۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

اتحاد ملی زنان

 كتاب "بازبيني تجربه اتحاد ملي زنان" را كه به همت مهناز متين گردآوري و ويراستاري شده بالاخره تمام كردم، ايران كه بودم يك نسخه كپي شده كتاب را در كتابخانه صديقه دولت آبادي داشتيم، اما فقط بخش كوتاهي از آن را خوانده بودم. در اين سال‌ها هم هرچه گشتم پيدايش نكردم و گويا در بازار هم نيست،تا اينكه در كتابخانه شادي ديدمش و امانت گرفتم.
 فارغ از اينكه بازخواني چنين تجربه اي چقدر لازم و ضروري است و چقدر مقايسه شرايط آن روزها و وضعيت كنوني برايم مفيد بود، فهميدم كه درباره فعاليت هاي جنبش زنان در چند سال نخست پس از انقلاب كم مي دانم. در سال هاي اخير نوشته هاي پژوهشي و ژورناليستي زيادي درباره جنبش زنان در دوران مشروطه و پس از آن نوشته شده اما دوران انقلاب خيلي كم مورد توجه قرار گرفته است.
 يك بخشش شايد به دليل مهاجرت بسياري از فعالان زن آن دوران باشد و اينكه اسم بعضي هاشان جزو خط قرمزهاي رسانه هاي داخل ايران بود. اما در رسانه هاي انلاين هم كه اين محدوديت ها را نداشتيم چيز زيادي در اين رابطه منتشر نشده است. مجموعه مقالات بنياد پژوهش هاي زنان و مجله نيمه ديگر كه هردو در خارج از ايران منتشر مي شدند از معدود منابع قابل مراجعه است كه البته نسخه هاي ان لاين شان در دسترس نيست و بايد دنبال نسخه هاي چاپي باشم. يك نسخه كامل از  ارشيو هردو نشريه را در يكي از قفسه هاي اتاق كوچك كتابخانه صديقه دولت آبادي كه كامپيوترها و كتاب هاي انگليسي هم همانجا بود، داشتيم. ارشيو نيمه ديگر اهدايي پروين پايدار بود و مجموعه مقالات بنياد هم حاصل رفت و امدهاي دوستان. كتابخانه اما پلمپ است و تهران هم كه بودم دستم به اين آرشيو نمي رسيد. حالا بايد ببينم اينجا چطور مي توانم بخرم يا امانت بگيرمشان.



ترسیده بودم. بیشتر از هر وقتی. حتی الان. حتی الان هم نمی‌خوام به هیچ چیزی جز سلامت بودنش فکر کنم. تا امروز. تا امروز که مفصل باهاش حرف زدم حتی جرات نمی کردم بغض کنم. هرچیزی جز امید به سلامتش ممنوع بود. امروز که تن صداش شبیه همیشه بود اما بغضم ترکید. اشک الانم. اشک شوق است. اشک خوشحالی این که حالش خوبه و بهتر میشه هر روز. 

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

عزیز دلم به دنیا آمد. به چشم من قشنگ ترین نوزاد دنیا است. الان قلبم کف دستم است. اینقدر که تند تند می زند، هیجان دارد، خوشحال است، ذوق زده است و هزار تا حس قشنگ دیگر که کلمه ها کفاف گفتنش را نمی کند. عزیزترین دوستم که بیشتر از هر خواهری، خواهر من است، مادر شده و من برای اولین بار خاله شدم. خاله واقعی. از همین الان دنیا، دنیایی که راستش زیاد دوستش ندارم و به نظرم پر از خشونت و نابرابری و ستم است، قشنگ تر و قابل تحمل تر شده. اولین بار است که آدمی به زندگی ام اضافه شده که می دانم برای همیشه دوستش دارم و در برابرش مسئولم. خواهرک نازنینم که دنیا آمد، سه ساله بودم و هیچ درکی از هیچ چیزی نداشتم. بعد از آن این اولین باری است که کسی به دنیا آمده که یکی از آدم های مهم زندگی من است. خیلی احساساتی ام، می دانم. هیچ وقت چنین چیزی  و چیز لحظه ای را تجربه نکرده بودم. احتمالا وقتی در هواپیما بودم دنیا آمده. تمام یک ساعت و نیم پرواز را به او فکر می کردم.اینقدر که اصلا نفهمیدم کی به مقصد رسیدم. پیام مادرش را که دیدم که نوشته بود دنیا آمده و دختر است، اشکهایم روان شد و همینطور دور خودم می چرخیدم. هیچ وقت فکر نمی کردم به دنیا آمدن کسی اینطور قلبم را تکان بدهد. بعد از 9 ماه که مدام با او حرف زده بودم (از پای اسکایپ) ونوازش کرده بودم ( در همان دوباری که مادرش را دیدم) و قربان صدقه اش رفته بودم (هر بار که به او فکر می کردم)، حالا دخترک، دخترک قشنگ و نازنین ما به دنیا آمده. من؟ من گیج گیجم از خوشحالی. مدام روی فیلم چند دقیقه ای که از او دارم کلیک می کنم و باور نمی کنم این بچه جان قشنگ، دیگر آن عکس های خنده دار سونوگرافی ها نیست و واقعی شده. آمدنش مبارک  است. امیدوارم دنیا برای او و همه بچه های دیگر جای بهتری باشد. امیدوارم زندگی اش پر از شادی  و صلح باشد. امیدوارم همیشه بخندد دخترک قشنگ ما. آمدنش مبارک.

۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

یک اتفاق‌های خوبی داره می افته. اتفاق‌هایی که دلم و پاهایم را محکمتر و پر جنبش و جوش تر از همیشه (همیشه این چند سال قبل) حس می‌کنم.  حس غریبه‌ای نیست. روزهایی که اینطور در قلبم آتش داشتم و پاهایم محکم روی زمین بودند٬ انقدر دور نشدند که فراموش‌شان کرده باشم. به خودم. به پاها و قلبم. به این حال خوش این روزها اما هنوز اعتماد ندارم. آدم مار گزیده‌ای هستم که  جای نیش هنوز روی تنم است و از ریسمان سیاه و سفید  وحشت که چه عرض کنم٬ فرار می‌کنم.
با همه بی‌اعتمادی و ترسان بودنم٬ خوشم این روزها و حواسم هست که خوشی چقدر بی‌قیمت و کمیاب است.

اينكه كم كم اينجا ريشه مي كنم و به اين شهر، به اين محله، به كارم و حتي به خونه ام احساس تعلق مي كنم، هم خوبه و هم مي ترسوندم. اين چند سالي كه به عمد از هر احساس تعلقي رها بودم و به هيچي دل نمي بستم، طوري سبك شدم كه نمي خوام با هيچ چيز عوضش كنم. اون سبكي با همه خوبي هاش، اما دلتنگي هم داشت. اما اين احساس تعلق الانم دلتنگي ها را هر روز كمتر مي كنه. كاش بتونم به جايي برسم كه هم سبك باشم و بي ريشه و هم اينكه دلتنگ نباشم. دلتنگ هيچ جا. من اسم اون دلبستگي كه ادم به خانواده، دوستاش و وطنش داره را دلتنگي نمي گذارم. دلتنگي براي من اون غم سهمگيني است كه دوري بهم تحميل مي كنه و نمي ذاره از الانم لذت ببرم. دلتنگي اون بغض كه هميشه بيخ گلوت نشسته. نمي دونم از كي اما خيلي وقته كه بغض  ندارم و مي تونم از ايران، از پدر و مادرم و از خونه خيابان بهارم بدون بغض حرف بزنم. 



بند