مامان ديروز مي گفت هر روز كه مي امده خانه كارش اين بوده كه بره سراغ عكسهاي من كه در لپ تاپ خواهرم بوده و هر ٤٠٠ عكس را يكي يكي تماشا كند. پوشه عكسها در دراپ باكس بوده، بعد از تعمير لپ تاپ دراپ باكس پريده و عكس ها هم نيستند ديگر. حرف چيز ديگري بود كه اينها را گفت، عادت ندارد از دلتنگي حرف بزند، من هم مثل او. قربان صدقه هم زياد مي رويم اما اسم دلتنگي را نمي اوريم. انگار رازي باشد كه فقط خودمان دو تا مي دانيم. رازي كه اگر درباره اش حرف بزنيم اشك پرده در شود و تحملش... چطور تحمل مي كنم راستي؟
از ديروز هي مامان را تصور مي كنم كه هر روز مي نشيند به تماشاي عكس هاي سه سال پيش كه با هم در استانبول گرفتيم و هربار قلبم تكان مي خورد. 
بچه كه بودم، بابا من مي نشاند روي زانويش و مي گفت زود بگو ببينم من تو رو بيشتر دوست دارم يا تو، من رو بيشتر دوست داري؟ هميشه من خيلي تند و بلند مي گفتم، من من من.
مامان هيچ وقت از اين چيزها نمي پرسيد، حتما مطمئن بوده، اوني كه بيشتر عاشق است خودش است.

نظرات

soode61 گفت…
هميشه عاشق هميشه دلتنگ هميشه ي هميشه...
M گفت…
kheili khub mifahmam ke chi migi. tasavore inke madar deltang bashe o az in deltangi ranj bekeshe ghalbe adam ro az kar mindaze

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین