رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2014
سال داره تموم میشه. این روزها که بگذرن خیلی چیزها را باید بدم آب ببره هرچی می گذره دست و پام بیشتر توی این شهر فرو می ره. هم خوبه که اینجوری من را گیر خودش انداخته و هم این احساس تعلق می‌ترسوندم. این چند سالی که گذشت من روز به روز٬‌ بی‌گذشته تر و بی‌تعلق‌تر شده بودم و حالا دوباره دارم برای خودم هم تاریخچه جمع می‌کنم و هم دلبسته می‌شم. نه فقط به شهر٬ به کل پکیجی که توی این شهر دارم.

شهر ما

اين چند وقت نمايشنامه شهر ما، نوشته تورنتون وايلدر را خوندم كه بايد مفصل ازش بنويسم. فصل اخرش كه در مورد مرگ بود خيلي درگيرم كرد، نه لزوما درگير مرگ. درگير اون تجربه اي  شدم كه از يك جهاني جدا مي شي و پذيرفتن اين كندن و رفتن اسان نيست.اينكه تو ناظري بر اين جدا شدن و بيشتر از ادمهايي كه توي اون جهان قبلي تو هستند اين كنده شدن را مي بيني. اونا دارن زندگي شون را مي كنن، بدون تو. و تو هنوز نمي توني اين فاصله را درك كني و به عنوان بخشي از زندگيت بپذيري. نويسنده البته خيلي چيزهاي ديگه هم درباره زندگي و اينكه ادمها چقدر چشم بسته هستن در زمان زنده بودن و حتي ستايش زندگي،  گفته ولي اوني كه من را خيلي درگير كرد، اين تجربه زمانيه كه ادمها توي برزخ مي گذرونن و توانايي منطبق كردن خودشون با واقعيتي كه غيرقابل تغيير و غيرقابل بازگشته ندارن. از همان يك ماه پيش كه تئاترش را تماشا كردم تا همين دوهفته پيش كه نمايشنامه اش را خوندم ذهنم درگير اون بخشي از پرده سومه كه اميلي بعد از مرگش، يك روز خوش زندگيش را انتخاب مي كنه و برمي گرده به دنياي زنده ها. روز تولد ١٢ سالگي اش را، اما آگاهي كه به زندگي خودش و بقي…

وقتي از دويدن حرف مي زنيم

كتاب "وقتي از دويدن حرف مي زنيم، از چه صحبت مي كنيم" هاروكي موراكامي را تمام كردم و اولين چيزي كه درباره اش مطمئن شدم اينه كه دويدن كار من نيست و علاقه اي هم بهش ندارم
مي دوني چرا ادمها را كفن مي كنن، خيلي محكم يا توي تابوت چوبي سخت مي گذارن و بعد بعد يه خروار خاك و رويش سنگ سخت؟ همه اينها شايد براي اين باشه كه وسوسه نشن سرك بكشن به دنيايي كه ديگه بهش تعلق ندارن. مغز خيلي ها مثل من به آساني نمي تونه اين پروسه عدم تعلق را درك كنه. مرده ها هم اگر با هزار تا بند و سنگ، جلوشون را نگيرن شايد هي بخوان سرك بكشن بيرون. بخوان گذشته اي كه تمام شده را بازسازي كنن يا بدتر از اون خودشون را بچپونن وسط دنيايي كه ديگه اونجا نيستن و نمي شه باشن. الان حتي دارم به اين فكر مي كنم تصميم براي اهداي اعضا چقدر فكر خوبي بوده، نكنه كه مثلا قلبم همچنان زنده بمونه و درد بكشه و هي فحش بده بهم كه چرا جاش گذاشتم.

تو خيلي وقتي مردي، اداي زنده ها را درنيار

يك جايي يك وقتي بايد باور كني كه ديگه به اون دنيا تعلق نداري و درست مثل اميلي تئاتر  شهر ما، راهي براي برگشت نيست. نگاه كردن از لاي پنجره اي كه آدماش پشت به تو نشستن هيچ چيز را عوض نمي كنه.

دنيا جاي امني نيست

دنيا جاي امني نيست براي كسي كه چشمهاش باز باشه و صداش بلند. نه كه براي ادم هاي ديگه باشه، اما شايد اوني كه چشمهاش بازتره و صداي اعتراضش بلندتر، از اين ناامني و خشونت پيدا و پنهان بيشتر ازار مي بينه. اين ناامني فقط از طرف دولت ها و نهادهايي كه رسما دستي در قدرت و سلطه دارن، تحميل نمي شه. نهادها و ساختارهاي كوچك و غيررسمي كه در زندگي روزمره مدام باهاشون طرف هستيم و در واقع درون انها يا كنارشون زندگي مي كنيم هم اغلب اوقات در حال تحميل خشونت و و سلطه وتبعيض هستند. هرقدر هم كه تلاش كنيم سقفي كه زيرش زندگي مي كنيم و حلقه دوستي كه با دقت و وسواس انتخاب كرديم جاي امني باشه، اما نميشه هميشه توي حباب زندگي كرد و مجبوريم با دنياي واقعي هم روبرو بشيم. دنياي واقعي كه گاه از شدت خشونت و سلطه حاكم بر ان به وحشت مي افتم و دلم مي خواد به ناكجا ابادي فرار كنم كه وجود نداره. نه كه نااميد باشم از رسيدن به روياي جهاني كه برابري و عدالت و صلح ارزش هاي حاكم بر اون باشه (من همچنان همان ادم خوش خيال و اميدوار هميشگي هستم) اما هر روز بهم ياداوري ميشه كه چه راه طولاني جلوي راهمون است و چقدر درست كردن حتي يك گو…

فاصله ها

زياد بهش فكر مي كنم." فكر كردن بهش " جمله درستي نيست. شايد بايد بگم زياد باهم وقت مي گذرونيم. طوري كه فاصله هاي زماني و مكاني، معناشون را از دست مي دن. من با او زندگي مي كنم و او من را نگاه مي كنه. از يك جايي به بعد، نمي تونه همراهي ام كنه. همه چيز براش همانطوره كه بود. اينكه هيچي عوض نشده. اينكه همه اين سالها داره توي يك دايره مي چرخه، ترسناكه. اين ترس را هر وقت كه سفر مي رم يا به زير رو كردن زندگيم فكر مي كنم ، بيشتر احساس مي كنم. نمي دونم براي او هم اسمش ترسه يا با چيزي مثل ملال مي شناسدش. ترس هاي من براش فانتزي ان. ترس براي او معناي خيلي ملموس تر و واقعي تري داره.  بايد ازش بخوام برام نامه بنويسه. بايد جرات كنم و منم براش بنويسم. نامه نه. زندگي من چه به دردش مي خوره. كاش بتونم براش بنويسم كه بدون او روزها چطور مي گذره. بدون او، توي جاهايي كه مي بايد بود. شايد هم چيزي ننويسم اصلا. شايد همين كه نوشته هاش را بخونم يا حتي ازش بخوام كه حرف بزنه و من بنويسم، بهترين كار باشه. شايد يك جايي، يك روزي، اين فاصله به صفر برسه
دیروز خیلی جدی فکر می‌کردم که دلم چی می‌خواد؟ یک چیزی که برام روشنه اینه که دلم برای کار تحقیقی٬ چیزی شبیه تز نوشتن تنگ شده. اینکه فرو برم وسط یک موضوع و همه دنیام بشه خوندن و مصاحبه کردن و تحلیل کردن و نوشتن. اینکه کلمه به کلمه جلو برم و فصل به فصل که پیش می رم همه چیز برام روشنتر و در عین حال پیچیده تر بشه.  احساس شخصی ام اینه که تز فوق لیسانسم نصفه کاره مونده و هی منو صدا می کنه. الان خیلی خوب می دونم چه نقص هایی داره و چه چیزهای را باید بهش اضافه کنم و از چه زاویه ای باید بهش نگاه کنم که راهش را پیدا کنه. با این همه نمی دونم چقدر فایده داره تموم کردنش. اینکه تموم کردنش به من یک مدرک دکتری بده یا حتی به عنوان یک کتاب چاپ بشه٬ چیزی نیست که راضی ام کنه. احساسم اینه که تمام کردن این تز٬ فایده چندانی در پیشبرد موضوعش در حوزه خارج از کلمه ها نداره. یا حداقل من به تاثیرش  امیدوار نیستم.  چیزی که می تونه شور زندگی را سرریز کنه توی رگ‌هام آن پروژه دومی است که هزارساله بهش فکر می کنم و حرفش را می زنم. همونی که حتی پروپازلش را هم تا نصفه نوشتم. اونی که حس می کنم فقط کار خودم است.
چي دلم مي خواد؟  فرو برم توي يك پروژه تحقيقي مفصل بلند مدت و توش غوطه ور بشم. از اون مدلها كه صبح تا غروب بخونم و بنويسم و مصاحبه كنم و دور خودم يك حصار موقتي از كلمه ها بكشم.

دستگيره قرمز

چرا اينقدر استرس دارم؟ همه اش نگرانم كه خرابكاري كنم يا خرابكاري بشه يا كارها اونطوري كه بايد پيش نره. نگران خودمم كه سركار اشتباه نكنم. نگران او و ماجراهاي سركارش هستم. ماجرام با  م و ه مثل يك زخم باز مونده و داره همينطوري ازش خون مياد. خيلي وقتها به خودم ميام و مي بينم كه دارم مي پرسم بايد چكار كنم حالا؟  همه اش دارم توي ذهنم با م  حرف مي زنم. با ه اما حتي توي ذهنم هم حرف نمي زنم. اخرين چيزي كه ازش توي ذهنمه اون الو الو گفتنهاي بغض دار اون صبح يكشنبه است و پيام تلفني اش كه هنوز توي گوشيمه. نه جرات دارم دوباره گوش كنمش و نه پاكش مي كنم. مثل يك كابوس مي مونه، كابوسي كه يك بخشش را با خودت از خواب بيرون اوردي،هي يادت به بودنش مي افته، هي مي ترسي. ترس نشسته به جونم. يك ترسي كه ازش حرف نمي زنم اما هست، كم رنگ اما مدوام. پشت خيلي از كارهايي كه مي كنم و چيزهايي كه مي نويسم. مي دونم كه بايد تمومش كنم اما بلدش نيستم الان. هيچي رو بلد نيستم الان. اگه به خودم بود دلم مي خواست از همه چي زندگي مرخصي مي گرفتم، حداقل موقت. به من نيست اما. مثل يك رباط دارم ادامه مي دم. اما اين رباط گونگي را قشنگ مي بي…

خاموشش کن

حتی نمی خوام بشمرم که چند روزه با هم حرف نزدیم. فقط می دونم که خیلی زیاده. خیلی. یک تاریخ گنگی دارم که از آن روز فلان به بعد دوبار حرف زدیم، اما از آن روز لعنتی به بعد که فقط سکوت شد حتی نمی دونم چند روز گذشته. نمی شمرم، اما هر روز، حواسم هست که خیلی زیاد شده. چرا خودم بهش تلفن نمی کنم؟ برای اینکه فلج شدم. فقط دستم نیست که فلج شده، زبانم هم هست، مغزم هم هست. دگمه آف را فشار داده ام که زندگی روزمره جلو بره.  فعلا تنها نقطه روشنم اینه که روانکاوم گفته مجبور نیستی فعلا تصمیمی بگیری. کاش به جاش می گفت مجبور نیستی فعلا زندگی کنی. مثلا مرخصی می داد بهم از همه چی. راستی چرا نمیشه هرچند وقت یکبار چراغ ها را خاموش کرد؟ انگار که خوابیده باشی. نه مثل خوابهای پر از هیاهوی من. خواب واقعی. آنطور که بعضی آدم های خوشبخت سرشان را می گذارن روی بالش و صبح بدون آنکه هزار جا رفته باشن و هزار راه را دویده باشن، بیدار می شن.

جهان ديگري

دنيا جاي امني نيست براي كسي كه چشمهاش باز باشه و صداش بلند. نه كه براي ادم هاي ديگه باشه، اما شايد اوني كه چشمهاش بازتره و صداي اعتراضش بلندتر، از اين ناامني و خشونت پيدا و پنهان بيشتر ازار مي بينه. اين ناامني فقط از طرف دولت ها و نهادهايي كه رسما دستي در قدرت و سلطه دارن، تحميل نمي شه. نهادها و ساختارهاي كوچك و غيررسمي كه در زندگي روزمره مدام باهاشون طرف هستيم و در واقع درون انها يا كنارشون زندگي مي كنيم هم اغلب اوقات در حال تحميل خشونت و و سلطه وتبعيض هستند. هرقدر هم كه تلاش كنيم سقفي كه زيرش زندگي مي كنيم و حلقه دوستي كه با دقت و وسواس انتخاب كرديم جاي امني باشه، اما نميشه هميشه توي حباب زندگي كرد و مجبوريم با دنياي واقعي هم روبرو بشيم. دنياي واقعي كه گاه از شدت خشونت و سلطه حاكم بر ان به وحشت مي افتم و دلم مي خواد به ناكجا ابادي فرار كنم كه وجود نداره. نه كه نااميد باشم از رسيدن به روياي جهاني كه برابري و عدالت و صلح ارزش هاي حاكم بر اون باشه (من همچنان همان ادم خوش خيال و اميدوار هميشگي هستم) اما هر روز بهم ياداوري ميشه كه چه راه طولاني جلوي راهمون است و چقدر درست كردن حتي يك گوشه …
واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

تماشا كردن

ديشب خاطرات  سيمون دوبوار را مي خواندم،  رفته بود اسپانيا و از شوق سفر مي گفت از اينكه چطور تماشاي جهان بيروني كه در زندگي روزمره ازت دوره، نگاه ادم را تغيير مي ده و درونش را سرشار از هيجان و شور مي كنه، در واقع از لذت تماشا كردن مي گفت. ادم گاهي اينقدر غرق زندگي روزمره ميشه كه يادش مي ره تماشا كردن با ديدن فرق مي كنه و صرف باز بودن چشمها، اون لذت تماشا را نداره.

لذت تماشا كردن

ديشب خاطرات  سيمون دوبوار را مي خواندم،  رفته بود اسپانيا و از شوق سفر مي گفت از اينكه چطور تماشاي جهان بيروني كه در زندگي روزمره ازت دوره، نگاه ادم را تغيير مي ده و درونش را سرشار از هيجان و شور مي كنه، در واقع از لذت تماشا كردن مي گفت. ادم گاهي اينقدر غرق زندگي روزمره ميشه كه يادش مي ره تماشا كردن با ديدن فرق مي كنه و صرف باز بودن چشمها، اون لذت تماشا را نداره.
هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست، بیشتر از همه چیز خودم. خیلی چیزها تغییر کرده و نمی دونم نقابی که جلوی صورتم کشیدم چقدر می ذاره این تغییرها دیده بشن
زندگی توی این جهان کلن سخته و از منم کاری برای آسان کردنش برنمیاد. نه که تلاش نکنم برای تغییر و ساختن لحظه‌های خوش و آرام. اما همه این تلاش ها فقط ادامه راه را ممکن می کنه و در کلیتش کاری ازم برنمیاد. نه برای اینکه خودم رنج نکشم و نه برای اینکه دیگران را از رنج کشیدن محافظت کنم. تنها کاری که به عقلم رسیده اینه که یک آدم دیگه را به این دنیا نیارم که همین چرخه براش تکرار بشه و منم پا به پاش قلبم بشکنه و بلرزه و له بشه. کاش می شد همین ها را براش بنویسم تا بدونه با هر خمی که به ابروش می افته و هر بغضی که می کنه، قلب منم تکون می خوره، اما واقعا کاری از دستم برنمیاد. یک زمانی فکر کردم، بریدن و رفتنم شاید کمکی باشه، اما خیال بیهوده بود انگار.
شبیه هیچ کدام از تجربه‌های پیشینم نیست. یک جاهاییش مثل تجربه نویسنده‌های حرفه‌ایه که وقتی رمان‌شان را شروع می‌کنن٬ نمی‌دونن به کجا می‌رسن٬ صفحه به صفحه با آدمهای قصه‌شون جلو می‌رن ومدام باید نفس را توی سینه حبس کنن. اما ماجرا اینه که قصه نیست. حتی ماجرایی نیست که  تازه باشه و ندونم تهش چی می‌شه. نفس‌گیری‌اش شاید برای اینه که این روزها با کمترین فاصله ممکن با حقیقت چهره به چهره می‌شم. با حقیقتی که اگرچه زندگیش نکردم اما تصاویر ناقص و پاره پاره‌ای که از تجربه‌های مشابه قبلی‌ام  دارم هرچیزی را که می‌شنوم در همان لحظه برایم تصویر می‌کنه. همانقدر زنده که انگار خودم دیدمش. شبیه‌ترین تجربه به اینطور دیدن و لمس کردن چیزی که خودم تجربه‌اش نکردم را ۲۷ سال پیش داشتم. کلاس اول بودم٬‌ آژیر قرمز بمباران تازه قطع شده بود که مامان اومد مدرسهدنبال من و سمیه که خانواده‌اش نزدیک‌ترین دوستان ما بودند.صدای بمباران را شنیده بودیم اما نمی دونستیم کجا را زدن٬ وسط راه مامان من را گذاشت خانه همسایه٬ رفت که سمیه را ببره خونه‌شون و بعد هم با مامان سمیه برن بیمارستان٬ مامانش باردار بود و قرار بود همون روز زایمان کن…
ترک‌ها یک رسمی دارن موقع عزا، بهش می گن "زبون گرفتن"، وقتی عزیزی را از دست می دن، وقت و بی وقت براش زبون می گیرن و هی از خوبیهاش می گن و قربون صدقه اش می رن، یکی می گه و بقیه گریه می کنن. اون که خسته می شه یکی دیگه شروع می کنه. بچه که بودم، نمی فهمیدم چرا اینطوری می کنن. نمی فهمیدم کجای دلشون سوخته که نمی تونن ساکت بشینن. که هی همون قربون صدقه ها را تکرار می کنن و خسته نمی شن.  الان دلم می خواد پای دونه دونه عکسای مهسا کامنت بزارم و قربون صدقه اش برم. همه شون را لایک زدم و هزاربار نگاه کردم. اما دلم می خواد زبون بگیرم براش. اما نمی تونم. روم نمی شه. همه دارن خیلی موقرانه تحمل می کنن غمش را.

دور که باشی...

وقتی عزیزی را از دست می‌دی٬ قاعده‌اش اینه که کنار کسانی باشی که دوستش داشتند و برایشان عزیز بود و سر به شانه هم بگذارید و اشک بریزید. قاعده اش اینه که کنار خانواده‌اش باشید که بدونن چقدر براتون عزیز بوده و تنها نیستن توی این غم تموم‌نشدنی. قاعده‌اش اینه که اگه حتی لحظه های اخر کنارش نبودین٬ بشه که سر مزارش بشنید و همه سالهای رفته را مرور کنید. دور که باشی٬ به جای همه اینها باید تنهایی خیره بشی به صفحه فیس بوکش و عکسهاش را یکی یکی نگاه کنی و باور نکنی رفتنش را.  دور که باشی همه هق هق هایی که راه نفس را باز می کنه٬ یه بغض سنگین می‌شه و می ره کنار همه اون گره‌های دیگه‌ای که خیلی وقتها بی دلیل نفس کشیدن را سخت می کنن.

از حسرت ها

يكي از بزرگترين حسرتهام چيه؟ آخرش مي ميرم و همه قصه هام با من دفن مي شن چرا نمي نويسمشون؟ گشادي چرا اينهمه حيفم مياد؟ چون نياز به هيج تخيل و خيالبافي و قصه پردازي نيست، فقط بايد بشينم پاي كيبرد و همون چيزهاي كه ديدم و شنيدم را بنويسم. زندگيم خيلي عجيب و غريب بوده؟ نه، زندگي هر ادمي پر از هزار تا قصه است كه هيچ وقت نوشته نميشه
كاش مي شد يك قرصي چيزي باشه ادم بخوره و ديگه خواب نبينه، نه خواب بد و نه خواب خوب. خواب خوب چه فايده داره وقتي دستت ازش كوتاهه؟

خب حالا باید چه کار کنم؟

اون لحظه ای که بازجو در سلول را می بنده و تو می مونی و اتاقی که درش قفل شده. اتاقی که هیچ چیز و هیچ کس نیست جزتو و دیوارها. که پنجره هم است اما بیرونش چیزی انتظار تو را نمی کشه. امیدوارم این یکی تعبیر نشه. هیچ وقت. امیدوارم هیچ وقت نشه که چشم باز کنم ببنیم توی سلول انفرادی هستم و یادم بیاد که یک شبی هزار فرسنگ دورتر خواب اینجا را دیده بودم. انفرادی نبود اون طوری که من  در بند 209 اوین دیده بودم.  تک اتاقی بود در بالاترین طبقه یک ساختمان چند طبقه. قبل از من یک زن دیگر آنجا بود. با کتاب. من که رفتم به او اجازه دادند برود، با کتاب هایش. بازجو کسی بود شبیه مهدوی. با همان تیپ و هیکل و نگاه. با همان نگاه مشمئز کننده ای که به دروغ می خواست بگوید   من طرف توام، در برابر دیگران.
کابوس بود فقط. تعبیر هم ندارد. تعبیر هم ندارد.

سوداي نوشتن

دلم براي خودم تنگ مي شه گاهي، براي خودم كه زياد مي نوشت و زياد مي خواند. بايد برنامه بگذارم و روزي يك ساعت مرتب بنويسم. از خودم از فكر و خيال هام از زندگيم. بايد مثل ادم هاي مومن كه يك زماني پاي سجاده مي شينن براي خودم وقت نوشتن بگذارم. جايزه ام مي تونه يك ايپد باشه براي بهتر نوشتن اصلا هر وقت قصه ام تمام كردم براي خودم يك آي پد مي خرم. چي بهتر از اين؟  ديگه دلم چي مي خواد؟ دلم مي خواد بدوم. تند و سبك. پرواز كردن كه خيلي وقتها خوابش را مي بينم يك رويا است و نزديكترين چيز بهش شايد همين دويدن باشه.
شايد اولين باره كه دارم اينطوري ازش حرف مي زنم. زياد درباره اش نوشته ام، اما حرف زدن؟ اصلا اسون نيست و ديشب هم اگه اون همه وحشت زده نبودم و كار ديگه اي براي ارام كردن خودم از دستم برميامد حتما اين كار را نمي كردم.مي ذارمش كه يادم بمونه اين جور زخمها با فراموش كردن و ناديده گرفتن خوب نمي شن، نه براي من كه فقط نوك خنجرش  پوستم را لمس كرده و نه براي جامعه اي كه هر روز داره زخم مي خوره و خنجر تا ته قلبش فرو مي ره
خيلي وحشتناكه كه اين همه وقته كه نديدمشون. چطور طاقت مي ارم؟ نمي دونم . واقعا نمي دونم. مثل اون بندبازي هستم كه با مهارت روي بند راه مي ره و هر لحظه ممكنه بيافته

سال هشتم

امروز هفتمین سالگرد ازدواج ما است.  اما این روز برای ما، سالگرد هیچ اتفاق تازه خوب یا بدی نیست. اولین دیدارمون دو سال قبلترش بود. اولین بوسه مان یک سال قبلترش وهم خانه شدن‌مون، چند روز بعدش. اون موقع هم که توی محضر کنارهم نشسته بودیم و خطبه عقد خوانده می‌شد هم هیچ حس خاصی نداشتم. «اتفاق خوب ما» خیلی قبلتر افتاده بود و ثبت کردن و نکردنش، اخرین چیزی بود که برام اهمیت داشت. دروغ که نگم، اینطور نبود که هیچ هیچ حسی هم نداشته باشم. یک کم دلخور بودم که حالا چه اصراریه به سفره عقد و مهریه و این همه امضای کذایی. گیرم که سفره عقد ما فقط یک سبد گل و دو تا حلقه و یک ظرف عسل و دفترچه کمپین یک میلیون امضا بود و مهریه هم یک دیوان حافظ و چند شاخه گل رز. ولی همینش را هم نمی‌خواستم. عصبانی هم بودم یک کم. آقای عاقدی که روز قبلش قبول کرده بود شروط عقد را بی دبه کردن بنویسه، سر حق سفر گیر داد و هرکاری کردیم ننوشت که ننوشت و چون حوصله نداشتم یک روز دیگه دوباره علاف محضرخانه بشویم، بدون حق سفر نشستم سرسفره عقد و هنوز هم که هنوزه ماجراها دارم با این بی حقی ام.  برای من و بهتر بگم برای ما دوتا، ازدواج هیچ معنا…
دیشب پیه یک کابوس جانانه را به تنم مالیدم و یک بار دیگه فیلم زندان زندان٬ منیژه حکمت را دیدم. چند وقت یکی ازم پرسیده بود که زندان زنانی که این فیلم نشان می ده چقدر شبیه زندان زنانی است که من دیده ام؟ خیلی سال قبل فیلم را دیده بودم و اون موقع همین صحنه‌ها تنها تصویر من از زندان زنان بود.  دیشب که فیلم را دیدم پرت شدم به اون روزها دوباره. آدمها واقعی بودند٬ خیلی واقعی. شبیه همون‌هایی که باهاشون سر یک سفره نشسته بودم و بعضی‌هاشون اعدام شدند. اون صحنه تجاوز به سحر و به دنیا آمدن اون دختربچه٬ حالم را بد کرد اینقدر که شبیه همون‌هایی بود که دیده بودم. انگار هیچی پشت اون دیوارهای خراب شده عوض نمی‌شه هیچ وقت. اون دایره زدن‌ها پشت قابلمه٬ رقصیدن و مسخره بازی‌ها٬ دست انداختن خانم فلان که با یه عالمه ژست. ادا اومده بازدید زندان. کارگری کردن سحر برای زیور و فرستادن پولش برای خواهر برادرهاش. دویدن بچه‌های کوچک توی بند٬  اون زنی که به بچه اش شیر نمی‌داد که مهرش به دلش نیافته و بفرستندش بهزیستی.........کاش همه شون فیلم بودن. کاش برای هرکدومشون یک اسم و یک تصویر واقعی نداشتم. تمام مدت نگران این بودم …
دیروز توی جلسه روانکاوی، خیلی عمیق، شاید عمیق‌تر از همه تجربه‌هام با خودم روبرو شدم. خودآگاه و ناخودآگاه تا تونستم زیرآبی رفتم و پرت و پلا گفتم و حتی سکوت کردم که  مستقیم  و صریح مجبور به جواب دادن نشم. اما همون چند دقیقه‌ای که راه فرار نداشتم هم برایم کافی بود. از دیروز عصر تا همین امروز صبح٬ توی مترو٬ کلید مغزم را خاموش کرده بودم. بعد جلسه رفتم بریانی هندی خوردم با ماست و خیار. تمام راه کتاب «نامه‌هایی از تهران» را می خواندم و شب هم سرم را با نون خامه‌ای و پفک و فیلم دیدن گرم کردم. حتی شب که تا ساعت ۲ غلت می‌زدم و خوابم نمی‌برد ترجیح دادم گوسفند بشمرم. اما خب آدم بالاخره یه جایی گیر می‌افته. مثلا توی قطار وقتی داره نور آفتاب پخش شده روی صندلی‌ها را تماشا می‌کنه.... ترجیح خودم اینه که کلید «خاموش» را محکم فشار بدهم و حتی یک طوری کیپش کنم که گیر کنه و فعلا روشن نشه.  تنها کاری که ازم برآمد این بود که جلسه بعدی را بیاندازم برای سه هفته دیگه و سرخوشی زندگی روزمره را کوفت خودم نکنم. تا سه هفته دیگه کی می‌دونه چی می‌شه.
موقع تحویل سال نو کنار خانواده دومم هستم و چه بهتر از این. هر مهاجری باید یک خانه و خانواده دومی داشته باشه که وقت دلتنگی و شادی و عید کنارشون بشینه. صبح‌ها سر میز مفصل صبحانه که هر روز نان تازه و مربای خانگی داره٬ همه دلتنگی‌هایش را از یاد ببره و ظهرها سر اجاق٬ فوت و فن‌های تازه آشپزی یاد بگیره وایراد کارش گرفته بشه. خانه‌ای که حتمن مادر داشته باشه و بشه  مثل آن زمان که دختربچه ۱۰ ساله‌ای بود تند و تند  برایش از همه چی‌ و همه جا تعریف کنه و غر فامیل و دوست و آشنا را بزنه.  هرمهاجری باید یک خانواده دومی داشته باشه که بتونه براشون هفت سین بچینه و موقع سال تحویل کنارشون عکس یادگاری بگیره و به بچه‌های کوچک فامیل عیدی بده.
حواس پرت شده‌ام و خیلی چیزها یادم نمی‌آید. چند روز پیش به یکی که می‌خواست به پرتغال و فارو  سفر کند٬ گفتم که گول تبلیغات آن جزیره نزدیک فارو را نخورید٬ جز یک رستوران گران و معمولی چیز خاص دیگری ندارد. الان یادم به آن خواب خوش روی شن‌های ساحل آن جزیره افتاد و حس گمشدگی و رهاشدگی‌ دلچسبش. هرچه فکر می‌کنم که بود که توصیه عجولانه‌ام را پس بگیرم٬ یادم نمی‌آید. کاش خاطره‌های دورتر هم همینقدر راحت دور شوند و دود. کاش بشوم آدم بی‌حواس و حافظه‌ای که فقط در همین لحظه زندگی می‌کند و هیچ یادش نمی‌آید از هیچ‌چیز.
دیشب خواب خانه‌اش را دیدم. هول‌هولکی و تند و تند به همه جا سر می‌زدم و می‌خواستم همه جزییاتی که تصورشان کرده‌ام را ببنیم و خاطر جمع شوم که همه چیز روبراه است.

منقبض و منبسط می شوم مدام٬ ازخوشحالی و دلتنگی و نگرانی و عشق.
فردا عروسی خواهرم است. عروسی  عزیزترین آدمی که همیشه بی‌قید و شرط دوستش داشته‌ام  و حالا که قرار است لباس سپید عروسی بپوشد٬ من کنارش نیستم که با همه عشقم دورش بگردم و نگذارم آب در دلش تکان بخورد. ... زندگی همین است. می دانم.
دختر کوچولوی نازنینی که شش هفته پیش به دنیا آمد و دنیایم و همه حس هایم را به طرز عجیب و غیرقابل باوری عوض کرد٬ اتاق بغلی من خوابیده است و من؟ آخ حس‌هایم اصلا گفتنی و نوشتنی است. اگر نبود حتما این روزها از زور این انقباض و انبساط‌های مدام روحم٬ منفجر می‌شدم. می‌خندد و خنده اش همه غم‌های عالم را دود می‌کند و نابود حتی. 
مادر دخترک٬ بیمارستان است. همه دردهای او و نگرانی‌های ما برای او یک طرف و اینکه نمی‌تواند دخترکش را در آغوش بگیرد یک طرف دیگر. دردش زیاد است. خیلی زیاد. الان باید فقط می‌خندید و با آن همه عشقی که همیشه در وجودش داشت و حالا با مادر شدنش هزاربرابر شده٬ دخترکش را می‌بوسید. اما نمی‌شود. طاقت درد کشیدنش را ندارم. دلم می‌خواست می‌شد دردمان را تقسیم کنیم. اصلا سهم بیشتر مال من. نمی‌شود اما. باید…

در «آرامش و بدون خشونت» زجرکش‌شان کنید

اینکه اعدام  و مجازات مرگ غیرانسانی‌ترین مجازات است و تحت هیچ شرایطی نباید اجرا شود٬ که یک اصل بدیهی است. اما در ایران٬ حتی ابتدایی‌ترین قوانین مربوط به حقوق محکومان به اعدام هم رعایت نمی شود و  حتی مواردی که در«آيين‌نامه نحوه اجراي احكام اعدام‌،  رجم‌، صلب‌،قطع يا نقص عضو» آمده هم نقض می‌شود.
بر اساس ماده ۶ این آیین نامه اگر  محکوم به اعدام « تقاضای ملاقات اشخاصی را دارد» باید امکانش فراهم شود. اما نمونه های بسیاری داریم که زندانی‌ها بدون دیدن عزیزانشان کشته شده‌اند. از همین زندانیان عرب چند هفته پیش و مردی که همین چند روز پیش  اعدام شد و می خواست مادرش را ببیند گرفته تا خیلی  از زن ‌های محکوم به اعدامی که بدون دیدن فرزندانشان به پای دار می روند و بعضی  از آنها مثل راحله زمانی سه سال بود که بچه هایشان را یک بار هم  ندیده بودند و حتی اجازه نیافتند که شب آخر هم بندی‌هایشان را ببینند.
حتی بخش‌های متناقض و خنده دار این آیین نامه مبنی بر « کلیه عملیات اجرایی باید با کمال آرامش و بدون خشونت انجام شود» هم اجرا نمی شود دیگر. خنده دار برای اینکه من نمی فهمم یعنی چه وقتی از دار کشیدن و سنگسار کر…
من الان از وقت‌هایی که بیدارم کاملا راضی‌ام. همه چیز تحت کنترله. خشم و غم و نگرانی و هرچیزی دیگه‌ای اگه هست٬ اندازه‌اش اینقدره که بشه باهاش کنار بیام و نذارم سایه بندازه روی زندگی‌ و این سایه اش هر لحظه بزرگ و بزرگتر بشه و بخواد همه چیز را بگیره. نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده. روانکاوم هم هرچی زور زد نفهمید و نهایتا به چند تا حدس و گمان رسید. ولی هرچی که است روزها حالم خوبه و زندگی پیش می‌ره به شرطی که توی خواب٬ همه بقچه‌هایی که با دقت گره زدم و چپوندم جایی که عقل خودم و هیچ کس دیگه نمی‌رسه پیداش کنه٬ مثل سه‌شنبه بازار فومن باز نشه جلوی روم.
خواب‌هام٬ کابوس نیستن دیگه. اون دورانی که توی خواب داد می زدم و پریشان و نفس نفس زنان از خواب می‌پریدم خیلی وقته گذشته اما گاهی آدم به جایی می رسه که می گه کاش کابوس ببنیم به مثابه شکنجه فیزیکی و این مراسم بقچه بازکنی را به مثابه شکنجه نرم نداشته باشم.
همه چیز اما به خواستن من نیست. در واقع اینجایی که من ایستاده ام خیلی چیزها به خواست من نیست. شاید بدترین شکنجه این باشه که تو٬ وقتی که لازمه٬ جایی که لازمت دارند نباشی. که فرسنگها دور ایستاده باش…
وسط هزار تا كاري كه داشتم تند و تند برايش نوشته بودم و چيزي خواسته بودم، جوابش طوري است كه جرات نمي كنم دوباره بخوانمش. احتمال خونريزي دارد. از ان خونريزي هاي مفصلي كه با بخيه هم تمام نمي شوند. از دفتر تراپيستم كه زدم بيرون خواندمش. همان موقع گيج شدم اما مغزم اينقدر هشيار بود كه بفهمد الان وقت فكر كردن بهش نيست و اين گيجي را بگذارد به هواي زير و رو كردن خودم جلوي تراپيست.  نويسنده ايميل حتما نمي داند كلمه هايش، كلمه هاي ساده و معمولي اش دست كجاي زخم من گذاشته و ان ضماير تعلقي كه هي تكرارشان كرده كدام حفره پرنشدني را اورده جلوي چشمم. 
دیشب  خیلی جدی گیر داده بودم که بعد از ۶۵ سالگی‌مان چی میشه؟ اگه نتونیم به اندازه کافی الان پول پس‌انداز کنیم اون موقع چه جوری می‌خواهیم زندگی کنیم؟ بیا بریم یک کسی که خوب قوانین اینجا را بلده پیدا کنیم و اصلا بهش پول بدیم ببنیم حقوق بازنشستگی مون چقدره دقیقا؟ اگه نتونسته باشیم خونه بخریم چی میشه؟ اگه ؟ اگه؟ اگه؟... همه اینها را خیلی خیلی جدی می‌گفتم. حتی وسط هایش کم مونده بود بغض کنم. همون موقع بود که خودم فهمیدم ماجرا چیه. گفتم ببین من حالم خوب نیست امشب. هم دارم پریود می‌شم و هم دو هفته خیلی سختی را پشت سر گذاشتم. الان همه چی خوبه دوباره اما بیمارستان بودن  او٬ دور بودن من٬ این ناتوانی‌ و دست بسته بودنم در برابر دوری و مرزهایی که تو را بدون ویزا به هیچ جا راه نمی‌دن انگار همه انرژی ام را گرفته. دیشب چند تا بهانه دیگه هم برای بدخلقی پیدا کردم و ساعت ۱۱ نشده٬ پتو را کشیدم روی سرم٬ وسط خواندن کتاب در حضر مهشید امیرشاهی از روی موبایل خوابم برد. صبح هم هیچ دلم نمی خواست بیدار شوم. هر قدر هم که مرد شیطانی کرد٬ پتو را کنار زد٬پنجره‌ها را باز کرد و  آب پاشید به من٬ فایده نداشت. آخرش مثل ب…

اتحاد ملی زنان

كتاب "بازبيني تجربه اتحاد ملي زنان" را كه به همت مهناز متين گردآوري و ويراستاري شده بالاخره تمام كردم، ايران كه بودم يك نسخه كپي شده كتاب را در كتابخانه صديقه دولت آبادي داشتيم، اما فقط بخش كوتاهي از آن را خوانده بودم. در اين سال‌ها هم هرچه گشتم پيدايش نكردم و گويا در بازار هم نيست،تا اينكه در كتابخانه شادي ديدمش و امانت گرفتم.
 فارغ از اينكه بازخواني چنين تجربه اي چقدر لازم و ضروري است و چقدر مقايسه شرايط آن روزها و وضعيت كنوني برايم مفيد بود، فهميدم كه درباره فعاليت هاي جنبش زنان در چند سال نخست پس از انقلاب كم مي دانم. در سال هاي اخير نوشته هاي پژوهشي و ژورناليستي زيادي درباره جنبش زنان در دوران مشروطه و پس از آن نوشته شده اما دوران انقلاب خيلي كم مورد توجه قرار گرفته است.
 يك بخشش شايد به دليل مهاجرت بسياري از فعالان زن آن دوران باشد و اينكه اسم بعضي هاشان جزو خط قرمزهاي رسانه هاي داخل ايران بود. اما در رسانه هاي انلاين هم كه اين محدوديت ها را نداشتيم چيز زيادي در اين رابطه منتشر نشده است. مجموعه مقالات بنياد پژوهش هاي زنان و مجله نيمه ديگر كه هردو در خارج از ايران منت…
ترسیده بودم. بیشتر از هر وقتی. حتی الان. حتی الان هم نمی‌خوام به هیچ چیزی جز سلامت بودنش فکر کنم. تا امروز. تا امروز که مفصل باهاش حرف زدم حتی جرات نمی کردم بغض کنم. هرچیزی جز امید به سلامتش ممنوع بود. امروز که تن صداش شبیه همیشه بود اما بغضم ترکید. اشک الانم. اشک شوق است. اشک خوشحالی این که حالش خوبه و بهتر میشه هر روز.
عزیز دلم به دنیا آمد. به چشم من قشنگ ترین نوزاد دنیا است. الان قلبم کف دستم است. اینقدر که تند تند می زند، هیجان دارد، خوشحال است، ذوق زده است و هزار تا حس قشنگ دیگر که کلمه ها کفاف گفتنش را نمی کند. عزیزترین دوستم که بیشتر از هر خواهری، خواهر من است، مادر شده و من برای اولین بار خاله شدم. خاله واقعی. از همین الان دنیا، دنیایی که راستش زیاد دوستش ندارم و به نظرم پر از خشونت و نابرابری و ستم است، قشنگ تر و قابل تحمل تر شده. اولین بار است که آدمی به زندگی ام اضافه شده که می دانم برای همیشه دوستش دارم و در برابرش مسئولم. خواهرک نازنینم که دنیا آمد، سه ساله بودم و هیچ درکی از هیچ چیزی نداشتم. بعد از آن این اولین باری است که کسی به دنیا آمده که یکی از آدم های مهم زندگی من است. خیلی احساساتی ام، می دانم. هیچ وقت چنین چیزی  و چیز لحظه ای را تجربه نکرده بودم. احتمالا وقتی در هواپیما بودم دنیا آمده. تمام یک ساعت و نیم پرواز را به او فکر می کردم.اینقدر که اصلا نفهمیدم کی به مقصد رسیدم. پیام مادرش را که دیدم که نوشته بود دنیا آمده و دختر است، اشکهایم روان شد و همینطور دور خودم می چرخیدم. هیچ وقت…
یک اتفاق‌های خوبی داره می افته. اتفاق‌هایی که دلم و پاهایم را محکمتر و پر جنبش و جوش تر از همیشه (همیشه این چند سال قبل) حس می‌کنم.  حس غریبه‌ای نیست. روزهایی که اینطور در قلبم آتش داشتم و پاهایم محکم روی زمین بودند٬ انقدر دور نشدند که فراموش‌شان کرده باشم. به خودم. به پاها و قلبم. به این حال خوش این روزها اما هنوز اعتماد ندارم. آدم مار گزیده‌ای هستم که  جای نیش هنوز روی تنم است و از ریسمان سیاه و سفید  وحشت که چه عرض کنم٬ فرار می‌کنم. با همه بی‌اعتمادی و ترسان بودنم٬ خوشم این روزها و حواسم هست که خوشی چقدر بی‌قیمت و کمیاب است.
اينكه كم كم اينجا ريشه مي كنم و به اين شهر، به اين محله، به كارم و حتي به خونه ام احساس تعلق مي كنم، هم خوبه و هم مي ترسوندم. اين چند سالي كه به عمد از هر احساس تعلقي رها بودم و به هيچي دل نمي بستم، طوري سبك شدم كه نمي خوام با هيچ چيز عوضش كنم. اون سبكي با همه خوبي هاش، اما دلتنگي هم داشت. اما اين احساس تعلق الانم دلتنگي ها را هر روز كمتر مي كنه. كاش بتونم به جايي برسم كه هم سبك باشم و بي ريشه و هم اينكه دلتنگ نباشم. دلتنگ هيچ جا. من اسم اون دلبستگي كه ادم به خانواده، دوستاش و وطنش داره را دلتنگي نمي گذارم. دلتنگي براي من اون غم سهمگيني است كه دوري بهم تحميل مي كنه و نمي ذاره از الانم لذت ببرم. دلتنگي اون بغض كه هميشه بيخ گلوت نشسته. نمي دونم از كي اما خيلي وقته كه بغض  ندارم و مي تونم از ايران، از پدر و مادرم و از خونه خيابان بهارم بدون بغض حرف بزنم.