اعتراف


نشانده بودندم جلوي دوربين هايشان. مجبور بودم حرف بزنم. ادرس خانه ميم را گذاشته بودند جلوي چشمم و گفته بودند حرف نزنم مستقيم مي روند سراغ او. براي چند ثانيه هرچه درباره بازجويي و اعتراف جلوي دوربين مي دانستم مرور كردم و هي سعي مي كردم به دوربين نگاه نكنم. مبهم حرف بزنم. كلمه ها را طوري انتخاب كنم كه اگر كات كردند و چسباندند جاي ديگر هم چيزي كه آنها مي خواهند نشود و معلوم شود مجبورم كرده اند، اما آنها هم درسشان را خوب بلد بودند، هرجا نگاه مي كردم يك دوربين بود كه چشمانم را بگيرد، حتي روي دسته صندلي اي كه شبيه همان صندلي چوبي هاي دسته دار بازجويي بود. مي خواستند چيزي درباره عاشوراي ٨٨ بگويم. چيزي با كلماتي كه انها مي خواستند. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد. فكر اينكه اينها را از تلوزيون نشان دهند داشت ديوانه ام مي كرد. سرم دورگردنم مي چرخيد و همه جا پر از دوربين بود و مردهايي كه دور من ايستاده بودند و مهلت يك لحظه فكر كردن نمي دادند. كلمه ها را به سختي بالا و پايين مي كردم كه مبهم ترينشان را انتخاب كنم و هنوز تصميم نگرفته داد مي زدند كه حرف بزن حرف بزن حرف بزن...
كابوس بود به گمانم .....

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین