که غم نباشد٬ دلتنگی نباشد٬ نگرانی نباشد٬ ناامیدی و خشم و ناتوانی و هزار چیز دیگر نباشد. همه اینها گاه از گوشه کنار همین زندگی آرام٬ سرک می‌کشند و حتی طوفان به پا می‌کنند٬ اما خب٬ می‌شود با یک فنجان از همان چای دارچینی‌ها و حرف زدن‌های گاه تند تند و گاه بریده بریده٬ قورت‌شان داد که بغض نشوند بیخ گلو. چای دارچینی هم که افاقه نکند٬ بوسه همیشه درمان است. 




۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

اعتراف


نشانده بودندم جلوي دوربين هايشان. مجبور بودم حرف بزنم. ادرس خانه ميم را گذاشته بودند جلوي چشمم و گفته بودند حرف نزنم مستقيم مي روند سراغ او. براي چند ثانيه هرچه درباره بازجويي و اعتراف جلوي دوربين مي دانستم مرور كردم و هي سعي مي كردم به دوربين نگاه نكنم. مبهم حرف بزنم. كلمه ها را طوري انتخاب كنم كه اگر كات كردند و چسباندند جاي ديگر هم چيزي كه آنها مي خواهند نشود و معلوم شود مجبورم كرده اند، اما آنها هم درسشان را خوب بلد بودند، هرجا نگاه مي كردم يك دوربين بود كه چشمانم را بگيرد، حتي روي دسته صندلي اي كه شبيه همان صندلي چوبي هاي دسته دار بازجويي بود. مي خواستند چيزي درباره عاشوراي ٨٨ بگويم. چيزي با كلماتي كه انها مي خواستند. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد. فكر اينكه اينها را از تلوزيون نشان دهند داشت ديوانه ام مي كرد. سرم دورگردنم مي چرخيد و همه جا پر از دوربين بود و مردهايي كه دور من ايستاده بودند و مهلت يك لحظه فكر كردن نمي دادند. كلمه ها را به سختي بالا و پايين مي كردم كه مبهم ترينشان را انتخاب كنم و هنوز تصميم نگرفته داد مي زدند كه حرف بزن حرف بزن حرف بزن...
كابوس بود به گمانم .....

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

مامان ديروز مي گفت هر روز كه مي امده خانه كارش اين بوده كه بره سراغ عكسهاي من كه در لپ تاپ خواهرم بوده و هر ٤٠٠ عكس را يكي يكي تماشا كند. پوشه عكسها در دراپ باكس بوده، بعد از تعمير لپ تاپ دراپ باكس پريده و عكس ها هم نيستند ديگر. حرف چيز ديگري بود كه اينها را گفت، عادت ندارد از دلتنگي حرف بزند، من هم مثل او. قربان صدقه هم زياد مي رويم اما اسم دلتنگي را نمي اوريم. انگار رازي باشد كه فقط خودمان دو تا مي دانيم. رازي كه اگر درباره اش حرف بزنيم اشك پرده در شود و تحملش... چطور تحمل مي كنم راستي؟
از ديروز هي مامان را تصور مي كنم كه هر روز مي نشيند به تماشاي عكس هاي سه سال پيش كه با هم در استانبول گرفتيم و هربار قلبم تكان مي خورد. 
بچه كه بودم، بابا من مي نشاند روي زانويش و مي گفت زود بگو ببينم من تو رو بيشتر دوست دارم يا تو، من رو بيشتر دوست داري؟ هميشه من خيلي تند و بلند مي گفتم، من من من.
مامان هيچ وقت از اين چيزها نمي پرسيد، حتما مطمئن بوده، اوني كه بيشتر عاشق است خودش است.

حیرانی