از کابوس‌ها

نمی‌دانم کجا بودیم و کی بود؟ چند تا آدم بزرگ بودیم و ده پانزده تا بچه. بچه‌ها که بدو بدو می‌رسیدند به طبقه دوم ساختمان سیمانی نیمه تاریک٬ مردها هم با تفنگ‌هایشان می‌رسیدند و همه را می‌کشتند. ما را و بچه‌ها را. من٬ چند دقیقه بعد از مردنم٬ زمان را برمی‌گرداندم عقب٬‌بچه‌ها که می‌رسیدند آنها را توی کابینت‌ها و کمدها و پشت‌درها قایم می‌کردم که تیرنخورند. فایده نداشت اما. مردها می‌امدند و همه را یکی یکی می‌کشتند. مستاصل شده‌ بودم. هرکاری می‌کردم بازبچه‌ها یکی یکی جلوی چشم‌هایم کشته می‌شدند. دفعه آخر کف اشپزخانه جا انداختم بچه‌ها را ردیف خواباندم٬ رویشان را پوشاندم و گفتم جیک‌ نزنید. چشم‌هایتان را محکم ببندید که مردهای تفنگ بدست نفهمند اینجایید. تا خود صبح هی چشم هایم را با ترس باز می‌کردم که مطمین شوم بچه‌ها زنده‌اند. که پیدایمان نکرده‌اند. هی می‌ترسیدم مردها برگردند و دوباره بچه‌ها را بکشند. چشم‌هایم را در بیداری صبح ۳۰ دسامبر لندن که باز کردم و دیدم همه چیزکابوس بود٬ تازه نفسم بالا آمد.

نظرات

soode61 گفت…
من چند شب پيش كابوس ترسناكي ديدم. از خواب پريدم و بچه ام به فاصله ي چند دقيقه با من درخواب جيغ كشيد و بيدار شد. گفتم چي شد مامان؟ گفت از خوابي كه ديدم ترسيدم. هر دويمان كنار هم خوابيديم تا نترسيم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین